تبليغاتX
داستانهای جنایی
پرسه درحوالی خون و جنایت

یک دختر و پسر ، برای رسیدن به عشق ، پدر و مادرشان را فدا کردند ...

امید بعد از دستگيري مدتي را دركانون اصلاح و تربيت بوده . بیقرار و ناآرام . پس از آن به دلايلي به زندان منتقل شده و دوران جدیدی را در زندان سپری کرده است . قد متوسطي دارد و  بعد از اینکه زندانی شده می گوید : لاغر شده است . اما به نظر مي‏رسد كه هنوز هم اضافه وزن دارد . ابروهايش سياه و شكيل است و بيني ظريف و لبهاي نازكي آن ر ا شكل مي‏دهد. در مجموع قيافه اي جذاب و تا حدودي هم دخترانه دارد . با هوش و زيرك است و در موقع خود بي پروا ، ركيك و دريده مي‏ شود . از اين كه جدا از ساير زندانيان بوده ، از موقعيت بهتري در امر خواب ، غذا و استراحت بهره مي‏گرفته خوشحال است . او به جرم و گناه خود کاری ندارد . و خود را تافته جدا بافته اي مي‏داند كه نبايد با افراد فاسد و خلافكار هم اتاق شود و در صحبتهاي خود به طور ضمني به اين نكته اشاره می کند . او كليات مسائل قانوني مربوط به افراد متهم و شراكت در جرم را به خوبي فهميده و درك كرده است ، لذا محتاطانه سخن مي‏گويد . با وجود آن كه سن زيادي ندارد ، مي‏كوشد عاقلانه رفتار كند . از اين رو در موضعگيري و تحليل مسائل و وقايع ، هوش و استعداد او مشخص و بارز مي‏شود. وي مدعي است كه بعد از دستگيري با تعداد زيادي از روانشناسان ،‌ مسئولان ، خبرنگاران روبرو شده ، عده زیادی در بازدید از کانون و حتی زندان با وی هم کلام شده اند ، اما آنها را سركار گذاشته و آنها را به قول خودش فيلم كرده است . او مي‏گفت هرگاه كه احساس مي‏كردم دارم گير مي‏كنم ، شروع به داد و فرياد مي‏كردم و خودم را از شر آنها خلاص مي‏كردم . آنها تصور مي‏كردند كه خيلي زرنگ هستند و مي‏توانند از من چيزي در آورند . اما كور خوانده بودند . امید آرزوهای دور و درازی دارد . از جمله آرزوهاي او اين است كه يك بار ديگر دختر مورد علاقه‏اش را ببيند ، حتي اگر شده در خواب باشد . در عين حال كه سعي مي‏كند مشكل اصلي ماجرا را برگردن اين دختر بیندازد . اما در خلال گفتارها از تحسين او خودداري نمي‏كند و با خاطره ای خوش از محبوبش یاد می کند . می گوید : من چندين روانشناس و كارشناس را سر کار گذاشته ام و حقیقت اینکه واقعيت را به آنها نگفته ام . اما این بار با همه ی زرنگیش اسرار سر به مهرش را با زیرکی من رو میکند و همه ی داستان را برایم می گوید :

از پدر و مادرم شروع می کنم که اگر تربیت و نحوه آموزش آنها در من صحیح و درست بود ، من االان زندانی نبودم . پدر و مادرم در تربيت ما اختلاف نظر داشتند. پدرم زياد سخت گيري نمي‏كرد و با كتك زدن من مخالف بود . اما به عكس همه مادرهای روی کره زمین ، مادرم براي تربيت از كتك و تنبيه بدني برای من استفاده مي‏كرد . البته از بعضي مجازاتها چون ريختن فلفل و یا گاز گرفتن و حتی داغ کردن دست و پایم هم بهره می گرفت . پدرم هم گاهي از من عصباني می شد و من را فحش میداد .  من دو برادر بزرگتر از خود دارم كه يكي ده سال از من بزرگتر است. برادر ديگرم دو سال از آن یکی بزرگتر است . او آنتن خانه است و هميشه من و او با هم دعوا كرده و رقابت داريم . بيشتر اختلاف ما بر سر تلفن است ،‌ من هميشه پاي تلفن مشغول بودم و او ناراحت مي‏شد،‌ گاهي هم به صداي نوار من اعتراض مي‏كرد. بايد بگويم او درسخوان تر از من است و همين كار مايه سركوب من در خانه شده است .مادر و پدرم هميشه او را به رخ من كشيده و او را فرزند بهتري مي‏دانستند . من علاقه چنداني به درس خواندن نداشته و ندارم . من از محيط مدرسه و جو حاكم بر آن خوشم نمي‏آيد . چون اساساَ از قيافه معلم‏ها خوشم نمي‏آيد . هميشه بچه‏ها را عليه آنها تحريك مي‏كردم . هيچوقت نمره خوبي نداشته ام . البته من خود را فرد مبتكري ميدانم . به همين جهت سر امتحانات سعي در تقلب هم داشتم . من اصلولاٌ آدم مغروری هستم . و اجازه نمی دهم مادر يا برادرم به من سلطه داشته باشند . بسيار پيش آمده كه برادرم را زده ام و گاهي هم همه چيز را شكسته ام . يك بار شيشه‏هاي خانه را پايين آوردم ، اما دستم مجروح شد . و به خونريزي افتاد در مدرسه معمولاً با بچه‏هاي پررو درگير مي‏شدم . يك بار با لگد به صورت يكي از بچه‏ها زدم . مرا فحش ميداد.  منهم او را زدم ،‌ مرا به دفتر بردند . مادرم را به مدرسه خواستند به محض آن كه مرا در كنار دفتر ديد محكم به صورتم زد . البته در بچگي گاه تهديد به خودكشي هم كرده ام . چند بار يادم است از ميله نرده‏هاي پنجره آويزان شده و تهديد به پرتاب خود از پنجره كردم . بعد از قضيه دستگيري چند بار به فكر خودكشي افتادم . اما از مردن مي‏ترسم . فشارها كه زياد بود آرزوي مرگ مي‏كردم ، اما دلم مي‏خواست طوري بميرم كه نفهمم مثلاً در خواب بميرم ، اما از اعدام و مرگ‏هاي مشابه آن شديداً مي‏ترسم . پدر بزرگم را موقعی که داشت جان میداد ، در هنگام مرگ ديده ام . امید دارد یکریز حرف می زند . در حقیقت دارد وراجی می کند ... با اصرار من میرود سر اصل مطلب ...

با دختر مورد علاقه ام رفتیم پارک . دیدیم خیلی شلوغ است و هر کسی که از مقابل ما رد می شود یک جور بدی به ما نگاه می کند . ناراحت شدیم . من گفتم برویم خانه ما ؟ او هم گفت برویم . همسایه ما تازه از مسافرت آمده بود . مرا با او ديد پرسيد او كيست؟‌ گفتم دختر خاله ام است . باور نكرد . چون بعداٌ به مادرم گفته بود . آن روز کتک مفصلی از مادرم نوش جان کردم . در دلم برای آن زن فضول هم نقشه کشیدم که در موقعش اجرایش کردم . ماشینش را توسط یکی از دوستانم از مقابل منزلش بردم و در یک جای دور از شهر آن را به آتش کشیدم . بعد از باجه تلفن به او زنگ زدم و جوری که صدایم را نشناسد ، آدرس ماشینش را دادم . او هیچ فکر نمی کرد که ممکن است این کار من باشد .  پس از آن روابط من و دوست دخترم تیره شد . کمتر می توانستم او را ببینم یا اگر می دیدم به من کم محلی می کرد .  من به خاطر این موضوع ، پنج ماه تمام به مدرسه نرفتم و غيرحضوري درس مي‏خواندم . البته خانواده ام در جريان نبودند ، زيرا پدر و مادرم سخت درگير كار خودشان بودند و من به آنها مي‏گفتم از مدرسه به خانه مادر بزرگم مي‏روم . آنها هم دنبال مسأله نبودند . من آزاد بودم .شبها تا ديروقت تلفني با او صحبت مي‏كردم . روزها هم او را مي‏ديدم ، تقریباٌ رابطه من داشت با او بهتر می شد . يا او به خانه ما مي‏آمد يا من به خانه آنها يا دوستان رفته يا به گردش و پارك و رستوران و پارتي و ميهماني مي‏رفتيم . ابتدا آرام و ساكت و كم حرف بود . اما به تدريج شلوغ و شيطان شد . حرفهایی می زد که من رویم نمی شد . يادم هست هرجا مي‏رفتيم آنجا را بهم مي‏ريختيم ،‌ در رستوران شلوغ مي‏كردم ، معمولاً سر پول غذا درگير مي‏شديم . اما او پول ميداد . يك بار دستشويي رفته بودم وقتي برگشتم او روي صندلي من سس ريخته بود ، من نفهميدم و لباسم آلوده شد . منهم ناراحت شدم و روي سر او نوشابه را خالي كردم.   او غالباً براي من هديه مي‏خريد.  من در مدت يكسال آشنايي با او از پدرم پول توجيبي كمتري گرفتم . چون پولم را خودم تأمين می کردم  . يك دوچرخه كوهستان داشتم به مبلغ هشتاد هزار تومان فروختم .آن را برای دوست دخترم کادو خریدم . یک شب که حالم خیلی خوب بود ، از پدرم خواستم كه او را براي من خواستگاري كند . پدرم عصباني شد گفت بي‏غيرت تو زن مي‏خواهي ، در حالي كه دهانت بوي شير مي‏دهد و دو برادر بزرگتر از خودت داري . به علاوه خانواده آنها به ما نمي‏خورند، تيپ و اخلاق آنها با ما فرق دارد ، ‌آنها به درد ما نمي‏خورند.  او دختري خودخور و بسيار حساس بود . چند بار به دليل احساساتي بودن از زندگي خسته شده و قصد خودكشي كرده بود . مخصوصاً او نسبت به حرفهاي مادرش حساس بود و تحريك مي‏شد . اين حساسيت در اين اواخر بيشتر شده و به نفرت تبديل شد . یعنی او هم مثل من از مادر و پدرش بدش می آمد . اختلاف او با پدر و مادرش برسر چادر بود . آنها مي‏خواستند كه او رفتارهاي يك دختر مذهبي را داشته باشد ، اما او به شدت مخالف بود و نمي‏پذيرفت.در مورد ازدواج او هم ،‌ خانواده اش علاقه داشتند او با فردي بازاري ازدواج كند . از صنف خودشان . اما بعد از آن كه بحث ازدواج ما مطرح شد آنها به فكر افتادند او را از من دور كنند ، ‌یعنی می خواستند یک جور او را به خارج بفرستند . ترانه این موضوع را به من اطلاع داد . آن شب خیلی با هم تلفنی صحبت کردیم . حرف آخر ما این بود . هم باید پدر و مادر من بمیرند هم پدر و مادر ترانه ... اجرای این نقشه خیلی زود در دستور کار ما قرار گرفت . نشستیم و وسایل لازم را برای نقشه جور کردیم . ترانه می گفت : من می ترسم . ولی من به او دلداری می دادم که جوری آنها را می کشیم که کسی متوجه نشود . اما راهش را بلد نبودم . رفتم و کتابهای زیادی را خواندم . رفتم اینترنت . از بچه ها و دوستانم پرسیدم . دست آخر بهترین راه را انتخاب کردیم که کسی متوجه نشود . آنها باید با گاز می مردند .

متاسفانه جزئیات این قتل آن قدر تاسف بار است و دلخراش که از نوشتن مابقی آن عاجزم ... و مجبورم علیرغم میل باطنی این داستان را همین جا نیمه کاره رها کنم . فقط همین را بدانید که پدر و مادر ترانه و پدر و مادر امید بر اثر سانحه نشت گاز در خانه به قتل رسیدند و هم اکنون امید و ترانه هر دو در زندان منتظر اجرای مجازات هستند .

 

نوشته شده توسط رامین در ساعت 1:58 | لینک  | 

خواندن این داستان را به همه آدمهای منتظر ، توصیه می کنم ...

شده بود عشقم و همه امیدم . بعد خدا او شده بود همه چیز من . حق بزرگی به گردن من داشت . چراغ عمرش داست به خاموشی می‌رسید . داشتم دوباره غم تنهایی را با همه وجودم حس می‌کردم . غم بی پدری از یک سو و حالا رفتن مادر . در آخرین لحظات عمر خود به چشمانم نگاهی بی فروغ کرد و پرده از یک راز برداشت . رازی که همه بودن و زندگی من بسته به پنهان کردن یا فاش نمودن آن داشت ... رازی که سالها بود میان سینه اش جا خوش کرده بود . نگاهم کرد و بریده بریده گفت : دخترم : خیر ببینی الهی ، خیلی برایم زحمت کشیدی ، به تو و محبتهای تو بی نهایت مدیونم . در آخرین روزهای زندگی ام موضوع مهمی است که اگر نگویم ، به تو و همه محبتهای تو خیانت کرده ام . پس خوب گوش کن و رازی را که سالها در دلم جا گرفته بشنو . می‌خواهم یک واقعیت را برایت فاش کنم و آن این است که : تو فرزند من نیستی ...

