X
تبلیغات
زندانک

زندانک
حوادث سیاه

 فکر می کرد خوشبختی این است که از آن سوی آبها یکی بیاید و لباس سفید خوشبختی را بکند تن دخترش . و او بنشیند به پز دادن که فلان کس دامادم از خارج آمده و کلی افاده طبق طبق ... اما همیشه پشت سکه مشخص نیست . و هیچ کسی به درستی نمی داند قرار است سرنوشت دفتر زندگی آدمی را چگونه بنویسد . این بار به داستان جالبی اشاره می کنم که چند وقتی است مادران و پدران ساده دل به هوای خوشبختی دخترانشان آن را یک امتیاز به حساب آورده و از خیر دادمادهای این طرفی گذشته اند و دل به دامادهای آن طرفی بسته اند .

اکرم روبرویم به آرامی نشسته اما ته دلش غوغایی عجیب در خروشان است . می گویم آماده ام بشنوم زندگی اش را . و او شمرده و با گونه هایی خیس برایم داستان را از این جا شروع می کند : 

بزرگ ترين اشتباه را من مرتکب شدم . مقصر اصلي خودم بودم که فکر مي کردم با ازدواج دخترم با يک فرد مقيم خارج از کشور و فرستادن او به آن ديار ، مي توانم به ديگران فخر بفروشم ! من تنها دخترم را قرباني خودخواهي خودم کردم و باعث سياه بخت شدن او شدم . اي کاش مي مردم و اين روزها را نمي ديدم . راستش را بخواهيد مقصر اصلي در اين ماجرا من بودم که تنها دختر و پاره تن خودم را قرباني خودخواهي ها و عقده هاي دروني ام کردم . اجازه بده قبل از اين که درباره دختر بخت برگشته ام صحبت کنم ، به موضوعي اشاره کنم که در گذشته برايم اتفاق افتاد و باعث شد که من به يک فرد عقده اي مبدل شوم ؛ اتفاقي که باعث شد مرتکب بزرگ ترين اشتباه در زندگي ام بشوم و دخترم را به اين حال و روز بيندازم . به اين اميد که سایر مادران که داستان من را می خوانند ، مرتکب چنين اشتباهات غيرقابل جبراني نشوند . چند سال پیش هنگامي که هجده سال بيشتر نداشتم و تازه ديپلم متوسطه خود را گرفته بودم ، يکي از اقوام به همراه خانواده به خانه ما آمدند و مرا براي پسر بيست و دو ساله خود که جوان سر به راه و درس خواني بود و از هر حيث مي توانست همسر شايسته اي برایم باشد ، خواستگاري کردند . او در آن زمان در يکي از دانشگاه هاي کشور انگليس تحصيل مي کرد و شرايط مالي خوبي هم داشت . اما متاسفانه پدر و مادرم به اين دليل که قادر به تحمل دوري من از خودشان نبودند ، راضي به اين امر نشدند و به آن ها جواب رد دادند ! اين در حالي بود که او پس از مدتي ازدواج کرد و بعد هم همسرش را به کشور ياد شده برد و زندگي مشترک شان را با يکديگر آغاز کردند ! آن دو زندگي خوبي را در کنار هم سپري مي کنند و صاحب يک پسر و يک دختر هم شده اند . از همه اين ها گذشته دختري که به همسري پسرعمه مادرم درآمد ، از هم کلاسي هاي خود من در دوران راهنمايي و دبيرستان بود که توانسته است در رشته مورد علاقه اش در انگليس به تحصيلات خود ادامه دهد و فارغ التحصيل شود . من در طول اين همه سال هميشه به اين موضوع فکر مي کردم که اگر پدر و مادرم قدري گذشت داشتند و مدتي دوري ام را تحمل مي کردند ، من الان جاي هم کلاسي ام بودم. ولي به هر حال قسمت من از زندگي اين نبود و سرنوشت من هم به گونه ديگري رقم خورد . يک سال و اندي از اين ماجرا که همچنان فکر مرا به خود مشغول کرده بود گذشت که دست آخر با کلی عقده له شده در ذهنم  من هم ازدواج کردم . جواني که در آن هنگام معلم مدرسه ابتدايي برادر کوچکم بود ، خانواده اش را به عنوان خواستگار به خانه مان فرستاد که من نيز جواب مثبت دادم و قدم به خانه بخت گذاشتم و زندگي