حرف آوار شد روی سرم . خانه خراب شد توی ذهنم . توی خیالم . توی اندیشه ام . خانه‌ای که سالها بود در آن نفس می‌کشیدم . توی آن بزرگ شده بودم و جان گرفته بودم . بهت زده و پریشان پرسیدم : مادر چه می‌گویی ؟ این چه حرفی است که می‌زنی ؟ من فقط یک مادر دارم و آن هم توئی . به سختی نفس تازه کرد و دوباره گفت : حالم خوب نیست ، انگار اجل دارد برای بردنم بی تابی می‌کند . اگر فرصت بود برایت می‌گویم . وگرنه همین قدر بدان که من مادر تو نیستم . بعدا برایت مفصل توضیح می‌دهم ماجرا چیست . شنیدن این جملات تکان دهنده برای من که آن موقع 17 سال بیشتر نداشتم ، آن قدر سخت و ناراحت کننده بود که تا چند ساعت نه چیزی را حس می‌کردم و نه کسی را می‌دیدم . احساس می‌کردم قلبم دارد از جا در می‌آید . این دیگر چه پیامی بود . این دیگر چه خبری بود که شنیدم . حوالی غروب دلگیر زمستانی بود . روز جمعه . ساعت 5 عصر . خیلی طول نکشید که مادرم رفت و همه آرزوهای جوانی ام پرپر شد . فقط اشک می‌ریختم . مراسم تلخ و غم باری بود . برای آنهایی که کوه صبر را از دست داده اند می‌دانند چه می‌گویم . راز مادر درون سینه اش جا ماند . برگشتم به خاطرات کودکی و تنها بازمانده زندگی ام . عمه کوکب . وقتی دانست که مادرم همه داستان را برایم نگفته و تنها سرنخ ماجرا را به دستم داده است با دلهره روبرویم نشست و برایم گفت : آن چه در این مدت روی دلش تلمبار شده بود . گفت : پدر ناتنی تو که راننده کامیون بود سال 1370 به همراه مادرت راهی سفر به مشهد مقدس شدند . در میدان فردوسی این شهر تو را در حالی که بلوز و شلوار قرمز رنگ به تن داشتی و گم شده بودی و به شدت گریه می‌کردی ، پیدا کردند. جست و جوی آن ها برای یافتن پدر و مادرت در مدت یک هفته در مشهد بی نتیجه ماند و چون بچه دار نمی شدند ، تصمیم گرفتند تو را به فرزندی قبول کنند و به این ترتیب بود که همراه آن ها به تهران آمدی و پس از چندی برایت شناسنامه گرفتند . تو شدی بچه آنها و این موضوع تا به امروز درون سینه پدر و مادر ناتنی ات پنهان ماند . با روشن شدن این واقعیت تلخ ، من که خیلی افسرده و گوشه گیر شده بودم و هر وقت از تلویزیون تصویر مشهد و حرم مطهر امام رضا (ع) را می‌دیدم دلم پر می‌کشید و اشک از چشمانم جاری می‌شد ، ماندم با یک دنیا حسرت و ناکامی . عطش پیدا کردن پدر و مادر واقعی ام داشت دیوانه ام میکرد . تنها شده بودم . نیاز به یک همدم داشتم . تنهایی به شدت آزارم می‌داد . تا این که حدود یک سال قبل پسر جوانی که مهندس راه و ساختمان بود ، به خواستگاری ام آمد و ما با هم نامزد شدیم . شب عروسی ام نیز خیلی برایم سخت گذشت چون با خودم فکر می‌کردم الان خانواده ام خبر ندارند که دخترشان لباس عروسی پوشیده . همسرم که از گذشته ام باخبر بود و داستان تلخ من را شنیده بود ، مدام می‌گفت باید هر چه زودتر به مشهد مقدس برویم و سعی کنیم تا پدر و مادر واقعی ات را پیدا کنیم . بارها خواب دیدم که خانواده ام در مشهد منتظرم هستند و برایم گریه می‌کنند . برای همین هم از شوهرم خواستم به این جا بیاییم . ما به محض ورود به مشهد ابتدا به پابوس آقا علی بن موسی الرضا (ع) و سپس به میدان فردوسی ، جایی که چند سال پیش در آن گم شده بودم رفتیم . حالت عجیبی داشتم . دلم می‌خواست همان جا روزها و هفته ها می‌نشستم و منتظر خانواده ام بودم . این چند ساعتی که در مشهد بودیم هرکس از کنارم رد می‌شد جور عجیبی نگاهم می‌کرد . حس می‌کنم در هجوم وحشیانه خزان گم شده ام . دلم برای دیدن یک آشنا پر می‌زند . دست های خسته و ناتوانم را به این عصا ، تنها یار دیرینه ام تکیه می‌دهم . دلم آشوب است . می‌دانی صدای شیپور غم را در لحظه هایم می‌شنوی . سالیان دراز است که اندیشناک نشسته ام و به این فکر می‌کنم که به کدامین گناه در تمام روزهای قشنگ زندگی ام تنها مانده ام . گاه چشم های خشکم را روی هم می‌گذارم و چهره های پدر و مادرم را در ذهن خسته ام نقاشی می‌کنم . روِیای من بدون آنها ناتمام می‌ماند . اگر پدر و مادرم نیایند ، روِیای ناتمام زندگی ام کابوسی همیشگی می‌شود . اما من به خواب دیده ام که بالاخره قاصدکی می‌آید و کابوس غبارگرفته تنهایی ام به انتها می‌رسد . همه اینها بخشی از گفته های رعنای 24 ساله است ... اما ببینیم آخر داستان رعنا به کجا می‌رسد ... دختر 24 ساله‌ای که در کودکی و به دنبال طلاق والدینش در خیابانی در مشهد رها شده بود پس از 21 سال با کمک گروه جویندگان عاطفه ، پدر و مادر حقیقی گمشده اش را در کمال ناباوری در آغوش کشید . رعنا می‌گوید : وقتی از پیدا کردن پدر و مادرم ناامید شدم به پیشنهاد همسرم عکس دوران کودکی ام را در روزنامه ایران چاپ کردم . همزمان با انتشار سرگذشت من در روزنامه ایران ، مردی در شهر مشهد در پایان ساعت کاری اش با حسی غریب و ناشناس ، در میان تمام روزنامه های باقیمانده در محل کار ، روزنامه را به دست گرفته و آن را به خانه می‌برد . بعد هم به دخترش می‌گوید : این روزنامه را با دقت برایم بخوان و ببین صاحب این عکس چه کسی است ؟ دختر جوان وقتی به صفحه جویندگان عاطفه می‌رسد و عکس و نام رعنای 24 ساله را می‌بیند و آن را نشان پدرش می‌دهد ، ناگهان اشک از گوشه چشمان مرد میانسال جاری شده و با فریاد می‌گوید : به خدا این رعنای من است . شک ندارم که این همان دختر گمشده من است ! پدر و مادر رعنا پس از مشاهده عکس و مطلب اشک ریزان به برادر و سایر اعضای خانواده شان اطلاع می‌دهند و می‌گویند : که به طور حتم عکس متعلق به دختر گمشده آنهاست . از سوی دیگر وقتی رعنا خبر پیدا شدن پدر و مادرش را می‌شنود بیقرار و شتابان از تهران عازم مشهد می‌شود . مادر و خواهر و سایر بستگانشان همگی به دفتر روزنامه می‌روند و سرانجام پس از بررسی های لازم و مشخص شدن هویت واقعی آنان پدر و مادر و فرزند یکدیگر را در آغوش می‌کشند .

پریوش زن 63 ساله که در پی دوری از جگرگوشه اش و سال ها گریه ، سوی چشم هایش را از دست داده در مورد این اتفاق گفت : زندگی سختی داشتم . وضعیت مالی خوبی نداشتیم . مدام با همسرم درگیری داشتم . می‌خواستم طلاق بگیرم . یک روز که با ذلیخا بیرون رفته بودم او را سر راه گذاشتم . و دیگر از سرنوشتش تا به امروز خبری نداشتم . کابوس های بی پایان پریوش در حالی که اشک های صورتش را پاک می‌کرد و به رعنا خیره مانده بود ، داشت به نقطه پایان می‌رسید . او ادامه داد : " بعد از گم شدن جگرگوشه ام خیلی گریه کردم . هر شب خوابش را می‌دیدم در این میان حس غریبی می‌گفت: "جای فرزندم راحت است . بنابراین می‌دانستم زنده است . برای پیدا کردن دختر کوچکم به هر دری زدم . از کارم به شدت پشیمان شده بودم . از صبح تا غروب با برادرم به پرورشگاه های شهر سر می‌زدیم . اما نمی دانید چه حالی به من دست می‌داد وقتی آن همه بچه را می‌دیدم اما هیچ کدامشان گمشده من نبود . دانه به دانه بچه ها به من زل می‌زدند و وقتی فکر می‌کردم فرزند من نیز در جایی منتظرم است ، اما نمی توانم پیدایش کنم ، آرزوی مرگ می‌کردم ... خلاصه اینکه اسیر پرورشگاه ها بودیم . اما هیچ وقت ناامید نمی شدم ."وی در ادامه حرف های پراحساس مادرانه اش گفت :"باید مادر باشی تا بدانی دقیقه به دقیقه نفس های پاره تنت برایت خاطره می‌شود و اگر یک وقت به خودت بیایی و ببینی از فرزندت هیچ خبری نداری ، دلت خون می‌شود. دائم شیطنت های کودکی اش به یادم می‌آمد. آرام و قرار نداشتم . از این طرف به آن طرف می‌رفتم و با هر لبخندش تمام غصه های زندگی پررنجم را به یاد می‌آوردم . نذر و دعا می‌کردم که پیدایش کنم . البته از آن به بعد پدرش با من خیلی خوب شد . مادر با گوشه چادر ، صورتش را پوشاند و با صدای لرزانش ادامه داد : "همیشه از خدا می‌خواستم قبل از مردن کمی از سوی چشم هایم بماند تا بتوانم وقتی پیدایش می‌کنم یک دل سیر ببینمش . همیشه دعا می‌کردم سالم باشد . باور کنید سالهاست که خواب به چشم هایم نیامده . وقتی مدرسه ها باز می‌شد دلم می‌گرفت و دوست داشتم برایش کیف و کفش بخرم . همیشه جایش بین خواهر و برادرانش خالی بود . هیچ وقت از یادم نرفت . به همین خاطر ناامید نبودم . همیشه احساس می‌کردم در نزدیک من است . هر بار هم که به زیارت امام هشتم می‌ر فتم ، از ته دل می‌خواستم که خداوند دختر گمشده ام را به من برگرداند. در این سالها نذرهای زیادی کرده ام که حالاباید آنها را به انجام برسانم . دیگر داشتم از پا می‌افتادم . رعنا در ادامه صحبتهای مادرش می‌گوید : حالاروزهایم رنگ زیباتری دارند . دیگر تنها نیستم . پدر و مادری مهربان با یک دنیای جدید و فامیل های ندیده‌ای که دوستشان دارم و می‌خواهم همه آنها را ببینم .

رعنا و ذلیخای گمشده دیروز این را می‌گوید و دست در دستان پدر و مادرش و خواهر و بردارانش ، راهی حرم مطهر امام رضا ( ع ) می‌شوند .

به این ترتیب راز 21 ساله رعنا با پیدا شدن پدر و مادرش برای همیشه در حافظه دفن می‌شود ...

 

نوشته شده توسط رامین در ساعت 0:41 | لینک  | 

اسمش دلارا بود ... دلارا دارابی ...

دختری ایرانی که به جرم قتل عمد در زندان لاکان رشت اعدام شد. پذیرفته نشدن رد اتهامش و صدور حکم اعدام در سن ۱۷ سالگی، در تعارض با پیمانهای بین المللی حفظ حقوق کودکان، و برپایی نمایشگاه نقاشی‌های وی در دوران زندان بسیار خبرساز بود او پیش از زندان علاوه بر نقاشی شعر نیز می‌گفت و پیانو هم می‌نواخت ...

دلارا دارابی هنگام وقوع قتل ۱۷ سال داشت و دانش‌آموز پیش‌دانشگاهی بود. او اگرچه در آغاز همراه با پدرش خود را به پلیس معرفی کرد و اتهام قتل را در دادگاه نخست پذیرفت، اما دو هفته بعد آن را رد کرده و ادعا کرد که این قتل به‌وسیله دوست پسرش، امیرحسین صورت گرفته است اما انکار او از سوی دادگاه پذیرفته نشد و دارابی به اعدام محکوم شد وی در توجیه پذیرفتن اتهام قتل در دادگاه اولیه اعلام کرد که به دلیل اینکه دوست پسرش در آن هنگام ۲۰ سال داشته و با توجه به اینکه خود وی در آن زمان زیر سن قانونی بوده‌است و با یقین به اینکه دادگاه بر اساس حقوق کودک نمی‌تواند برای او حکم اعدام صادر کند، قتل دختر عموی پدر خود را با درخواست دوستش به گردن گرفته تا وی را از محکومیت به اعدام رهایی دهد با این خیال که خود نیز بعداً آزاد می‌شود. امیرحسین نیز که تا آن هنگام در برابر حکم دل‌آرا سکوت کرده بود به جرم مشارکت در قتل به ۱۰ سال زندان محکوم شدوکیل او عبدالصمد خرمشاهی بر اساس این که دل‌آرا چپ‌دست است و نمی‌توانسته‌است به آن شکل به بدن مقتول ضربه وارد کند، ادعای دل‌آرا را درست می‌داند. همچنین او بارها تاکید کرده‌است که متهم فاقد چنین قدرت بدنی است. علاوه بر این مدافعان دلآرا اظهار کرده‌اند که در پرونده دل‌آرا نکات مبهم فراوان وجود دارد و حتی چاقویی که مقتول با آن کشته شده انگشت‌نگاری نشده‌استپبه اعتقاد برخی از کارشناسان از جمله مسئول نگارخانه گلستان، نقاشی‌های دل‌آرا دارابی جدا از وضعیت خود وی، قابل تامل و خلاقانه هستند و قدرت او را در به تصویر کشیدن ترس‌ها و دغدغه‌های ذهنی‌اش نشان می‌دهند. رنگ‌های تیره، خطوط خشن و شب از جمله موضوعات رایج در نقاشی‌های دلارا دارابی هستند. در نقاشی‌های دارابی، رنگ‌های تیره، خطوط خشن و چهره‌های درهم پیچیده فریاد را تداعی می‌کنند و با کارهای پیش از زندان وی تفاوت زیادی از نظر رنگ و فضا دارد و تاثیر عمیق زندان را بر او نشان می‌دهند. چهره‌های درهم پیچیده، نبرد دو گاو وحشی و سیاه و سیاه‌قلم از زندانیانی نشسته در گوشه زندان از موضوعات کارهای او است. برخی از طرح‌ها نیز به دلیل نداشتن قلم‌مو با انگشت و ناخن و اندکی رنگ سیاه کشیده شده‌اند. نخستین نمایشگاه کارهای او در اواخر مهرماه سال ۱۳۸۵ با نام «زندانی رنگ‌ها» به همت آسیه امینی به مدت یک هفته در نگارخانه گلستان، واقع در دروس تهران برپا شد. همچنین نمایشگاهی از آثار دلارا دارابی توسط کمیته بین المللی علیه اعدام به ابتکار مینا احدی در آلمان در دانشگاه فنی برلین برگزار شد نمایشگاه نقاشی آثار دلارا دارابی باعث جلب توجه سازمان‌های حقوق بشری به پرونده اعدام وی شددارابی مدتها در شمال ایران در انتظار اجرای حکم اعدام خود به سر می‌برد. حکم اعدام وی در ۱۷ سالگی به اتهام قتل ابتدا در شعبه ۱۰۷ دادگاه ویژه اطفال رشت صادر و توسط شعبه ۳۳ دیوان عالی کشور به اعدام تائید شده بود. فعالان مدنی بسیاری تلاش کردند از اعدام او جلوگیری کنند اما سرانجام در سحرگاه جمعه ۱۱ اردیبهشت ۱۳۸۸ بدون اطلاع وکیل‌هایش اعدام شد مطابق گفته کسانی که زمان اجرای حکم در آنجا بودند، دل آرا از تنها ولی دمی که در آنجا بود می‌خواست حکم را اجرا نکند اما فرزند مقتول با بیان این جمله که خون را با خون می‌شوییم، طناب را به گردن دل آرا انداخت و او را قصاص کرد

خانواده مقتول (هادی، هایده و هاله امیرافتخاری فرزندان مهین دارابی) پیش از این اعلام کرده بودند در صورتی رضایت خواهند داد که دل‌آرا از آنها بابت قتل مادرشان «عذرخواهی» کند. وکیل دوم دل‌آرا، محمد مصطفایی عنوان کرد «اولیای دم به وعده‌های خود برای دادن رضایت و صرفنظر کردن از قصاص دل‌آرا عمل نکردند در حالی که هر دو شرط آنها مبنی بر گل‌باران کردن مزار مقتول از سوی خانواده دل‌آرا و عزل آقای خرمشاهی از وکالت این پرونده، عملی شده بود آنها مدتی قبل از اعدام، در نامه‌ای سر گشاده دلیل عدم گذشت خود را رفتار دل آرا، پدرش و وکیلش مطرح کرده، و گفتند: «مصاحبه‌های خانواده دل‌آرا و وکیل متهم را در چند سال اخیر از دیدگاه مقتول و خانواده داغ‌دیده‌اش مرور کنید و بنگرید چقدر آزاردهنده و متکبرانه‌است که ناشی از پشتیبانی نابجای شما و مخصوصاً رسانه‌های برون‌مرزی است که از هر چیزی برای ساز مخالفت زدن پیراهن عثمان درست می‌کنند

وکیل دوم دل‌آرا، محمد مصطفایی روند اجرای حکم وی را غیرقانونی دانست و گفت:«بر اساس قانون باید اجرای حکم به وکیل دل‌آرا ابلاغ می‌شد و حتی اگر وی وکیل خود را عزل کرده‌است، باید این عزل به آقای خرمشاهی اعلام شده و به محکوم فرصتی برای اختیار وکیل داده می‌شد.» او علت اجرای ناگهانی حکم اعدام را «غرض‌ورزی اداره اجرای احکام رشت و خانواده مقتول» دانسته و گفت:«اگر قانون در کشور ما حکومت می‌کرد، این حکم به این صورت اجرا نمی‌شد و اصلاً حکم اعدام برای دل‌آرا صادر نمی‌شد عفو بین الملل با صدور بیانیه‌ای در ۱ مه ۲۰۰۹، اعدام دارابی را مغایر معیارها و موازین بین المللی دانست . اعدام او از موارد عدم تعهد دولت ایران به «پیمان‌نامه حقوق کودک» است که نباید افراد زیر ۱۸ سال را مانند بزرگسالان مجازات کرد. در این پیمان‌نامه که ایران هم آن را امضا کرده‌است اعدام «متهمان و مجرمان زیر ۱۸ سال» منع شده‌است جمهوری چک، رییس دوره‌ای اتحادیه اروپا، اجرای حکم اعدام دل آرا دارابی را شدیدا محکوم کرد . در نوروز ۱۳۹۰ محمد مصطفایی وکیل دل‌آرام و سخنگوی خانه حقوق بشر، از خود کشی قاتل اصلی پروند ندا خبر داد. او چنین گفت که امیر حسین قاتل اصلی پرونده بارها پیش از اعدام دل آرا به دادستان رشت نامه نوشته بود. امیر حسین خود را قاتل پرونده اعلام کرده بود و دل آرا را بی گناه دانسته بود. مصطفایی چنین ادعا کرده بود که امیر حسین بارها توسط مقامات قضایی تهدید شده‌بود . دلارا متهم بود كه روز هفتم دي ماه سال 82 به همراه دوست پسر خود اميرحسين به قصد سرقت به منزل مهين دارابي حقيقي (دخترعموي پدر دلارا ) رفته و با زدن چند ضربه چوب بيسبال به سر پيرزن وچند ضربه چاقو به شکم وي مقداري پول وطلااز گاو صندوق وي برداشته ومحل را ترک مي کنند. پدر دلارا پس از با خبر شدن از ماجرا همان شب دلارا را تحويل ماموران آگاهي(اداره پليس) مي دهد.
وي يك بار اعتراف كرد كه خودش مهين را به قتل رسانده است. دلارا در شرح ماجرا گفت: اميرحسين با چوب بيسبال از پشت سر شروع به ضربه زدن به سروکمرش کرد و به من گفت از آشپزخانه چاقو بياور، من هم رفتم چاقو آوردم. امير گفت بزن من هم زدم.
پزشکي قانوني علت اصلي مرگ را پارگي ريه وعوارض ناشي از آن در اثر اصابت جسم نوک تيز و برنده اعلام كرد.
ولي دلارا در جلسه محاكمه خود در 25 دي 82 منكر قتل شد و گفت: اميرحسين از من خواست قتل مهين را گردن بگيرم. او مي گفت تو هنوز 18 سالت نشده و به همين خاطر اعدام نمي شوي اما اگر اين راز از پرده بيرون بيفتد حتما اعدامم مي کنند. من هم فكر مي كردم كه چون زير 18 سال هستم، اعدام نمي شوم به همين دليل دلم سوخت و قتل را پذيرفتم.
وي ادامه داد: من و اميرحسين به خانه مهين رفتيم. اميرحسين به من قرص هايي خورانده بود که کاملابي اراده شده بودم. وقتي خودش را به پشت سر مقتول رساند با چوب بيسبال ضرباتي زد و بعد از بستن دهانش از من خواست، چاقويي برايش ببرم. من بي اراده به آشپزخانه رفتم و چاقويي آوردم. او چاقو را گرفت و چند ضربه به مهين زد. من حتي يک ضربه هم نزدم. با اين حال شعبه دهم دادگاه رشت حكمي را صادر كرد که طي آن دلارا دارابي را از حيث ارتکاب قتل عمدي به قصاص نفس محکوم كرد و اميرحسين را به خاطر معاونت به 10سال زندان و براي سرقت 7 ماه حبس و برقراري روابط نامشروع غيرزنا به 63 ضربه شلاق محكوم كرد.
ديوان عالي كشور نيز روز 13 شهريور 83 با توجه به اقرار صريح دل آرا در تحقيقات مقدماتي و اظهارات بدون دليل وي در نتيجه اغفال توسط اميرحسين وکشف جسد و چاقوها و چوب بيسبال و نظريه پزشکي قانوني راي دادگاه را براي صدورحکم قصاص براي دلارا ومعاونت براي اميرحسين بدون اشکال تلقي کرده وتنها ازجهت رسيدگي ايراد گرفت.
پرونده براي رسيدگي به شعبه 107دادگاه عمومي رشت (اطفال) ارسال شد و دادگاه باز هم دلارا را محکوم به قصاص و اميرحسين را به10سال زندان محكوم كرد. اين حکم در ديوان عالي كشور تاييد شد.
مهم ترين دليلي که وکيل متهم براي رد قاتل بودن دلارا مي آورد اين بود که متهم چپ دست بود و اکثر ضربات از سمت راست به مقتول وارد شده بود. قضات ديوان عالي کشور پس از مطالعه نظريه پزشکي در انشا راي مي آورند که دلارا مانند بسياري از افراد چپ دست توانايي کارکردن فعال با هر دو دست را داشته و مي تواند به خوبي با هر دو دست خود بنويسد بنابراين دليل وکيل مردود است.


دلارا بارها در جلسات مختلف اعلام كرده بود كه قاتل نيست.


دلارا 6 سال بود كه سخت ترين دوران زندگي خود را در زندان سپري كرد و اكنون نيز با وجود همه تلاش ها اعدام شد.

نعمت احمدي، وكيل دادگستري درباره اعدام غيرمنتظره دلارا به اعتماد ملي گفت: از لحاظ قانوني صرف صدور حكم و اجراي آن مهم است اما در آيين نامه سازمان زندان ها حتما حضور وكيل و خانواده متهم الزامي است. وي افزود: اعدام به دليل اينكه قابل گذشت است، جنبه عمومي ندارد و به همين دليل وكيل متهم و خانواده وي بايد زمان اجراي حكم حضور داشته باشند زيرا فرصتي است تا شايد بتوانند در لحظات آخر رضايت خانواده اولياي دم را جلب كنند. در واقع علت لزوم حضور وكيل همين است كه شايد بتواند شرايط صلح را فراهم كند.
نعمت احمدي ادامه داد: درباره اعدام دلارا دارابي هم در واقع آيين سازمان زندان ها درست اجرا نشده و من فكر مي كنم كه به دليل عدم حضور وكيل تنها امتياز متهم در اين پرونده از وي گرفته شد.
وي گفت: هر چند حضور وكيل متهم از لحاظ قانوني الزامي نيست وعدم حضور وي باعث متوقف شدن اجراي حكم نمي شود اما به نظر من در اين پرونده مهم ترين حقوق متهم را از وي سلب كردند.
احمدي در خصوص اعدام دلارا در روز جمعه گفت: به نظر من دليل اينكه دلارا دارابي را اينطور غيرمنتظره و در چنين روزي اعدام كردند حتما قصد داشتند كه به دلايلي اين پرونده را ببندند و من فكر مي كنم كه اجراي احكام نيز اين پرونده را يك پرونده عادي ندانسته چراكه اگر اينچنين بود در زمان خودش حكم را اجرا مي كرد نه در روز تعطيل.
حكم قصاص دلارا روز گذشته كه روز تعطيل رسمي بود در حالي در زندان مركزي شهر رشت به اجرا در آمد كه براساس بند »ز« ماده هفتم نحوه اجراي احكامي كه منجر به سلب حيات مي شود، آمده است: پس از وصول حكم قطعي و دستور اجراي آن از سوي دادگاه صادر كننده، مرجع قضايي مجري حكم موظف است حداقل 48 ساعت قبل از زمان اجراي حكم مراتب را به اولياي دم مقتول يا وكيل آنها اطلاع داده و از آنها بخواهد جهت انجام وظيفه محوله در محل اجراي حكم حاضر شوند.
عبدالصمد خرمشاهي كه وكالت دلارا را برعهده داشت ظهر ديروز در اين باره به خبرنگار اعتمادملي گفت: حكم در زندان مرکزي رشت و بدون اطلاع من به اجرا گذاشته شده است در حال حاضر نيز در حال رفتن به رشت هستم. وي در ادامه از توضيح بيشتر در مورد موضوع خودداري كرد و گفت: »در حال حاضر حالم خوب نيست، من از جزئيات خبر ندارم و خانواده دلارا نيز در تماسي كه با آنها داشته ام فقط گريه مي كردند.«
اين حكم قصاص در حالي به اجرا درآمد كه آخرين روزهاي فروردين ماه بازماندگان مرحوم مهين دارابي حقيقي كه شاكي پرونده دلارا دارابي بودند با ارسال نامه اي سرگشاده خطاب به برخي رسانه ها و فعالان اجتماعي كه خواهان جلوگيري از اجراي حكم قصاص دلارا بودند از فضاي ايجاد شده عليه خود انتقاد كردند و شيوه نادرست اين افراد را مانع به دست آمدن نتيجه مطلوب در پرونده دانستند. در پي انتشار اين نامه در برخي از روزنامه ها احتمال رهايي دلارا از مرگ به واسطه رضايت اولياي دم افزايش يافت، چون خانواده مقتول پيش از اين اعلام کرده بودند در صورتي رضايت خواهند داد که دلارا از آنها بابت قتل مادرشان »عذرخواهي« کند.

هر چه بود دلارا رفت تا این پرونده هم چنان در یادها برای همشیه باقی بماند ...

 

نوشته شده توسط رامین در ساعت 1:1 | لینک  | 

رقابت برای تصاحب و به دست آوردن عشق ، شاید آن قدر ارزش داشت که مجید را به خاک و خون بکشد و داود را تا پای چوبه دار ببرد ... حالا این دو رقیب نیستند ولی عشق هنوز در سایه سنگ مزارشان دارد نفس می کشد ...

همسایه بودند. کنار هم. سن و سالشان به اقتضای بچگی به گونه ای بود که غالباً با هم بودند. یا این خانه آن بود ، یا آن یکی به هر بهانه ای می آمد خانه اینها. کم کم مهر و محبت در دل مادرهایشان نشست و آنها را چون فرزندان خود در دلشان جا دادند. هر کجا هم که می فتند سایه به سایه با هم بودند. می گفتند ما یک روحیم اما رفته ایم میان دو تا بدن عاشق. شاید هم راست می گفتند. چرا که همه فامیلها این دو را با هم می دیدند. رفت و آمد ها ریشه دارتر شد و رابطه ها صمیمی تر. ابراز علاقه ها جدی تر شد و دوستی ها پر رنگ تر. تا اینکه بازی سرنوشت شروع بدی را برای هر دوی آنها رقم زد. تقدیر ناخواسته و نانوشته ، آن دو دوست را روبروی هم قرار داد و رسید به آن روز شوم و نحس... روزی که همه دوستی ها رنگ باخت و به تاریکی رسید. یکی آمده بود توی زندگی داود . یکی که برایش خیلی عزیز بود. اما از آن طرف مجید هم دلش بد جوری پیش طرف گیر کرده بود. این رقابت کم کم سایه تیره ای را روی آسمان دوستی آنها کشید. قرار دیدار در پارک حاشیه محل ، دو دوست را کنار یک عشق قرار داد و برای رسیدن به آن ، یکی باید از گردونه این عاشقی حذف می شد. وجود این عشق دوستی آنها را از بین برد و در همین ملاقلات ناخواسته درگیری بدی بین آن دو ایجاد شد. دختر اما بنا را به ترک هر دو گرفته بود. او خبر داشت که چقدر بین این دو دوستی و محبت وجود داشته و از این بابت خود را سرزنش می کرد. دختر رفته بود ، اما خاطره اش روی تن هر دو جوان مانده بود و رفتنی نبود. رفتن این عشق یک اتفاق ساده نبود. یک فاجعه بود. پس باید یکی از آنها مجازات می شد. کار به دعوا و درگیری رسید. هر دو مست بودند. داود که از مجید بزرگتر بود و زورش به او می چربید ، کارد را از داخل جیبش بیرون کشید و تا مجید به خودش بیاید ، زخم های عمیقی را روی شانه و پشت دوستش جا گذاشت . خون زمین را گرفت . داود که حال خوشی نداشت ، و انگار مست بود کارد را بر زمین انداخت و از صحنه دعوا گریخت . مجید را مردم روی دوش گرفتند و به درمانگاه بیمارستان انتقال دادند. مجید روی تخت بیمارستان داشت از درد می نالید. فریاد می زد. اما دقایقی بعد اتفاق غریبی افتاد. داود با تهیه کردن کارد دیگری خود را به درب ورودی بیمارستان رساند. درب بسته بود. با پریدن از روی نرده های بیمارستان ، وارد بخش اورژانس شد. به شدت عصبانی بود. یک به یک همه اتاقها را از نظر گذراند و در اتاق آخر چشمش به مجید افتاد. مادرش رفته بود تا جواب آزمایش مجید رابگیرد. داود چشمانش را بسته بود . ناگهان همه چیز به سرعت برق اتفاق افتاد. کارد تا دسته در قلب مجید فرو رفت و داود به سرعت پا به فرار گذاشت و از همان جایی که آمده بود برگشت. دستگیری داود خیلی طول نکشید. چند روز بعد وقتی برای برداشتن گذرنامه به خانه خاله اش در کرج رفته بود ، توسط پلیس بازداشت و به زندان فرستاده شد. روزهای تلخ زندگی داود آغاز شد. یاد روزهای خوبی که با مجید داشت ، یک لحظه از ذهنش بیرون نمی رفت . او مدام خود را سرزنش می کرد. می گفت چون مست بودم مرتکب قتل شدم. چون عاشق بودم داود را کشتم. اما این توجیه برای خانواده مجید و دیگران و حتی خانواده خودش قابل قبول نبود. او قاتل بود و از دید مادر و پدر مجید سزاوار قصاص . سه سال بعد برای داود به اندازه یک عمر گذشت تا روز قصاص از راه رسید. هوای دی ماه شهر و گرگ و میش صبح یک روز سرد ، طناب دار را بر گردن قاتل انداخت. داود که از چند شب پیش خواب را به چشمانش ندیده بود ، خود را برای رو در رو کردن با خانواده مجید آماده میکرد. شاید با خواهش و التماس و افتادن به دست و پای مادر مجید می توانست از او رضایت بگیرد که از خونش بگذرند. اما این فکر عبث و بیهوده ای بود. مادر مجید که خودش را از چند روز قبل برای اجرای حکم قاتل فرزندش آماده کرده بود ، روز اجرای حکم با در دست داشتن قاب عکس بزرگ مجید ، خودش را به زندان رساند تا به همه کابوسهای شبانه اش پایان دهد. داود خیلی التماس کرد. خیلی گریه کرد. خیلی ها پا در میانی کردند تا بتوانند برای داود بخت برگشته رضایت بگیرند. اما نشد. حرف مادر مجید این بود: اگر در همان دعوا مجید به قتل می رسید ، اگر در همان صحنه عاشقی جوان عاشق من می رفت ، می شد از خونت بگذرم . اما وقتی پسرم زخمی و مجروح شد و توان دفاعی نداشت ، جنون عشق عقلت را برد ، به بیمارستان رفتی و روی تخت بیمارستان جانش را گرفتی. حق تو زنده ماندن نیست. تو باید بمیری. هر چقدر داود گریست هیچ گوشی آن را نشنید. حتی یک مادر داغدیده. طناب دار روی گردن داود افتاد. فشار طناب راه نگاهش را بست. همه زندگی اش پیش چشمانش به رقص آمد. یاد زخم های عمیقی افتاد که روی تن و جان مجید گذاشته بود. حالا این زخم ها خودش را هم زخمی کرده بود. بد جور. اما دیگر فایده ای نداشت. چند ثانیه بعد نگاه خشم آلود مادر داغدیده روی داود ثابت ماند . رفت کنار چهار پایه فلزی. همه تن و بدن داود داشت می لرزید. دستهای پیر و فرتوت مادر ، چهار پایه فلزی را با قدرت کشید و این جا بود که :

رقص مرگ آغاز شد. خداحافظ زندگی...

 

نوشته شده توسط رامین در ساعت 21:4 | لینک  | 

قبل از آغاز داستان ، بهتر است ابتدا این نوشته خوانده شود : عروس نرفته به خانه بخت ، آبله گرفت . داماد که آمده بود به دیدنش ، وقتی فهمید همسرش این طور شده ، خودش را به چشم درد زد . روز عروسی داماد کور شد . مردم می‌گفتند همین بهتر که عروس زشت ، شوهر نا بینا داشته باشد . بیست سال بعد زن از دنیا رفت . مرد همان روز چشمانش را گشود . گفتند این چگونه بود ؟ گفت . شرط عشق بود . یاد گرفته بودم که برای معشوق وفادار بمانم و ایثار کنم . این تنها کاری بود که می‌توانستم برای معشوقم انجام دهم ...