ساده اي را در کنار همسرم آغاز کردم . تمام سعي من هم بر اين بود که خودم را با شرايط زندگي جديدم وفق دهم و به ماجرايي که ماه ها افکارم را به خود مشغول کرده بود ، فکر نکنم ! ولي با تمام اين حرف ها در مواقعي که با عمه يا دخترعمه ها و يا حتي دو عروس عمه مادرم مواجه مي شدم و از خوشبخت شدن عروس شان برايم تعريف مي کردند ، دوباره فکرم مشغول مي شد . به شدت آزار می شدم . آن ها هميشه از زندگي مجلل و داشته هاي او حرف مي زدند و مي گفتند که اين زندگي قشنگ مي بايست از آن تو مي شد که خيلي بيشتر از فلاني لياقتش را داشتي . با شنيدن اين حرف ها به آن دختر به شدت حسادت مي کردم . تمام اين مسائل باعث عقده اي شدن من شده بود . سال ها يکي پس از ديگري سپري مي شد و ثمره زندگي من با همسر فرهنگي ام چهار فرزند بود . سه پسر و يک دختر به نام آرزو که با دست خودم او را سياه بخت کردم . اخلاق و رفتار پسنديده همراه با نجابت آرزو باعث شده بود که او از سن شانزده سالگي خواستگاران زيادي داشته باشد ، ولي من برايش روياهاي زيادي درسر داشتم ! دلم مي خواست او به چيزهايي که من مي توانستم داشته باشم ولي در طول زندگي از آن محروم بودم ، برسد! از اين رو با اين که در طول دو سه سال قبل از اين ازدواج ، خواستگارهاي مناسبي هم برايش آمدند ، من به هر يک از آن ها به هر بهانه اي که بود جواب رد مي دادم . به يکي مي گفتم مي خواهد تحصيل کند، به آن يکي مي گفتم خودش مايل به ازدواج نيست و به خواستگار ديگري مي گفتم دلش مي خواهد به جاي ازدواج کردن شاغل شود و... با اين قبيل بهانه ها تمامي آن ها را رد کردم و منتظر پيدا شدن يک خواستگار ايده آل و در عين حال خيالي بودم . بعدازظهر يکي از روزهاي تابستان بود که زنگ تلفن خانه مان به صدا درآمد و خانمي پس از سلام و احوالپرسي گرم اظهار داشت . دختر خانم شما را در يک مجلس عروسي ديده ايم که از او خوشمان آمده است و حالا تصميم گرفته ايم که اگر اجازه مي دهيد براي امر خير خدمت برسيم  البته بايد عرض کنم که پسر من چند سالي است که در خارج از کشور تحصيل و زندگي مي کند و ما قصد داريم همسر مناسبي که اهل شهر و ديار خودمان باشد برايش پيدا کنيم . بته اين را هم عرض کنم که اگر دختر خانم شما قسمت ما شد بايد براي زندگي در آن کشور خودش را آماده کند  پرسيدم پسرتان در کدام کشور زندگي مي کند؟ خانم تماس گيرنده جواب داد: پسرم که در حال حاضر   28 سال دارد در استراليا زندگي مي کند  . من که با شنيدن جمله خارج از کشور زندگی می کند و حرف هاي خانم مزبور زبانم بند آمده بود ، در حالي که سعي مي کردم به خودم مسلط شوم ، در جواب به او گفتم : اجازه بدهيد هم با پدر و هم با دخترم در اين باره صحبت کنم ؛ اگر راضي به اين امر بودند در تماس بعدي نتيجه را خدمتتان عرض می کنم . اگر راستش را بخواهيد ، آن روز از خوشحالي در پوستم نمي گنجيدم ! با خود مي گفتم بالاخره آن خواستگار پيدا شد و آمد که اي کاش پيدا نشده بود و نمي آمد ! فرداي آن روز که دوباره خانم موردنظر با من تماس گرفت . آدرس خانه را دادم و زماني را هم معين کردم و اين طور بود که روز بعد سه خانم يکي ميانسال و دو زن جوان زنگ در خانه ما را به صدا درآوردند و به خانه مان آمدند ! آن ها همراه با خود تعدادي عکس از يک جوان خوش قيافه در مکان هاي مختلف هم آورده بودند ، يکي از عکس ها او را در خانه اي زيبا نشان مي داد و عکس ديگر او پشت فرمان يک خودروي شيک و عکس بعدي هم پشت ميز