عشق آنها یک طرفه بود . مرد جوان تلاش می‌کرد هر طور شده به دختر جوان بگوید که عاشقانه دوستش دارد . اما دختر به هیچ صراطی مستقیم نبود . مرد جوان اما از رو نمی رفت . همه به او می‌گفتند تو دیوانه‌ای که خود را اسیر کسی کرده‌ای که انگار نه تو را می‌بیند و نه قبولت دارد . مرد اما راه عاشقی را ادامه داد تا رسید به آن لحظه سرنوشت ساز . خبر رسید مهناز ناراحتی کلیه دارد و در بیمارستان بستری است . یک هفته‌ای می‌شد که از او خبری نداشت . سرزده و بی آن که کسی بداند به بالینش رفت . دختر جوان با تندخویی و عصبانیت از اتاق بیرونش کرد . امیر با لبخندی معصومانه و دست به سینه از اتاق مهناز بیرون آمد . چند روز بعد مهناز در لیست منتظران پیوند کلیه بود . دست و بالشان هم برای خرید کلیه بسته بود . اما چاره‌ای نداشتند . هر طور بود با فروش ماشین مسافرکشی پدر ، پولی تهیه کردند و در انتظار پیوند کلیه ماندند . تا اینکه خبر رسید جوانی قصد دارد کلیه اش را به او بدهد . اما این کار عادی نبود . خانواده مهناز تعجب کرده بودند . موضوع این بود که این جوان کلیه اش را می‌داد اما رایگان و بدون آنکه کسی بداند . مهناز و خانواده اش از پزشک معالج خواستند که هر طور شده هویت کلیه دهنده را فاش کند . اما پزشک معالج از مرد جوان قول گرفته بود که در این خصوص به کسی حرفی نزند . کار پیوند کلیه انجام شد و مهناز در کمال سلامتی از بیمارستان مرخص شد . اما هم چنان پیدا کردن هویت مرد جوان جزو آرزویش بود که تا یک سال بعد به آن دست نیافت . برای مهناز خواستگار آمد . خیلی زود حرفهایشان نتیجه داد و نشستند پای سفره عقد . مهناز کم کم خودش را برای روز عروسی آماده می‌کرد . چند بار دیگر امیر را دیده بود ولی هر بار با تندخویی و سردی از کنارش گذشته بود و هربار امیر فقط با لبخندی کودکانه رفتنش را به نظاره می‌نشست . او می‌خواست چهره و یاد این مرد مزاحم را از ذهنش برای همیشه پاک کند . سرانجام روز عروسی از راه رسید و مهناز با کلی آرزوی قشنگ رفت تا بخت و اقبال خودش را در جان و تن مردی ببیند که او را به ظاهر عاشقانه دوست می‌داشت . اما این بخت و اقبال بسیار کوتاه و نافرجام بود . یاسر مردی نبود که مهناز از او در ذهنش ساخته بود . مردی نبود که بتواند خوشبختی واقعی را به مهناز هدیه دهد . اما چاره دیگری نداشت . باید با این وضعیت می‌سوخت و می‌ساخت . خبر رسید امیر تصادف کرده و در بیمارستان است . مهناز قهر کرده بود و رفته بود خانه پدرش . این خبر را شنید . اما برایش چه فرقی می‌کرد . خواهر امیر با او تماس گرفت . اما مهناز بی تفاوت از این خبر گوشی تلفن را قطع کرد . خواهر امیر با ارسال پیامکی حال و روز مهناز را به هم ریخت : اگر می‌خواهی اهدا کننده کلیه ات را بشناسی خودت را برسان به بیمارستان . مهناز با پاهایی خمیده و تن و جانی خسته ، خودش را رساند به اتاق شماره 24 . اما ظاهراً دیر شده بود . خیلی . ساعتی قبل امیر همان جوان مزاحمی که مهناز دائم از دستش فرار می‌کرد و همان اهدا کننده کلیه به مهناز برای همیشه چشمانش را به روی زندگی بست . مهناز اما یاد این نوشته افتاد :

اگر به قضاوت در مورد مردم بپردازی ،

فرصت دوست داشتن آنها را از دست خواهی داد ...

 

نوشته شده توسط رامین در ساعت 15:29 | لینک  | 

زیبا بود و جذاب. آن قدر که وقتی مجید موحدی کلمه نه را از زبان آمنه شنید ، نتوانست خودش را کنترل کند. رفت و ساعتی بعد با گالنی اسید بازگشت و زندگی آمنه را برای همیشه در تاریکی و ظلمت فرو برد . از آن روز تا به حال ، نزدیک به 9 سال می گذرد. اما خود آمنه تعداد روزهای بسته و تاریکش را به قرنی تشبیه کرده که هر کسی راز این تاریکی و ظلمت را نمی داند. با این همه اما آمنه در دقیقه نود از اجرای حکم قصاصش گذشت. چرا؟ هنوز کسی به درستی نمی داند چرا ؟ قصه پرغصه آمنه را حالا همه می دانند. دختری که قربانی کور یک اسید پاشی کینه جویانه شد و آن قدر این داستان روی زبان این و آن نشست که همه دنیا متوجه شدند که در ایران ما چه خبر است. حکم صادر شد و چشم ها به اجرای حکم دوخته شد . همه نگران آمنه بودند و در این ابراز همدردی حق را به او می دادند. شاید هیچ کس نگران مجید همان جوان اسیدپاش یا خانواده اش نبود. اما آمنه در لحظه آخر همه معادلات را بر هم ریخت . او برای این کارش چهار دلیل را ذکر کرده که خوب است همه ما در کنار رنج های آمنه آن ها را به خاطر بسپاریم. دلیل اولش کلام خداوند است که بخشش را بسیار بزرگ تر و ارزشمند تر از قصاص دانسته و آمنه خواسته تا با بخشش، بندگی خود را به خدایش نشان دهد و آمنه در آستانه ماه میهمانی خدا چه زیبا این بندگی را به نمایش گذاشت . دلیل دوم را آمنه کشورش اعلام کرده. او گفته جهان نظاره گر اقدام من بود تا در باره ایران به قضاوت بنشیند و آمنه عشق به وطن را با گذشت از حق قانونی خود نه تنها به ما که به همه جهانیان نشان داده است. دلیل سوم آمنه شادی خانواده و کسانی بود که دوستشان دارد و دلیل چهارم از همه جالب تر . گذشت در اوج قدرت ...

اما بد نیست کمی از آمنه بدانیم. آمنه بهرامی ... قربانی اسید پاشی جنجالی در ایران ...

خصوصاٌ از نامه خواهرش ...

خواهر «آمنه» دختر قربانی اسیدپاشی در نامه ای تکان دهنده درباره پرونده خواهرش خطاب به منتقدان قصاص، عنوان کرد: «آیا شما تضمین می‌کنید، اگر مجید موحدی بدون قصاص آزاد شد، خواهر من و خانواده ما و من که شاکی اولیه بودم در امان خواهیم بود؟ شما درمان آمنه را که خانواده موحدی هیچ بخشی از آن را نپرداختند و زحمت تهیه پولش را هم به خود تحمیل نکردند ، به شکل واقعی و جدی نمی‌بینید؟ شما می‌دانید هر عمل آمنه با وجود تخفیف‌ها چقدر هزینه برداشته است؟ هر عمل، دو الی هفت‌هزار یورو. به آن اضافه کنید هزینه انواع داروها و پمادها و کرم ها را؛ آن هم چندبار در طی روز. روزی که آمنه به تنهایی برای دوش‌گرفتن رفت و کاسه چشمش را خالی یافت وغش کرد، شما کجا بودید؟»

اما ماجرای اسیدپاشی به آمنه چه بود؟

ماجرای اسیدپاشی مجید به آمنه در سال ‌83 اتفاق افتاد. آمنه در شکایت خود اعلام کرده بود: وقتی در دانشکده‌ برق مشغول تحصیل بودم متوجه شدم که یکی از دانشجویان به اسم مجید به من علاقه‌مند شده است. چند بار مادرش با منزل ما تماس گرفت اما مادر من به دلیل تفاوت‌های زیاد سنی، فرهنگی و خانوادگی ما پاسخ منفی داد که البته جواب خودم نیز منفی بود؛ یک روز بعد از ایجاد مزاحمت‌های فراوان، به او گفتم با فردی عقد کرده‌ام و دیگر سراغ من را نگیرد. مجید در مقابل این ادعای من گفت که در صورت عدم جدایی از همسرم مرا خواهد کشت. من تهدیدهای او را جدی گرفتم و همان روز به پلیس اطلاع دادم اما پلیس گفت تا زمانی که جرمی واقع نشده نمی‌توان وارد عمل شد. با گذشت دو روز از این ماجرا عصر روز حادثه زمانی که از محل کارم خارج شدم ناگهان فردی مثل سایه از پشت به من نزدیک شد و بعد روبه‌رویم ایستاد. سپس ظرفی سرخ‌رنگ را جلو آورد و مایع به شدت سوزاننده‌ داخل آن را روی صورتم پاشید. اول تصور کردم که آب‌ جوش است، اما وقتی مرا به چند بیمارستان بردند، فهمیدم اسید بوده و همان ابتدا چشم چپم از بین رفت. پزشکان اقدام به تخلیه‌ چشم چپم کردند و گفتند که چشم راستم نیز در شرف نابینایی است. برای درمان به اسپانیا سفر کردم. در آنجا ‌17 بار مورد جراحی پلاستیک قرار گرفتم و چشم راستم نیز مورد درمان قرار گرفت، اما پزشکان اعلام کردند که اثرات مخرب اسید تا پنج سال باقی می‌ماند و به همین دلیل یک شب وقتی در خانه بودم ناگهان متوجه شدم داخل حفره‌ چشم راستم چیزی وجود ندارد و به این ترتیب چشم دیگر خود را هم از دست دادم. اجرای اولین حکم قصاص اسیدپاشی در ایران به دلیل بخشش شاکی (آمنه بهرامی) در آخرین لحظات لغو شد. این حکم البته پیش از این هم چند نوبت تا پای اجرا رفته بود، اما به دلایلی از انجام آن جلوگیری شده بود. با این حال، این بار که دیگر هیچ مانعی وجود نداشت، خود شاکی از حق خود گذشت، آن هم در آستانه ماه مبارک رمضان.

اما بد نیست پرونده دیگری از اسید پاشی در شهر همدان را نیز در کنار اسید پاشی آمنه بهرامی مرور کنیم :

ماجرای اسید پاشی در شهر همدان شاید به مراتب دردمند تر از اسید پاشی آمنه بهرامی در تهران باشد . داستانی به غایت تلخ و آزار دهنده . طاهره زن جوان 26 ساله همدانی در آغازین ساعات روز 15 اردیبهشت ماه سال 89 با شنیدن صدای زنگ حیاط منزلش به همراه دختر 3 ساله‌اش به سمت حیاط می‌رود. طاهره پس از بازکردن در حیاط با زن ناشناس و بلندقامتی روبرو می‌شود که دستکشی بر دست و سطل‌آبی رنگی به همراه داشت و این زن با بیان اینکه شیره انگور از طرف مادرشوهرش برای او آورده است از طاهره می‌خواهد که برای آوردن ظرف بزرگتر به خانه‌اش برود. هنگامی که طاهره برای برداشتن ظرف بزرگتر به داخل خانه‌اش رفت، «مونا» این زن‌ناشناس از فرصت استفاده کرده و به طور ناگهانی وارد خانه شد به گونه‌ای که هنگامی که طاهره از آشپزخانه خارج می‌شود زن ناشناس در فرصتی مناسب با آچاری که به همراه داشت، ضربات متعددی به سر طاهره می‌کوبد. پس از آن‌که طاهره بی حال بروی دو زانوی خود قرار می‌گیرد، مونا، چهارلیتر اسیدسولفوریک را که در سطل آبی رنگ به همراه داشت را بر روی بدن طاهره می‌ریزد و این درحالی است که کودک طاهره که پشت مادر پناه گرفته بود نیز از این جنایت مصون نماند و قسمتی از صورت و بدنش در اسید می‌سوزد . حکم پرونده اسید پاشی توسط دادگاه کیفری استان همدان صادر شده است و طبق درخواست و پیگیری های «طاهره»، شاکی پرونده، این حکم با بررسی‌های لازم صادر شده است. او اصرار به قصاص دارد . این حکم برای طی مراحل قانونی به دیوان عالی کشور ارسال شده و در حال بررسی است.

آمنه بهرامی که در تهران قربانی اسیدپاشی از طرف خواستگار خود شده بوده با حضور در منزل "طاهره بهرامی" از قربانی اسید پاشی در همدان دلجویی کرد. طاهره بهرامی، قربانی اسیدپاشی گفته : علاوه بر زندگی خودم، زندگی تنها دخترم "پانیذ" تحت تاثیر قرار گرفته بنابراین به هیچ عنوان"مونا" را که زندگی‌ام را تباه کرد، نمی‌بخشم. او گفته : مونا را قصاص خواهم کرد، دخترم تنها حدود چهار سال دارد اما به علت سوختگی با اسید لب‌هایش جمع شده و بخشی از صورتش و دستانش دچار سوختگی شده است. طاهره از حضور آمنه بهرامی به شدت استقبال کرده و گفته : ملاقات حضوری با آمنه فقط برای دلجویی از حال من بوده، تنها کسی که می‌تواند آمنه و طاهره را درک کند کسی جز خود ما دو نفر نیست، این اتفاق از سخت‌ترین بیماریها حتی سرطان‌های بدخیم هم بدتر است چراکه در بیماریهای علاج ناپذیر فرد در نهایت از بین می‌رود ، اما من فقط باید در اوج سوختگی زنده باشم و دلسوزی‌های بی‌مورد برخی افراد را شنوا باشم و دنیایی که در گذشته برایم قشنگ‌ترین معنا را داشت، تیره و تار ببینم. طاهره بهرامی گفت: درصد سوختگی آمنه از من به نسبت کمتر است، صورتم علاوه بر اینکه تحلیل رفته مابقی اعضا بدنم از قبیل دست، سینه، گردن و پاهایم دچار سوختگی شده‌اند. وی هم چنین گفته : جریان اتفاقی که برای آمنه پیش آمده با من متفاوت است . چراکه موضوع آنها عاشقی یک طرفه بوده ، اما من بعد از چند سال زندگی در کنار همسر و تنها دخترم پانیذ ، در دام زنی افتادم که در زندگی من نقش آشکاری نداشته است و باید این زن در زندگی دنیا و آخرت پاسخگوی دخترم باشد . چراکه پانیذ تمامی زندگی و آرزوی من است و دیدن یک لحظه چهره دخترم برایم با ارزشترین هدیه‌ای است که از خداوند خواستارم. طاهره بیان کرد: دخترم دو سال و نیم بیشتر سن نداشته که این اتفاق برایش افتاده اما پانیذ آن روز را هرگز فراموش نکرده است و هر روز مانند کابوسی از آن روز با گریه برایمان بازگو می‌کند. وی اظهار کرد: آمنه در ملاقاتی که با من داشت دستهایش را روی صورت من کشید و با یکدیگر احساس همدردی کردیم، آمنه در اسپانیا عمل جراحی برای بهبودی وضعیت خود انجام داده که دیگر توان پرداخت هزینه درمان را ندارد. وی افزود: بعد از این اتفاق به کسی اعتماد ندارم و از همه می‌ترسم، به دلیل نداشتن وضعیت مالی مناسب و داشتن دخترم از ایران نمی‌توانم برای درمان به خارج سفر کنم و ترجیح می‌دهم درمان را در ایران انجام دهم اما متاسفانه وضعیت مالی مناسبی برای درمان ندارم. وی بیان کرد: بیش از هفت سال است که از اسید پاشی آمنه می‌گذرد که مراحل درمانی خود را از گذشته آغاز کرده و درصد سوختگی من بیشتر از اوست. طاهره ادامه داد: علاوه بر از بین رفتن بینی و پلک و دیگر اعضای صورتم، کتف، گردن، دستها و پاهایم از بین رفته‌اند، اسیدی که روی من ریخته شد چهار لیتر بوده در حالی که اسیدی که روی آمنه پاشیده شد یک پارچ بوده است. وی تاکید کرد: به هیچ عنوان از قصاص دست بردار نخواهم بود چراکه زندگی دخترم برایم با ارزش است و تنها آرزوی سلامت فرزندم و دیدن او را دارم در حالی که او هم بر اثر این اسید پاشی دچار آسیب شده و لب‌هایش تحلیل رفته و زیبایی چهره‌اش را از دست داده است. سوختگی فرزندم را دادگاه غیرعمد حساب کرده و تنها دیه باید برای او پرداخت شود. طاهره اضافه کرد: آمنه با وجود چندین بار عمل جراحی، صورتش دیگر پانسمان نداشت . اما دخترم با دیدن چهره آمنه ترسید، من تاکنون به دلیل ترس دخترم ، پانسمان را از روی صورتم برنداشته‌ام. وی گفت: فشاری روحی شدیدی به پانیذ وارد شده، آن روز تلخ و فراموش نشدنی را هرگز فراموش نکرده است و مدام تکرار می‌کند. وی گفت: برای انجام عمل جراحی در اواخر شهریور ماه سال جاری یک عمل جراحی دارم که برای درمان به تهران سفر می‌کنم.

مابقی این داستان شنیدنی نیست ... تلخ است و تاریک و سیاه ...

 

نوشته شده توسط رامین در ساعت 1:33 | لینک  | 

دختران ایدزی در شهر جولان می دهند !!!

اپیزود اول :

عادت کرده ایم فقط بنویسیم . یعنی دردها را فریاد کنیم . حالا چقدر این نوشته ها می تواند مسیر و جاده زندگی آدمها را تغییر دهد و انها را از ته بن بست بد نامی بیرون بیاورد ، فقط خدا می داند و بس ...

شیرین  ایدز و هپاتیت دارد . اما تنها چیزی كه از ایدز می داند، كشنده بودنش است. در صحبت هایش دائماً از جبر محیط و خانواده می گوید . از محله و خانواده ای كه حتی اگر بخواهی، نمی توانی در آن سالم زندگی كنی. او مدام می گوید: من مجبورم می فهمی! مجبورم كه این كارها را بكنم . شیرین 23 سال دارد و در خانواده ای زندگی می كند كه همه اعضای آن اعتیاد دارند. او نیز به خاطر فقر خانواده برای تهیه مواد به قول خودش مجبور است شبها یی در كنار مردانی بخوابد كه این مردان زنجیروار ثمرات ارتباط آن شب را در جامعه پخش می كنند .

می گویم تو شروع کن و حرف بزن ... بگو که چه شد ؟؟؟

من ازدواج كردم . منتهی دارم طلاق می گیرم . 20 سالم بود که ازدواج کردم . با کلی آرزو و امید برای آینده . با یه پسر كه دو سال از خودم كوچكتر بود . من با بابام رابطه خوبی ندارم . 20 سالم كه بود با پسره آشنا شدم با هم ازدواج كردیم. اونم معتاد بود . با هم می كشیدیم. من قبلاً هم با مواد مخدر آشنا بودم . من 15سالم بود كه به خاطر دعوایی كه با بابام كردم ، از خونه فرار كردم . برای چیزای الكی. خودش معتاد به تریاك بود. هر روز دوستاشو به خونه می آورد و من از این بابت ناراحت بودم. او موقع مامانم مجبور بود بره سركار و منم سه تا بچه ها رو نگه می داشتم برای همین نتونستم تحمل كنم و با بابام دعوا كردم . مامانم تو خونه های مردم كار می كرد . منم گذاشتم رفتم. همون موقع با پسری به اسم امید آشنا شدم . یكی دو سالی با اون بودم . تو این مدت چند باری از امید كتك خوردم سر این قضیه كه بهش اصرار می كردم می خوام معتاد بشم و اون نمی گذاشت . چون امید رو دوستش داشتم . بهش می گفتم كه اینكارو نكن ، اما گوش نمی كرد . یه روزی با هم دعوا كردیم . منو به زیر زمین برد ، دست و پام را بست و بعد از یك ساعت خودش یه سرنگ هروئین رو توی همین دستم خالی كرد . من 48 ساعت تو حالت كما بودم از اون موقع از نشئگی خوشم اومد . موقعی كه به خونه برگشتم هیچی ازم نمونده بود . پدرم منو خوابوند تا تركم بده،  یه ماهی ترك كردم ، اما دوباره با یكی آشنا شدم به اسم قاسم . اون برای ازدواج جلو اومد . سخت بود که انتخاب کنم . اما مجبور شدم بهش بله رو بگم . با هم ازدواج كردیم. دو هفته اول زندگی خوب بودیم . بعداً دیدم كه اون خودش معتاده و شبا نشئه به خونه بر می گشت . منم خودمو به دیونگی زدم و خودمو تیكه تیكه كردم . خودمو با شیشه تیكه تیكه كردم . تمام دستامو ، چند شب پیش هم با خونواده ام دعوام شد و خودمو دوباره با شیشه زدم . شاید جنونه . الانم همین طوری ام . وقتی جنون بهم دست می ده ، دیگه نمی دونم چه كار می كنم . الان سه روزه كه مصرف نكردم . من ماده مصرفی ام فقط هروئینه . اونم از طریق تزریق . وقتی جنون بهم دست می ده ، خودمو می زنم و دیگه كنترل از دستم می ره و دست خودم نیست . وقتی دیدم كه قاسم هم معتاده سعی كردم مثل اون بشم تا همین چند وقت پیش معتاد بودم . تقریباً هفت ماه ترك كردم و دوباره شروع كردم . آخه من عاشق هروئینم. ولی الان توی این خونه (خونه پدر) نمی تونم مصرف كنم و مجبورم كه ترك كنم . الان سه روزه كه هیچی مصرف نكردم . طاقت هیچی رو ندارم . من زیاد رابطه خوبی با پدر و مادرم نداشتم . یعنی من الان از صبح تا حالا با هاشون حتی یك كلمه هم حرف نزدم . اما با خواهرم راحتم ، اون منو درك می كنه .الان من یه محیط آروم نیاز دارم . طاقت هیچی رو ندارم و كنترلم رو از دست دادم ، دوست دارم سر یه كاری باشم و سرگرم بشم . زخم زبون بابام و مامانم منو خیلی اذیت می كنه . مثلاً یه هفته بعد از ازدواج من ، دختر خاله ام عروسی كرد. اون الان دو تا بچه داره و من بلا تكلیفم. می خوام طلاق بگیرم . قاسم نامرد گذاشته رفته و نیستش . منم رفتم دادگاه طلاقم و بگیرم . معطل سه هزار تومانم ،تا اسمش رو آگهی بدم و طلاق غیابی بگیرم . من از بچگی پسرونه بار اومدم. من ارتباطم با پسرا بهتره از دخترا بود. البته نه ارتباط جنسی ، اما چطور شد که ایدز گرفتم ؟؟؟ با همون پسری كه باهاش دو سال بودم . با چند نفری هم تو این چند سال ارتباط داشتم . مواد آدمو به هزار راه می كشونه . زمان هایی كه باهاشون می رم هر دفعه چیزی حدود 10 تا 15 هزار تومان می گیرم . می دونم نباید بگم و شما هم نباید بنویسید . اما این فقط مشکل من نیست . غالب دخترای معتاد به این راه کشیده می شن . چه بخوان . چه نخوان . سوار ماشینشون می شدم . و بعدشم خوب همون داستان قدیمی و تلخ دیگه ... ( پشت سرهم سیگار می كشد) الانم كه این سه روزی كه مواد مصرف نمی كنم ، خیلی دل نازك شدم . یعنی من آدمی بودم كه اگر سری جلوم بریده می شد آخ نمی گفتم . اما الان با كوچك ترین حرف و كوچك ترین اخم سریع اشكم در میاد . به هر حال هیچ رابطه ای بین من وخونوادم نیست . مثلاً اگر من شب خونه نیام بهم نمی گن كه كجا بودی . چی كار می كنی واز كجا خرجی می یاری مامانم هم معتاده .  اون هم تریاك می كشه  . خواهرم هم یه ساله كه معتاد شده . آدمی كه تو خط مواد بیفته همه چیز واسش بی مفهوم می شه . فقط می دونم كه یه بیماری كشنده ست . مردم اگه می فهمیدند بهم می گفتند معتاد كثیف! اگر تو عالم نئشگی و خماری بودم ، كه اصلاً نای جواب دادن نداشتم . اصلاً از ایدز نمی ترسم. یه آدم معتاد پیه همه چی را به تنش می ماله و من مالیدم . اعتیاد یه عشق بلاعوضه . اما الان به جایی رسیدم كه دوست دارم بزارمش كنار . من یه عاشق مواد بودم . ولی خوب می دونم كه دیگه واسه من نیست . مثل اینه كه خاطرخواه یه پسری بشی و پسره ازدواج كنه . خب اون دیگه مال تو نیست . اون رفته سر خونه زندگیش . اعتیادم اینطوره. من یه مدت با مواد ازدواج كردم و احساسم الان اینه كه مواد ازدواج دیگه ای كرده و رفته . تا حالا زندگی برام هیچ مفهومی نداشت اما تو این چند روز یه جوری ام . من تا حالا پارك نمی رفتم ، ولی الان وقتی پارك می رم احساس می كنم كه سبزه ها دارن با من حرف می زنند . چون مواد مصرف نمی كنم. چون احساس سلامت می كنم. احساس می كنم كه منم می تونم زندگی كنم و فقط یه خورده اراده می خواد . آخرشو بهت بگم كه واقعاً عاشق زندگی ام. من تو زندگیم همه چیزرا باختم. من شاید بچگی ام رو باختم. شاید اون چیزایی كه احتیاج داشتم ، از دست دادم ولی حالا كه پاكم واقعاً احساس خاصی دارم. احساس می كنم آسمونی كه آبی باشه قشنگه ، سبزه ها قشنگند ( گریه می كند .) دوست ندارم وقتی گریه من را می بینی دلت به حالم بسوزه.نه اصلاً اینطور نیست! من تا وقتی كه مصرف می كردم هیچی برام ارزش نداشت و زندگیم توی مواد خلاصه می شد ولی الان احساسم اینه كه زندگی خیلی قشنگه و من باید زندگی كنم .

 اپیزود دوم :

پژوي‌ سفيد رنگ‌ 206 ناگهان‌ ترمز كرد. خط‌ ترمز چند متري‌ وصداي‌ ترمز باعث‌ شد جمعيت‌ به‌ ماشين‌ نگاه‌ كنند.جوان‌ بيست‌ودوساله‌يي‌ از ماشين‌ پياده‌ شده‌ و به‌ طرف‌ صندوق‌ عقب‌ ماشين‌ رفت‌،در صندوق‌ عقب‌ را باز كرد، نگاهي‌ به‌ داخل‌ صندوق‌عقب‌ انداخت‌ و سپس‌ اطراف‌ را نگاه‌ كرد. جوان‌ سوار ماشين‌ شد و حركت‌ كرد. سر تقاطع‌ دور زد و برگشت‌. چند متر مانده‌ به‌ محلي‌ كه‌ قبلا ترمز كرده‌ بود دختر جواني‌ ايستاده‌ بود، سرعت‌ ماشين‌ را آهسته‌ كرد. شيشه‌ ماشين‌ را پايين‌ كشيد. دختر جواني‌ كه‌ كنار خيابان‌ ايستاده‌ بود اطراف‌ را نگاهي‌ كرد. سپس‌ در ماشين‌ را باز كرده‌ و سوار ماشين‌ شد.عينك‌ آفتابي‌ را از صورتش‌ برداشت‌ و گفت‌: هوا چقدر خوب‌ است‌! يك‌ نخ‌ سيگار از داخل‌ كيفش‌ بيرون‌ آورد و كنار دهانش‌ گذاشت‌ سيگارش‌ را كه‌ روشن‌ كرد نگاهي‌ به‌ راننده‌ جوان‌ انداخت‌، لبخندي‌ زد و گفت‌: كجا قرار است‌ برويم‌، اول‌ بايد بگويي‌ چقدرمي‌ خواهي‌ پول‌ بدهي‌؟! جوان‌ راننده‌ خنديد و گفت‌: با هم‌ كنار مي‌ آييم‌ و ماشين‌ حركت‌ كرد. روز بعد وقتي‌ از همان‌ محل‌ رد مي‌شدم‌، همان‌ دختر جوان‌ را ديدم‌ كه‌ در محل‌ ديروزي‌ ايستاده‌ و گويي‌ منتظر ماشين‌ ديگري‌ است‌...اين‌ بار يك‌ زانتياي‌ نقره‌يي‌ رنگ‌ كنار خيابان‌ برايش‌ مي‌ ايستد. دختر جوان‌ به‌ مرد راننده‌ مي‌گويد چقدر پول‌ همراهت‌ داري‌؟ راننده‌ با بي‌تفاوتي‌ گفت‌: فقط‌ مي‌خواستم‌ يه‌ دوري‌ بزنم‌. سپس‌ در يك‌ چشم‌ به‌ هم‌ زدن‌ زانتياي‌ نقره‌يي‌ خودش‌ را به‌ ترافيك‌ شهر سپرد.دختر جوان‌ نااميد روي‌ صندلي‌ ايستگاه‌ اتوبوس‌ نشست‌. موبايلش‌ را از داخل‌ كيفش‌ درآورد و شماره‌يي‌ گرفت‌. آرام‌آرام‌ به‌ او نزديك‌ شدم‌ و روي‌ صندلي‌ كنارش‌ نشستم‌. موبايلش‌ را قطع‌ كرده‌ و داخل‌ كيفش‌ گذاشت‌.با تندي‌ و خشم‌ نگاهم‌ كرد. آرام‌ آرام‌ از او پرسيدم‌: چطور شد كه‌ توي‌ اين‌ كار وارد شدي‌؟ دختر جوان‌ خودش‌ را جمع‌وجور كرد،نگاهي‌ عميق‌ به‌ من‌ كرد وگفت‌: خانم‌، حوصله‌ داري‌ها! مرا ياد آرزوهاي‌ ازدست‌ رفته‌ام‌ نينداز،اصلا شما كي‌ هستيد و زندگي‌ من‌ به‌ شما چه‌ ربطي‌ دارد؟ گفتم‌: من‌ خبرنگارم‌ و مي‌ خواهم‌ داستان‌ زندگيت‌ را در روزنامه‌ بنويسم‌.خنديد و گفت‌: اينجا روي‌ صندلي‌ ايستگاه‌ اتوبوس‌؟! بيا برويم‌ داخل‌ اين‌ پارك‌ بنشينيم‌ مي‌ خواهم‌ از روز اول‌ بدبختي‌ام‌ برايت‌ تعريف‌ كنم‌. اندكي‌ مكث‌ كرد و ادامه‌ داد:راستي‌ خاطره‌ هاي‌ تلخ‌ گذشته‌ام‌، كم‌كم‌ داشت‌ فراموشم‌ مي‌شد. آنقدر در دنياي‌ آلوده‌ام‌ گم‌ شدم‌ كه‌ وقت‌ ندارم‌ به‌ گذشته‌ها فكر كنم‌. سپس‌ به‌ پارك‌... رفتيم‌ و روي‌ نيمكتي‌ در يك‌ جاي‌ خلوت‌ نشستيم‌. چند لحظه‌يي‌ به‌ فكر فرو رفت‌. گويي‌ مي‌خواست‌ همه‌چيز را در ذهنش‌ يك‌بار بطور كامل‌ مرور كند و بالاخره‌ گفت‌:هيچ‌ آدمي‌ دلش‌ نمي‌ خواهد توي‌ كار خلاف‌ باشد، ولي‌ يكسري‌ حوادث‌ و وقايعي‌ برايش‌ پيش‌ مي‌آيد كه‌ خواسته‌ يا ناخواسته‌ وارد آن‌ مسير مي‌شود كه‌ نبايد. بعد از يك‌ مدت‌ مي‌بيند كه‌ كاملا آلوده‌ شده‌ و ديگر راه‌ بازگشتي‌ ندارد. حتي‌ اگر بخواهد برگردد و گذشته‌ خود را فراموش‌ كند اين‌ جامعه‌ و خانواده‌ است‌ كه‌ ديگر پذيراي‌ او نيست‌ و چنين‌ افرادي‌ وقتي‌ تمام‌ راه‌ها را به‌ روي‌ خود بسته‌ مي‌بينند سعي‌ مي‌كنند به‌ نحوي‌ از كساني‌ كه‌ آنها را در اين‌ منجلاب‌ گرفتار كرده‌اند انتقام‌ بگيرند. فكر مي‌كنيد من‌ دوست‌ ندارم‌ سالم‌ زندگي‌ كنم‌، درس‌ بخوانم‌ و براي‌ خودم‌ كاره‌يي‌ شوم‌؟ باور كنيد من‌ هم‌ از گناه‌ كردن‌ نفرت‌ دارم‌. ولي‌ نبايد مردم‌ و جامعه‌ از امثال‌ ما بيزار باشند. ما خود قرباني‌ هستيم‌.با شهرام‌،اتفاقي‌ و تلفني‌ دوست‌ شدم‌ يك‌ روز ظهر وقتي‌ تلفن‌ زنگ‌ زد، رفتم‌ گوشي‌ تلفن‌ را برداشتم‌. شهرام‌ بود. خيلي‌ باادب‌ گفت‌: منزل‌ آقاي‌ شفيعي‌؟ گفتم‌: نخير آقا، اشتباه‌ گرفته‌ايد. معذرت‌خواهي‌ كرد. من‌ هم‌ گوشي‌ را گذاشتم‌. به‌ طرف‌ اتاق‌ رفتم‌ كه‌ تلفن‌ دوباره‌ زنگ‌ زد. باز شهرام‌ بود. گفت‌: منزل‌ آقاي‌ شفيعي‌؟ گفتم‌: نخير اشتباه‌ گرفته‌ايد. اين‌بار گفت‌: مثل‌ اينكه‌ خط‌ها اشكال‌ دارد. اگه‌ زحمت‌ نيست‌ وقتي‌ گوشي‌ را گذاشتم‌،شما چند لحظه‌ گوشي‌ را نگه‌داريد تا من‌ شماره‌ام‌ را مجدد بگيرم‌. من‌ هم‌ قبول‌ كردم‌. به‌ مرور به‌ تلفن‌هاي‌ اين‌ مزاحم‌ تلفني‌ عادت‌ كردم‌ و بعد از چندي‌ قرار گذاشتيم‌ و توي‌ خيابان‌ با هم‌ آشنا شديم‌.جوان‌ بدي‌ به‌ نظر نمي‌ رسيد، با او دوست‌ شدم‌. كم‌كم‌ رابطه‌مان‌ صميمي‌تر شد. از طرفي‌ هم‌ پدرم‌ آدم‌ مستبدي‌ است‌ و مرا اذيت‌ مي‌كرد.وقتي‌ فهميد با شهرام‌ رابطه‌ دوستي‌ دارم‌ با كمربند به‌ جانم‌ افتاد و 10 روز مرا در زيرزمين‌ خانه‌ زنداني‌ كرد. من‌ شهرام‌ را دوست‌ داشتم‌ و نمي‌توانستم‌ بدون‌ او زندگي‌ كنم‌. وقتي‌ از آن‌ تاريكخانه‌ بيرون‌ آمدم‌ به‌ خانه‌ شهرام‌ رفتم‌ و گريه‌كنان‌ از او خواستم‌ كه‌ به‌ خواستگاري‌ام‌ بيايد. شهرام‌ به‌ من‌ گفت‌ كه‌ مدتي‌ در خانه‌ او بمانم‌ و بعد با خانواده‌اش‌ كه‌ در شهر سمنان‌ بودند صحبت‌ مي‌كند و به‌ خواستگاري‌ام‌ مي‌آيد. شهرام‌ در تهران‌ به‌ تنهايي‌ زندگي‌ مي‌كرد. من‌ هم‌ قبول‌ كردم‌ وبراي‌ اينكه‌ از دست‌ اذيت‌هاي‌ پدرم‌ در امان‌ باشم‌، پيش‌ شهرام‌ ماندم‌. اين‌ اشتباه‌ من‌ تا آنجا پيش‌ رفت‌ كه‌ يك‌ روز شهرام‌ از غفلت‌ من‌ سوءاستفاده‌ كرد و من‌ هم‌ كه‌ ديگر رويي‌ براي‌ بازگشت‌ به‌ خانه‌ نداشتم‌ پيش‌ او ماندم‌.اوايل‌ برخوردش‌ با من‌ خوب‌ بود ولي‌ بعد از مدتي‌ متوجه‌ شدم‌ كه‌ شهرام‌ با دخترهاي‌ زيادي‌ رابطه‌ دارد. از طرفي‌ هرچه‌ به‌ او فشار مي‌آوردم‌ كه‌ مرا به‌ عقد خودش‌ در آورد بي‌فايده‌ بود. او از غفلتم‌ استفاده‌ كرده‌ وفريبم‌ داده‌بود.يك‌ روز همه‌ پول‌ و اشياي‌ قيمتي‌ شهرام‌ را برداشتم‌ و از خانه‌اش‌ بيرون‌ آمدم‌. اوايل‌ فكر مي‌كردم‌ مي‌توانم‌ با پول‌ها و وسايلي‌ كه‌ از خانه‌ شهرام‌ برداشته‌بودم‌ زندگي‌ راحتي‌ داشته‌ باشم‌ ولي‌ آن‌ پول‌ها خيلي‌ زود تمام‌ شد. من‌ ماندم‌ و انبوهي‌ از مشكلات‌، فقروفلاكت‌. نه‌ شغلي‌ داشتم‌ ونه‌ سواد درست‌ و حسابي‌ و نه‌ روي‌ بازگشت‌ به‌ خانه‌.وقتي‌ غذايي‌ براي‌ خوردن‌ نباشد ، وقتي‌ سرپناهي‌ براي‌ آدم‌ نباشد و ... چه‌ مي‌توان‌ كرد؟ من‌ قرباني‌ شده‌بودم‌ و در چاهي‌ افتاده‌ بودم‌ كه‌ نمي‌ توانستم‌ خودم‌ را بالا بكشم‌. وقتي‌ فشار مشكلات‌ زندگي‌ به‌ اوج‌ رسيد، آمدم‌ كنار خيابان‌ ايستادم‌ . اوايل‌ از خودم‌ خيلي‌ بدم‌ مي‌آمد. از نگاه‌ حريا مردها متنفر بودم‌. دوست‌ داشتم‌ بميرم‌. چند بار هم‌ اقدام‌ به‌ خودكشي‌ كردم‌ ،اما خدا، بنده‌ گناهكارش‌ را دوست‌ ندارد. يك‌ شب‌ اينجا، يك‌روز آنجا، يك‌ماه‌ خانه‌ اين‌ يكي‌،يك‌ روزسوار ماشين‌ آن‌يكي‌... تقريبا عادت‌ كردم‌. يك‌ روز متوجه‌ شدم‌ آلوده‌ شده‌ ام‌. آلوده‌ به‌ همان‌ بيماري‌ لعنتي‌. من‌ توسط‌ يكي‌ از همين‌ آدم‌هاي‌ حريا آلوده‌ به‌ ايدز شده‌ بودم‌. مي‌دانم‌ چه‌ آينده‌يي‌ در انتظارم‌ است‌ و مي‌دانم‌ كه‌ چه‌ وضعيتي‌ دارم‌. احساس‌ نفرت‌ وترس‌ از مرگ‌ مرا بر آن‌ داشت‌ كه‌ از همه‌ آنهايي‌ كه‌ مرا به‌ اين‌ منجلاب‌ كشيده‌اند انتقام‌ بگيرم‌. نخستين‌كاري‌ كه‌ كردم‌ رفتم‌ سراغ‌ شهرام‌ همان‌ پسري‌ كه‌ عاشقش‌ بودم‌ و بخاطر او پدر و مادرم‌ را رها كردم‌.اما او جواب‌ مرا با سنگدلي‌ و بي‌محبتي‌ داد. شهرام‌ با ديدن‌ من‌ تعجب‌ كرد. چند روز در خانه‌اش‌ بودم‌ در آخرين‌ روز به‌ او گفتم‌ كه‌ آلوده‌ شده‌ام‌ و قبل‌ از اينكه‌ بخواهد كاري‌ كند از خانه‌اش‌ زدم‌ بيرون‌...از روي‌ حسرت‌ آهي‌ كشيد و بار ديگر سيگاري‌ از كيفش‌ در آورد. صحبت‌هاي‌ او ترس‌آور و هول‌انگيز بود. گفتم‌: چرا خودت‌ را به‌ يك‌ بيمارستان‌ يا درمانگاه‌ معرفي‌ نمي‌كني‌؟ گفت‌: كار از اين‌ حرف‌ها گذشته‌. مرگ‌ من‌ حتمي‌ است‌. چه‌ لزومي‌ دارد بروم‌ خودم‌ را درگير دواودرمان‌ كنم‌؟ سيگارش‌ را كه‌ تمام‌ شده‌ زير پايش‌ له‌ مي‌ كند.از جايش‌ بلند مي‌شود و مي‌گويد: خداحافظ‌.

در يك‌ چشم‌به‌ هم‌ زدن‌ توي‌ كوچه‌ و پس‌كوچه‌هاي‌ شهر گم‌ مي‌شود. او می رود و من هنوز در این فکرم آیا نفر بعدی هم هست یا نه داستان کثیف ایدز تمام شده است ؟؟؟

نوشته شده توسط رامین در ساعت 8:18 | لینک  | 

سال‌هاست از آن شب لعنتی می گذرد ... شبی که محمود چاقویی دسته بلند برداشته بود برای حرمت ناموسش . نمی خواست جواب زندگی عاشقانه اش را  از همسرش این گونه بگیرد ... اما این رابطه کثیف ادامه پیدا کرد تا محمود به خاطر ناموسش آدم بکشد ... او ‌تاوان این كارش را می‌دهد و حرف این جاست ... این ‌كه آیا مقتول مستحق مرگی چنین فجیع بوده یا نه ...حرفهای محمود اما شنیدنی است ... می گوید دست به قتل زدم به این خاطر كه مقتول با همسرم رابطه داشت و حتی در برابرم با گستاخی حاضر شد و گفت كه به این رابطه ادامه خواهد‌ داد. محمود دوباره می‌گوید : زندان برایش روزهای سختی را داشته ‌است . حدود 5 سال در زندان بودن زمان کمی نیست . روزهای خیلی بدی را پشت سر گذاشته و نمی‌داند روزهای باقی‌مانده را چطور می‌خواهد سپری كند ؟  او یكبار محاكمه و به قصاص محكوم ‌شده ، اما این رای در دیوان عالی کشور نقض شده و دادگاه دوباره او را محاكمه كرده . قبول دارد قتل را ... اما چاره‌ای ‌جز این كار نداشته . مقتول او را در شرایطی قرار داده كه مجبور به قتلش شد . و حرف آخر خودش که :

اگر آن روز با جسارت از من نمی‌خواست همسرم را طلاق بدهم شاید هرگز این اتفاق نمی‌افتاد.
محمود می گوید : او با همسرم رابطه داشت و من او را با همسرم چند بار دیده ‌بودم، اما به جای این‌كه از كرده‌‌اش پشیمان باشد در برابر من ایستاد و گفت كه باز هم این كار را می‌كند و از من خواست كه همسرم را طلاق دهم و همین موضوع باعث شد تا ما با هم درگیر شویم. اما ماجرا چه بود ؟؟؟

مدتی بود ‌رفتار همسرم ‌با من تغییر كرده ‌بود، اما دوست نداشتم باور كنم كه او به من خیانت می‌كند. همسرم را با عشق انتخاب كرده ‌بودم و دوستش داشتم. اگر می‌دانستم كه او دوست ندارد با من زندگی كند خوب طبیعی بود که طلاقش می‌دادم ، اما او هرگز این حرف را به من نزد و گفت كه دوستم دارد. او به من خیانت كرد و آنچنان روحم را آزار داد كه دیگر نتوانستم او را ببخشم. هر‌روز صبح زود سركار می‌رفتم و تلاش می‌كردم تا زندگی بهتری را برای خانواده‌ام بسازم‌، اما همسرم به من خیانت كرد. او می‌توانست به من بگوید دیگر دوستم ندارد و می‌خواهد از من جدا شود، شاید ابتدا مقاومت می‌كردم، اما بعد از او جدا می‌شدم. زمانی كه فهمیدم چه اتفاقی افتاده‌ ‌، آنقدر ناراحت شدم كه دیگر نتوانستم به یك برخورد منطقی فكر كنم. من او را دوست داشتم و هرگز فكر نمی‌كردم چنین كاری كند. چون هر چه در توانم بود در سال‌های زندگی مشتركمان انجام دادم تا همسرم خوشبخت باشد. شاید به این خاطر كه من همیشه فكر می‌كردم باید كار كنم و كمتر در خانه بودم؛ البته هرگز فكر نمی‌كردم كه همسرم متوجه این موضوع نشود. بعد از این‌كه متوجه شدم که خیانتی در کار است با او صحبت كردم. او به من گفت كه هركس در این‌باره چیزی گفته‌ ‌دروغ بوده و مرا عاشقانه دوست دارد و هركس در این ‌باره صحبت كرده فقط برای بر‌هم ‌زدن زندگی من بوده ‌است. متاسفانه باور كردم و با خودم گفتم اگر هم همسرم به من خیانتی كرده‌ ، دیگر این كار را تكرار نمی‌كند. با این‌كه هنوز به آرامش روحی نرسیده‌ بودم،‌ تصورم این بود كه او دیگر كارش را تكرار نمی‌كند. آزرده‌ شده ‌بودم ، با این حال می‌خواستم ‌‌كه ‌با ‌او ‌زندگی‌كنم ‌و او را ببخشم. سركار بودم. خواهرم روبه ‌روی خانه ما زندگی می‌كند، او با من تماس گرفت و گفت كه خانه ای ؟ گفتم نه . گفت مثل اینکه مردی رفته توی خانه ات . خواهرم فكر می‌كرد دزد آمده و از من خواست كه با پلیس تماس بگیرم، اما من این كار را نكردم . چون می‌دانستم دزدی در خانه نیست. همسرم در خانه بود و من چند لحظه قبل از این ماجرا با او صحبت كرده ‌بودم. همسرم از من پرسید كی به خانه می‌‌آیی و من هم گفتم شب می‌‌آیم. به همین خاطر هم مطمئن بودم كسی كه وارد خانه شده دزد نیست. یعنی یقین کردم ...من ابتدا چرخ‌های ماشینی كه جلوی در خانه‌ام بود، را پنچر كردم. با خودم گفتم اگر دزد وارد خانه شده ‌باشد دیگر نمی‌تواند فرار كند و اگر هم با همسرم رابطه داشته ‌باشد می‌توانم واقعیت را متوجه شوم. بعد وارد خانه شدم. چیزی دیدم كه نمی‌توانم در مورد آن صحبت كنم. موضوعی كه اگر هر مردی که غیرت دارد و ناموسش را می پرستد ، آن را ببیند اجازه دارد دست به قتل همسرش بزند، اما من این كار را نكردم و بازهم تحمل كردم. وقتی وارد خانه شدم و همسرم را با آن مرد دیدم، مرد جوان فرار كرد و تلاش من برای این‌كه او را پیدا كنم، فایده‌ای نداشت و به همین دلیل هم به كلانتری محل رفتم و شكایت كردم. موضوع را كه اطلاع دادم برگشتم و دوباره با مرد جوان روبه‌رو شدم. از دور او را دیدم، اما باورم نشد، فكر نمی‌كردم كه او دوباره جرات رویارویی با من را داشته ‌باشد. پابرهنه بود، معلوم بود بعد از فرار از خانه ما به خانه‌اش نرفته و همان جا ایستاده ‌است. نزدیك كه شدم گفت ایستاده‌ام تا بگویم تو باید همسرت را طلاق دهی تا با من ازدواج كند. این حرف مثل بنزینی بود كه روی آتش درونم ریخته شده ‌باشد. او را با حرف به خانه كشاندم و بعد در آنجا در یک لحظه غافلگیرش کردم و با چاقوی آشپزخانه کشتم . جسدش را داخل ماشین گذاشتم و به بیابان بردم و آتش زدم. بار اول هم توضیح دادم كه زنم را در بستر با آن مرد دیدم و به همین دلیل هم با او درگیر شدم، اما دادگاه حرفم را قبول نكرد و مرا به اعدام محكوم كرد، اما لایحه‌ای كه وكیلم برای دیوان عالی كشور نوشت و توضیحاتی كه داد و مواد قانونی كه در این خصوص ذكر كرد، باعث شد تا این حكم نقض شود. من مستحق اعدام نیستم، چون آن مرد با همكاری همسرم جلوی چشم من به من خیانت كرد. اگر راستش را بخواهید، من او را دوست داشتم و نمی‌توانستم همسرم را بكشم. وقتی به من نگاه می‌كرد دگرگون می‌شدم و نمی‌توانستم با او برخورد خشنی بكنم. از او جدا شدم و بعد از او هم به زن دیگری فكر نكردم.
البته همسرم را بعد از ان موضوع بازداشتش كردند و او تایید كرد كه با مقتول در خانه من بوده ‌است و توضیح داد كه چه اتفاقی افتاده ‌است؛ البته او همه واقعیت را نگفت، اما از آنجایی كه قبول كرد كه با آن مرد رابطه داشته‌ است به شلاق محكوم شد. اگر اعتراف می‌كرد با مقتول رابطه جنسی داشته به سنگسار محكوم می‌شد، اما به این موضوع اعتراف نكرد. به همین خاطر هم او را فقط شلاق زدند. فكر می‌كنم حرف‌هایم دادگاه را قانع كرد و مرا به قصاص محكوم نخواهند كرد. خواسته اولیای دم هم طبیعی است چون آنها فكر می‌كنند كه من فرزندشان را كشته‌ام و باید اعدام شوم، بدون این‌كه به كاری كه فرزندشان كرده‌ ‌، فكر كنند. اگر من این كار را كردم به خاطر این بود كه پسر آنها به حریم شخصی من و به همسر من تعرض كرده ‌بود. بهتر است آنها احساسات را كنار بگذارند و به كاری كه فرزندشان كرده‌ است فكر كنند. آن وقت به من هم حق می‌دهند. امیدوارم آنها بتوانند غم از دست دادن فرزندشان را فراموش كنند و به زندگی عادی برگردند هر چند من نمی‌توانم كاری كه مقتول با من كرد را فراموش كنم.

 

نوشته شده توسط رامین در ساعت 15:19 | لینک  | 

مروری کوتاه به یکی از پرونده های جنجالی ایران ...

خبر به ظاهر کوتاه است ... یکی را در روستای آقچه کند تاکستان سنگسار کرده اند ...

این پایان 11 سال، چهل كيلومتر، سه ساعت تا كندن چاله و بيست قدم آخر انتظار است. پایانی خیلی متفاوت، آنچه که لااقل هرچند سال یک بار اتفاق مي‌افتد و به ما هرازگاهی خبر آن مي‌رسد. پایانی که با سرگردانی از قبرستانی به قبرستان دیگر تا تپه‌ها‌ی خارج شهر کشیده شد. قبرستان اول، قبرستان آخر این مرد است. آنجا که بر دیوار ورودی‌اش نوشته‌اند:«من و تو نیز مسافر این دیاریم.» بهشت فاطمه قزوین. قبرستانی خلوت با گودال‌های بزرگ عمیقی برای قبرهایی 4 طبقه، برج‌هایی در عمق خاک.

هشت صبح 23 روز تابستان است. خلوتی، پرسه ما در میان قبرها و نشانی که مي‌پرسیم همه را از باغبان گرفته تا آنها که قبر مي‌کنند و خدمه غسالخانه میخکوب مي‌کند. پیمانکاری که مسوول قبرکن‌هاست به آن آخر قبرستان اشاره مي‌کند. دورافتاده‌ترین قطعه قبرستان نزدیک به دیوار انتها. قطعه 14. تنها جایی از این برهوت آرام که از دور چیزی جز یک پرچم سیاه رنگ «یا ابوالفضل» که میان سنگ قبرها نصب شده از آن دیده نمي‌شود.

 این قطعه نه مثل دیگر قطعات، نیم متری از سطح زمین پایین‌تراست. چهار قبر تازه، هنوز خاکی و صاف، بدون سنگ. قطعه‌ای که قبرهایش سه طبقه‌اند و ارزان. مردگان هیچ‌کدام از سنگ قبرها که کنار هم چیده شده‌اند نسبتی با هم ندارند. قبرها برای آنهاست که سهمشان از یک قبر فقط یک طبقه و یک‌سوم خاک است. مرگی ما را به اینجا کشانده است. مرگی را که همه مي‌دانند اما کسی نشان دقیقی از آن نمي‌دهد. فقط این که کسی با این مرگ لابد باید در چهاردهمین قطعه که آخرین و متروک‌ترین است خاک شده باشد. مرگ کسی که هشت سال در زندان انتظار مرگ را کشید، مرگی که اتفاق آن مثل یک مرگ عادی نبود. با سروصدا کشته شد و بی‌سروصدا دفن شد. دنبال قبر جعفر هستیم. کسی که تاوان سنگینی برای یک هم آغوشی بد را داد . جای جعفر لابد در طبقه آخر از بالا و اول از پایین چسبیده به خاک یکی از همین چهار قبر تازه است.

 ترجیح مي‌دهم از دفتر اداری از او نشانی نگیریم. زیر نگاه‌های سنگین کارکنان قبرستان در حداقل زمان ممکن پیش پیرمردی که برای مردگان نماز میت مي‌خواند به نمازخانه مي‌روم. برای لحظه‌ای روزنامه را کنار مي‌گذارد و مي‌گوید: «پنج و شش نفر از خانواده‌اش بودند و 10 نفر هم از پلیس. خانواده‌اش خیلی گریه و زاری می‌کردند. اینجا یکی از نیروها از دفن و جنازه عکسبرداری مي‌کرد. من آن‌موقع نمي‌دانستم که این آدم برای چی مرده ولی شک کرده بودم چون همه‌اش یکی از نیروهای انتظامي ‌از آن عکس مي‌گرفت. من فکر مي‌کردم یک زندانی خیلی مهم است. بعد از دفن فهمیدم که این مرد ... شده است ...

 قبرستان دوم

قبرستان دوم جایی است که دو بار برای زنده دفن کردن جعفر مهیا شد اما هربار از آن پایان سرگردان سهمي ‌نبرد. اکنون که آثار این دو چاله و سنگ‌های اطرافش بر دل این خاک جای دارند مي‌شود به عبرت فکر کرد. آنچه که لابد باید نتیجه چنین صحنه‌هایی باشد. اما معلوم نیست حاصلش عبرت است، ترس است یا نفرت. نکند این صحنه آماده هنوز انتظار تنی دیگر را مي‌کشد. آنکه یکی از چاله‌ها به نامش کنده شد. نمي‌دانیم. بعد از سه هفته هنوز آثار ته سیگار، لیوان‌های پلاستیکی و موکت‌های کهنه در گوشه و کنار خاکی دیده مي‌شد.گویی همین دیروز بود. 31 خرداد. روزی که شب قبلش همه از سنگسار دو نفر در بهشت‌زهرای تاکستان قزوین خبردار شدند. درست مثل روز عاشورا در این خیابان که نامش عاشوراست جمع شدند و انتظار تماشای صحنه‌ای را کشیدند که برای آن خبر شده بودند. دو گودال کنده شده و سنگ‌ها را آورده‌اند. راننده آژانس که خانه‌اش روبه‌روی قبرستان است از آن روز مي‌گوید: از ان روز بد ... از شش صبح مردم از تاکستان و روستاهای اطراف آمده بودند برای تماشا. جای سوزن انداختن نبود. سه، چهار خاور سنگ آورده بودند و دور چاله‌ها تا زیر سینه سنگ کپه کرده بودند. دو تا چاله کنار هم حدودا یک متر و نیم کنده بودند. سنگ‌ها همه رقم بود. بزرگ و کوچک. یک عده مي‌گفتند یک زن و مرد سنگسار مي‌شوند یک عده هم مي‌گفتند دوتا مردند. يك عده هم با دو تا ميني‌بوس آمده بودند بالاي خرابه نشسته بودند. مردم مي‌گفتند اينها اهالي روستايي هستند كه از اين آدم شكايت دارند و آمده‌اند سنگ بزنند.كسي هم نرفت از آنها سوال كند كه كي هستند و براي چي آمده‌اند.»

در آخرین خاکی بهشت زهرای تاکستان که خیلی دور از محوطه اصلی نیست 8 کپه سنگ از دور پیداست. دو گودال به فاصله حدودا سه متر از هم دیده مي‌شود که به تازگی پر شده‌اند. کپه‌ها از گودال‌ها تقریبا شش متر فاصله دارند. محوطه خاکی پر از رد چرخ‌های ماشین است. از حجم سنگ‌ها کم شده است. اندازه بزرگترین سنگ نصف کف دست را پر مي‌کرد. گودال‌ها در محوطه بزرگی قرار دارند که با نرده‌های زنگ‌زده آهنی از تاکستان‌های کنار قبرستان جدا شده‌اند.

 ساعت 9 صبح نیروی انتظامي ‌با بلندگو به مردم گفت امروز خبری نیست. اما مردم نرفتند و دوباره ساعت 11 نیروی انتظامي‌اعلام کرد که امروز نمي‌شود و مردم بروند. چند روز قبل هم همین اتفاق همین جا افتاد مردم جمع شدند اما خبری نشد.»

 مردم از سنگسار درملأ عام ناراضي اند . می گویند :  ما سنگ نمي‌زنيم فقط آمده‌ايم ببينيم.»

مردمي هم كه آن روز در بهشت زهرا جمع شده بودند از علت سنگسار كساني كه قرار بود سنگسار بشوند خبر نداشتند.«اين حرف كه چرا آنها سنگسار مي‌شوند بين مردم نبود فقط همه مي‌گفتند خلاف كرده‌اند. خلافشان هم مشخص نشد.

خیلی ها هم آن روز براي تماشاي سنگسار به بهشت‌زهرا رفته بودند.  

بلوار امام خمینی تاكستان

خبر سنگسار در كل شهر تاكستان پيچيده است. از راننده تاكسي تا مغازه‌دارها تا دانشجوها و مردم عادي همه در مورد سنگسار شنيده‌اند. اما هيچ كس نه مكرمه را مي‌شناسد و نه جعفر را و نه حتي علت سنگسار اين دو نفر را. آدم‌های کمي‌ در شهر مي‌دانند که حکم سنگسار برای چه جرمي ‌داده مي‌شود. آنها تنها مي‌دانند كه قرار بوده دو نفر در بهشت‌زهراي تاكستان سنگسار شوند.

 یکی مي‌گويد:«خودم رفته بودم ببينم. مردم تاكستان و روستاهاي اطراف آمده بودند. من جرات نگاه كردن ندارم اما برايم جالب بود. مي‌خواستم ببينم كه چه‌جور آدم‌هايي سنگسار مي‌شوند. مردم با فلاكس چاي آمده بودند قبرستان براي نگاه كردن اما سنگسار انجام نشد.»

 و یکی دیگر : من شب قبل از سنگسار از طريق همكاران شنيدم كه جلو قبرستان دو تا چاله كنده‌اند و يك ماشين سنگ ريخته‌اند. همكارانم مي‌گفتند از طريق بلندگو در خيابان اعلام كرده‌اند كه قرار است كساني را سنگسار كنند. آنها از اين طريق فهميده بودند.»اين اولين بار بود كه من اصلا مي‌شنيدم كسي در ايران سنگسار مي‌شود.

و باز هم یکی دیگر : يكي از دوستانم دژبان دادگستري است. او مي‌گفت كه اول قرار بود يك زن و مرد را در تاكستان سنگسار كنند. اما صبح اجراي حكم چند تا ماشين الگانس از قزوين مي‌آيند و حكم را متوقف مي‌كنند. دوستم مي‌گفت كه مجرم مرد را ديده مي‌خنديده و خوشحال بوده از اينكه سنگسار نمي‌شود. اما او مي‌گفت مرد را چند روز بعد بردند بالاي تاكستان در نزديكي‌هاي كوه در روستاي آقچه‌ كند سنگسارش كردند. مي‌گفت خيلي وحشتناك بوده دستاش رو از چاله درآورده بوده اما آنقدر سنگ بهش زدند كه زنده نمانده.»

 برج سیاه سنگسار

انگار طبيعت سنگ‌ها را براي اجراي حكم خدا چيده است. آخر خط سنگسار اين مرد به تپه قارا بورج كه به زبان محلي برج سياه است ختم مي‌شود. ساعت يازده و نيم ظهر است. سنگ‌ها داغند جيرجيرك‌ها بي‌وقفه جيغ مي‌زنند. آفتاب تابستاني وسط اين تپه‌ها و دشت بر فرق سر جوري مي‌تابد انگار فقط تو را ديده و فقط به كله تو مي‌تابد. ما به آنجا كه او رسيد رسيده بوديم، دو هفته دیرتر. شايد مي‌دانست حتي اگر اين 40 كيلومتر راه را از زندان چوبيندر تا اينجا صد بار مرد و زنده شد مردن با سنگ از جنس ديگري است همان چيزي كه ما را به اينجا كشانده بود. از ابتداي جاده تاكستان كه دو طرفش را دشت‌هايي گرفته‌اند منظره تپه‌هايي است سنگي. براي روستاييان هركدام اسمي و هركدام حق چراي گوسفندان روستایی است.برای آنها دیگر قارابورج برای چرای گوسفندان شگون ندارد. آنجا دیگر شوم است. اما براي ما از دور همه مثل هم بود، تپه‌های سنگی.

 تپه برج سياه در قسمت غربي و بالاي روستاي آقچه‌كند است. روبه‌روي آن تپه‌ها و دشت‌هاي ديگر است. از درون روستا منظره تپه قارابورج ديد ندارد. تپه رو به آسمان و روبه دشت‌هاي وسيع است. جاده فرعي باريكي از روستا به اين تپه منتهي مي‌شود. يكي از افراد محلي، مردي سي و چند ساله محل را نشانمان مي‌دهد.. طبيعت بكر امروز ما را بي‌طاقت كرده است. اولين نشانه صد توماني زرد و کهنه‌ای است كه چند هفته است با سه سنگ بر خاك کنار جاده چسبانده شده است. لابد براي كفاره. اینجا همه چیز ساده و طبیعی است و همین توصیف آنچه را در آن اتفاق افتاده سخت مي‌کند. از جاده باريك 10 قدم به سمت تپه سپس عبور از يك راه كانال مانند، دوباره 10 قدم به جلو.

 بیست قدم از جاده باریک تا چاله راه است.بیست قدمي‌که برای ما زنده، بدون ترس از مرگمان و بدون پیچیده شدن تن در پارچه بعد از دو هفته هنوز سخت است.خاكي است كه كنده و پر شده. سنگ‌هايي است بزرگ بزرگ. كوچكترين آنها به تعريف ما متوسطند. بر سنگ‌ها هنوز آثار خون خشك شده كم، زياد و شتك زده ديده مي‌شود. سنگ‌ها زاويه‌دار و تيزند. به سختي چند سنگي پيدا مي‌كنيم كه مال اين تپه نيستند و از بيرون آورده شده‌اند. هنوز دستكش‌هاي يك بار مصرف در اطراف ديده مي‌شوند. يكي، دو تا، سه تا و چهار تا. ته سيگار و پاكت سيگار خارجي مگنا. عبرتي در دل طبيعت و نه در ملأعام. حساب مي‌كنيم:11 سال، چهل كيلومتر، سه ساعت انتظار تا كندن چاله و بيست قدم آخر.

 نگاهمان لحظه‌اي از زمين برگرفته نمي‌شد. چاله‌اي را كه چند صد كيلومتر به دنبال آن بوديم پيدا مي‌كنيم. سنگ‌هاي خوني كه هنوز موهاي سياهي به آنها چسبيده بود، سكه بيست و پنج توماني و خاك. حالا كه در اين محل، در محل اجراي حكم ايستاده‌ايم، مي‌بينيم كه هنوز هم براي سنگسار كردن كسي اينجا همه چيز مهياست.. .آفتابي داغ براي مجازات مفيدتر، سنگ‌هاي تيز و زاويه‌دار،جيغ بلند جيرجيرك‌هايي كه صداي فريادها را بپوشاند و طبيعت بكري كه حتي خبر سنگسار را به روستاي نزديكش نرساند.

 يكي از بزرگان روستاي آقچه‌كند پیرمردی 61 ساله با ابرو و سبیل‌های سفید پرپشت، چشمان سبز و لهجه غلیظ ترکی است. وقتی از او درباره سنگسار جعفر مي‌پرسم، اشك‌هايش را پاك مي‌كند و مي‌گويد:«به ما ظلم كردند.» انگار حس داشتن سهمي‌ از مرگ کسی که جرمش را نمي‌داند و او را نمي‌شناسد بهانه محکمي ‌برای سرازیر شدن اشک‌هاست. کلنگی بر دیواره باغ تکیه زده. باغ روستایی باصفایش محل گفت‌وگوی ما از آن روز است. همان طور که پیرمرد از آن روز مي‌گوید گاهی هم نگاهی به آن مي‌اندازد. ساعت سه بعد از ظهر پنجشنبه يك مامور درجه‌دار با ماشين آمد تو روستا دنبال كلنگ. گفت قراره اينجا مانور نظامي باشد و مي‌خواهيم چادر بزنيم. گفت چادر زديم، كلنگ را پس مي‌آورم. چند دقيقه بعد بچه‌هایم آمدند و گفتند:«بابا چرا كلنگ را دادي. مي‌خواهند يكي را تو كوه بكشند.»

 مي‌گويد:«اگر حالي مي‌شديم اجازه نمي‌داديم اين كار را اينجا بكنند. ما شكايت داريم كه اين كار را اينجا كرده‌اند. بايد مي‌بردند دهات خودش. براي ما خوب نيست مردم دهات‌هاي دیگه به ما مي‌خندند. ما همه از طایفه اصیلیم و این آدم از ما نبوده. زن من تنها مي‌رود صحرا و كسي چپ بهش نگاه نمي‌كند. ما اگر چنين چيزهاي ناموسي بشود مي‌گوييم بايد 10 نفر جنگ كنند و بميرند. هيچ وقت اينجا همچين چيزي نداشته‌ايم.»ما هيچي نديدم. دنبال مي‌كردند. از سر جاده اجازه نمي‌دادند مردم سمت تپه بروند. از سه جا بسته بودند. قلعه را، آقچه‌كند و قازان داغي. ماشين‌هاي دولتي كل جاده را گرفته بودند.»

 پيرزني كه زير سايه يكي از ديوارهاي روستا نشسته همچون این پیرمرد معتقد است كه بايد حكم جعفر در روستاي خود او انجام مي‌شده  و سنگسار او در روستاي آقچه‌كند باعث مي‌شود كه جوانان روستا بدكاره شوند. پيرزن دستان خود را رو به آسمان مي‌برد و مي‌گويد:« ما كه زنا را نديدم فقط خدا مي‌داند.»

 روستا كوچك است و خيلي زود خبر آمدن ما تعدادي غريبه در آن مي‌پيچد. موتور‌سواري ما را پيدا مي‌كند و مي‌گويد :«دنبال سنگساريد. من حرف‌هاي زيادي دارم.» موتورسوار كه پسر سه، چهار ساله‌اش روي زينش نشسته مي‌گويد:«4، 5 تا ماشين طرف‌هاي ظهر آمدند. حدود 18 نفر سرباز و 10 نفر درجه‌دار و مابقي لباس شخصي بودند. من بيست متري با آنجا فاصله داشتم....»

 و مابقی حرفهایش که نمی شنویم ...

 انگار همان فاميل‌هاي شاكي‌ها بودند. از يك روستاي ديگه آمده بودند. بعضي‌ها هم مي‌گويند جنازه‌اش را انداختند پشت ماشين و بردند. يكي از پسرهاي محل كه خيلي شيطونه آن روز توانسته بود ماجرا را از نزديك ببيند. دو سه روز بيمارستان خوابيد از بس حالش بد شده بود.»

 تپه‌هاي اطراف پر از چاله‌هایی است كه براي دليلي روستايي كه نمي‌دانيم چيست كنده شده‌اند. مكرمه زن متهمي‌که همراه جعفر سال‌هاست حکم سنگسار داشت از زندان آزاد شد ... 

حرف اخر ما همه اش این بود :  

سنگسار دروغ نیست ...

 (جعفر کیانی 47 ساله به همراه مکرمه ابراهیمي‌43 ساله یازده سال پیش به جرم زنای محصنه* دستگیر شدند. شوهر اول مکرمه با قوادی او را مجبور به تن‌فروشی مي‌کرده است. مکرمه از همسر اولش سه فرزند دارد که پس از آشنایی با جعفر از خانه‌اش در اسلامشهر مي‌گریزد و به تاکستان مي‌روند. آنها پس از 4 سال در حالی که یک فرزند داشتند به اسلامشهر بازمي‌گردند. آنها با شکایت شوهر مکرمه دستگیر مي‌شوند و11سال را در زندان چوبیندر قزوین به انتظار اجرای حکم سنگسار سپری مي‌کنند.

 دفن جعفر در این قبرستان بالاخره پایانی بود برای پرونده‌ای که قرار بود 26 خرداد با اجرای حکم سنگسار يكي از شعب دادگاه جزایی تاکستان مختومه شود. حکمي ‌که شورای تامین استان قزوین اجرای آن را به پنجشنبه 31 خرداد موکول کرد و نامه رییس قوه قضائيه مانع از اجرای آن در بهشت زهرای تاکستان شد.) اما ...

 در حالي كه اجراي حكم سنگسار مردي در تاكستان با جنجال بسيار همراه بود و بازتاب هاي آن همچنان ادامه دارد، وكيل مدافع هم جرم اين مرد اعلام كرد، پرونده موكلش از سوي رئيس قوه قضائيه به كميسيون عفو و بخشودگي قوه قضائيه فرستاده شد.

پس از اجراي حكم سنگسار مرد 47ساله يي به نام جعفر به جرم زناي محصن در روز 14 تيرماه سال جاري و انعكاس اجراي اين حكم در رسانه هاي داخل و خارج از كشور، پرونده مكرمه هم جرم مرد ميانسال به دستور رئيس قوه قضائيه به دفتر وي فرستاده شد و در حالي كه به گفته وكيل مكرمه، انتظار مي رفت اين حكم نقض شود پرونده به كميسيون عفو و بخشودگي فرستاده شد و اميدهايي براي بخشودگي مكرمه به وجود آمد.

سعيد اقبالي وكيل مكرمه گفت؛ پس از اجراي حكم سنگسار جعفر از سوي مقامات قضايي استان قزوين، پرونده مكرمه براي جلوگيري از اجراي حكم و تامين امنيت جاني او به دستور رئيس قوه قضائيه به دفتر وي فرستاده شد. اين در حالي بود كه من به عنوان وكيل مكرمه تا آن زمان پرونده را نخوانده بودم و بعد از جنجال هاي رسانه يي و دستور رئيس قوه قضائيه موفق شدم پرونده را بخوانم.وي افزود؛ با مساعدت رئيس قوه قضائيه مكرمه و دو فرزندش از زندان تاكستان به زندان قزوين انتقال يافتند و سپس پسر بزرگ مكرمه به خاله اش سپرده شد اما پسر كوچك او همچنان نزد مادرش است. در نهايت با توجه به تغييرات ايجاد شده در پرونده به عنوان وكيل مدافع مكرمه درخواست نقض حكم و رسيدگي مجدد به پرونده را مطرح كردم و با توجه به اختيارت رئيس قوه قضائيه پرونده به كميسيون عفو و بخشودگي فرستاده شده، اين در حالي است كه پيش از اين يك بار پرونده به اين كميسيون رفته بود اما درخواست براي بخشودگي مكرمه مورد تاييد قرار نگرفته بود.

اقبالي ادامه داد؛ تمام اين اتفاق ها در حالي رخ داد كه رئيس كميسيون حقوق بشر اسلامي نيز پس از اجراي حكم سنگسار جعفر، رفتار قاضي اجراكننده را اشتباه دانسته و در اين خصوص گفته بود اگر نگوييم اجراي سنگسار خطا بوده بايد بگوييم قاضي اجراكننده حكم سنگسار اشتباه كرده است. از سويي اين پرونده در محافل بين المللي نيز واكنش هاي بسياري را به دنبال داشته و اميدوارم اين بار پرونده با نتيجه خوبي از كميسيون عفو و بخشودگي خارج شود، هرچند باز هم معتقدم مكرمه مستحق حكم سنگسار نيست و مداركي در پرونده وجود دارد كه مي تواند اين مساله را ثابت كند. بنابراين گزارش، پرونده مكرمه و جعفر در دادگاه جزايي تاكستان مطرح شد كه شوهر اول مكرمه در سال 74 اعلام كرد همسرش مكرمه توسط مردي به نام جعفر ربوده و به تاكستان برده شده است. با اعلام اين شكايت مكرمه و جعفر در تاكستان شناسايي و بازداشت شدند. مكرمه زن جوان در بازجويي ها گفت؛ من شوهرم را دوست نداشتم، او مردي بداخلاق بود. بعد از چندين سال زندگي و زجر كشيدن تصميم گرفتم از وي جدا شوم اما خانواده ام اصلاً به من كمك نمي كردند، در حالي كه پرونده طلاق ما در دادگاه خانواده اسلامشهر در حال رسيدگي بود من با جعفر آشنا شدم و او به من پيشنهاد ازدواج داد.

مكرمه افزود؛ جعفر به من گفته بود كه تقاضاي طلاق من به معناي اين است كه مي توانم با كس ديگري رابطه داشته باشم و اين رابطه زناي محصنه محسوب نمي شود، من هم حرف او را قبول كردم و طي نقشه يي با جعفر فرار كرديم و به تاكستان آمديم تا هيچ كس نتواند ما را پيدا كند. شوهرم كه به فكر انتقام گيري از من بود از من و جعفر شكايت كرد و از آنجايي كه خانواده ام طلاق را ننگ مي دانند حاضر به حمايت از من نشدند.پس از اظهارات اين زن با توجه به اينكه مكرمه پس از آغاز زندگي با جعفر و ازدواج موقت با وي صاحب يك پسر شده بود، جعفر، مكرمه و پسرش به زندان منتقل و پس از محاكمه به سنگسار محكوم شدند. اين حكم يك بار در ديوان عالي كشور نقض و پرونده براي رسيدگي مجدد به شعبه هم عرض فرستاده شد. اين در حالي بود كه مكرمه و جعفر، با سند آزاد شده بودند و در اين مدت مكرمه بار ديگر باردار شد.

شعبه هم عرض پس از تشكيل جلسه محاكمه هر دو متهم را بار ديگر به سنگسار محكوم كرد و هر دو آنها دوباره به زندان انتقال يافتند و پسر دوم مكرمه در زندان متولد شد.در حالي كه مكرمه و جعفر 10 سال در زندان مانده بودند، 30 خردادماه سال جاري خبر رسيد قرار است حكم سنگسار دو متهم در زندان تاكستان اجرا شود، اما آيت الله هاشمي شاهرودي دستور توقف اجراي حكم را صادر كرد و تصميم گرفت پرونده را بازبيني كند ولي 14 روز بعد رسانه ها با خبر شدند به رغم دستور رئيس قوه قضائيه حكم سنگسار جعفر از سوي قاضي صادركننده اجرا شده است.از آنجا كه مقامات رده بالاي قضايي استان قزوين از اجراي اين حكم مطلع نشده بودند براي جلوگيري از اجراي ناگهاني حكم سنگسار مكرمه وي به زندان قزوين انتقال يافت.


نوشته شده توسط رامین در ساعت 9:27 | لینک  | 

داستان پسر نوجواني که 20 ماه در چنگ گروگانگيران اسير بود آن قدرتلخ هست که خود گروگانگیران را از شنیدن دوباره اش غمگین کند ... ۲۰ ماه زندگی توی پستوی سیاه و تاریک یک خانه متروک با نان خشک ...

اما جزييات زندگي این جوان ۱۲ ساله چه بود ؟؟؟

صادق جزییات اسارت خود در اين مدت را تشريح کرد و توضيح داد در اين مدت چگونه سختي ها و آزارها را تحمل کرده است. صادق روز آخر آبان ماه سال 85 در سن 12 سالگي هنگامي که مشغول بازي در کوچه بود ربوده شد. وي روز حادثه از اردويي که مسوولان مدرسه تدارک ديده بودند به منزل بازگشته و سپس براي بازي روانه کوچه شده بود، اما سه مرد پژو سوار وي را ربودند. در جريان تحقيقات پليس معلوم شد اختلاف مالي با پدر صادق انگيزه اصلي اين گروگانگيري است. به رغم به دست آمدن چند سرنخ، محل اختفاي متهمان فاش نشد و پسر نوجوان 20 ماه در اسارت ماند تا اينکه در عملياتي ويژه در شرق کشور آزاد و به خانه بازگردانده شد. اين در حالي است که عاملان اصلي آدم ربايي همچنان متواري هستند.

صادق درباره نحوه وقوع آدم ربايي توضيح داد؛

وقتي متوجه حضور مردان غريبه شدم، فهميدم اتفاقي در حال وقوع است به همين دليل احساس خطر کردم و به سمت خانه مان رفتم که ناگهان يکي از آن افراد به طرفم دويد، من هم سرعتم را بيشتر کردم ولي در آستانه در خانه زمين خوردم.آنچنان دچار دلهره شده بودم که نمي توانستم تصميم گيري کنم در اين لحظه دو مرد ديگر را ديدم که به سويم مي آمدند.پاهايم درد گرفته بود و حتي قادر به داد زدن هم نبودم و دقايقي بعد خودم را در چنگ مردي قوي جثه احساس کردم که مرا از زمين بلند کرده بود و به سوي ماشيني مي برد. وقتي که به داخل خودرو انداخته شدم، آدم ربايان چشم هايم را بستند و بعد از آن شربتي به من دادند که باعث خواب آلودگي ام شد.صادق درباره نحوه انتقالش به اسارتگاه گفت؛ چشمانم همچنان بسته بود، فکر کنم پس از ساعت ها مسافرت با ماشين به يک کوه رفته و در آنجا هم مدتي پياده روي داشتيم و سرانجام خود را در اتاقي کوچک يافتم که در گوشه يي از آن تنها يک تلويزيون ،يک پنکه و ظرفي آب بود. روزهاي نخست در تنهايي گذشت و هنوز نمي دانستم که چه بر سرم آمده است و چرا آنجا هستم. اما کم کم متوجه موضوع شدم و به قصد ربايندگان پي بردم. آنها از پول و تهديد حرف مي زدند. من در اين مدت موفق شدم چند بار به صورت تلفني با مادر و پدرم حرف بزنم اما هيچ چيز جاي نوازش هاي مادرانه را نمي گيرد. يکي از روزها به من گفته شد بايد تحرک داشته باشم و به همين منظور چندين حرکت کششي و شنا رفتن را شروع کردم. روزانه در سه نوبت 11 صبح، 4 عصر و 7 شب ورزش مي کردم تا خودم را سر حال نگه دارم. در آن ايام فهميدم براي سالم ماندن و دوري از افسردگي و مشکلات ديگر بايد تحرکم را بيشتر کنم. وي چگونگي رفتار آدم ربايان را اين طور شرح مي دهد؛ براي غذا خوردن بايد چشمانم را مي بستم تا آنها برايم غذا بگذارند و بعد در تنهايي غذا بخورم البته از اين نظر مشکلي نداشتم و اغذيه متنوعي برايم تهيه مي شد اما گفتم خوردن و آشاميدن در آن شرايط براي کودکي مثل من که هيچ تجربه يي نداشتم قدري سخت بود.سه يا چهار روز بعد از وقوع حادثه به من گفته شد تا پدر و مادرم پول ندهند در همان محل خواهم ماند. من در تصوراتم ناراحت مي شدم که چرا والدينم پول را نمي پردازند. در روز چند دقيقه يي راه مي رفتم و بعضي اوقات هم فرصت پيدا مي کردم آسمان آبي را نگاه کنم.هوا بسيار گرم بود و مي دانستم بايد در مکاني خارج از ايران باشم ، تلويزيوني که داشتم خبرهاي ايران را نشان نمي داد. روزهاي واقعاً سختي بود که نمي شود آن را به طور کامل توصيف کرد.صادق درباره وضعيت جسماني و رواني اش در دوران 20 ماه اسارت توضيح داد؛ در اين مدت بيمار هم شدم و دو بار کليه هايم درد گرفت، سرما هم خوردم، اما خبري از دارو نبود خودم را با غذا درمان کردم. آب و نان خشک و خلاصه چيزهايي که خودم هم نمي دانستم که چيست. من براي خودم تکليف کرده بودم که ورزش را ادامه بدهم و در ايام بيماري هم اين کار ترک نمي شد. من افسرده نمي شدم، غم گذشته را نمي خوردم، ترسم هم پايان يافته بود.روزهاي نخست خيلي مي ترسيدم ولي بعد روزها و شب ها مي گذشت و من به آن محيط تنگ و تاريک و ناراحت کننده عادت کرده بودم.

بارها اتفاق افتاد که در خودم فرو مي رفتم و به گذشته و خانواده فکر مي کردم؛ مادرم، خواهرم، برادرم و پدرم هميشه در ذهن من بودند اما بيش از همه به خوشي ها فکر مي کردم. از طرفي به دليل مشکلات آنجا به هدر دادن آب و برق هم فکر مي کردم و اينکه چقدر آب را از دست مي دادم و در اين شرايط محتاج قطره يي آب بودم. واقعاً سختي ها آدم را آب ديده مي کند و مي سازد. من در آن ايام مرتب به ياد اسيران مي افتادم.
بعضي روزها مي نشستم و به لجبازي با دوست هايم فکر مي کردم، در آن روزها تصورم اين بود که هيچ کس به فکر من نيست و حتي از ياد آدم ها رفته ام.حالا که بازگشتم فهميدم که همه به فکر من بودند و براي نجات من تلاش مي کردند. دوست هايم مرتب حال من را مي پرسيدند و برايم دعا مي کردند.من هم با خدا خيلي حرف مي زدم و براي همه آدم ها دعا مي کردم. مي دانستم مادرم ناراحتي قلبي دارد، نگران او هم بودم و براي سلامتي اش دعا مي کردم.خلاصه حدود 20 ماه گذشت و هفته پيش به من اطلاع دادند بايد آماده بازگشت شوم، در پوستم نمي گنجيدم، و با تمام وجودم آخرين ساعات را در آن اتاق کوچک گذراندم.بالاخره لحظه موعود رسيد و دوباره از سراشيبي کوه سرازير شديم. پس از ساعت ها مسافرت به خانواده ام لبخند زدم. صادق ادامه داد؛ اولين کسي را که ديدم بازپرس شاه محمدي بود که شنيدم خيلي براي نجات من کوشيده و وقت زيادي را صرف کرده و البته دکتر انصاري رئيس دادگستري استان اصفهان هم براي من تلاش فراوان کرده و وظيفه خودم مي دانم از اين دو تشکر کنم. اين تنها هديه يي است که مي توانم به آنها بدهم. بعد از آنها پدرم را ديدم و سپس مادرم را که در بيمارستان بستري بود و هنوز هم همانجا است، ملاقات کردم.آن روزهاي سخت بالاخره تمام شد و اکنون من نزد خانواده ام برگشته ام. چيزهايي ياد گرفته ام که شايد در شرايط عادي هيچ وقت به فکرم نمي رسيد.

نوشته شده توسط رامین در ساعت 13:37 | لینک  | 
 


جدیدترین قالبهای بلاگفا


جدیدترین کدهای موزیک برای وبلاگ

كدهاي جاوا در نيشابور دانلود neyshaboordownload.persianblog.ir