يک دفتر کار گرفته شده بود . چند عکس هم او را در تيپ هاي مختلف در نقاط زيبا و يک پارک شهر ديدني در شهر ملبورن استراليا که محل زندگي او بود ، نشان مي داد! خواستگارها در همان حال که عکس ها را به من نشان مي دادند کلي هم از خصوصيات اخلاقي و دست و دلبازي اين جوان تعريف مي کردند و مي گفتند که وي ازچند سال قبل و از سن بيست سالگي به کشور استراليا رفته و در آن جا به ادامه تحصيل پرداخته و شغل مناسب و آبرومندانه اي هم پيدا کرده است . در حال حاضر نيز هم درس مي خواند و هم در يک شرکت معتبر چند مليتي مشغول به کار است و از شرايط مالي خوبي هم برخوردار است . الان نيز مي خواهد به زندگي اش سر و ساماني بدهد . پسر ما خيلي حساس و مشکل پسند است ! آنها گفتند : ما کلي درباره نجابت و خانم بودن دختر شما با پسرمان صحبت کرده ایم و به او گفته ایم که بالاخره دختر موردپسندش را پيدا کرده ایم ؛ او هم آمادگي خودش را براي اين وصلت اعلام کرده است و حالا آمده ايم تا در صورت موافقت شما مقدمات لازم را براي اين ازدواج فراهم کنيم .آن روز گذشت و اين جلسات خواستگاري چند روزي ادامه يافت . همسرم در ابتدا با اين ازدواج مخالف بود اما من تلاش زيادي کردم تا توانستم رضايت او را به دست آورم و با اين تصور واهي که بالاخره براي يکبار هم که شده شانس در خانه ما را زده است ، به خواستگاري آن ها جواب مثبت دادم . قرار شد دختر و پسر تلفني با يکديگر صحبت کنند که اين امر هم صورت پذيرفت و سرانجام خود آرزو نيز که در ابتدا راضي به اين ازدواج نبود و دلش نمي خواست از خانواده جدا شود و در کشوري غريب زندگي کند ، موافقت خودش را با اين ازدواج اعلام کرد تا به قول خودش قبل از هرچيز به آرزوي ديرينه من جامه عمل بپوشاند و بعد هم در آنجا به تحصيلات خود ادامه دهد و طبق گفته و ادعاهاي خانواده آن جوان ، زندگي خوبي داشته باشد و خوشبخت شود ! اين امر در حالي بود که آرزو بيش از هرچيز در زندگي به پدرش وابسته بود . داماد به ايران آمد و بعداز گذشت مدت زماني کمتر از دو ماه ، مراسم رسمي خواستگاري يکبار ديگر با حضور بزرگ ترهاي دو خانواده صورت پذيرفت و در طول يک ماه و اندي که از اقامت او در ايران مي گذشت ، خريد بازار و مقدمات ديگر فراهم شد و مراسم عقد رسمي و محضري دخترم آرزو با مجيد در مجلس ساده اي که در منزل خودمان برگزار شده بود ، صورت گرفت . چهل و دو روز بعد از آن هم مجيد با دريافت مدارک قانوني مربوط به ازدواج رسمي خود به استراليا بازگشت تا مراحل قانوني مربوط به سفر آرزو را فراهم کند که اين امر نيز چند هفته اي به طول انجاميد و دعوتنامه و ويزاي آرزو به دستمان رسيد و سرانجام ، تنها دخترم با هزاران اميد و آرزو راهي کشور استراليا شد تا زندگي تازه اي را در کنار همسر خود آغاز کند . حالا ديگر مي توانستم سري بين سرها بلند کنم و با افتخار بگویم اگر خودم چنین شرایطی را پیدا نکردم اما دخترم به آرزویش رسید ... با عزيمت آرزو به خارج از کشور که در حد توان خود وسايلي را به عنوان جهيزيه همراهش کرديم و همه چيز با آبرومندي و به خير و خوشي انجام شده بود ، ديگر من هم مي توانستم سري بين سرها بلند کنم و به خيلي ها که در طول اين سال ها با حرف هاي معني دار خود عذابم داده بودند ، فخر بفروشم ! اگرچه در خلوت خود به خاطر دوري از يک دانه دخترم عذاب مي کشيدم ، ولي با اين همه تمامي اين عذاب ها و دلتنگي ها را تحمل مي کردم به اين اميد که دخترم سپيدبخت و سعادتمند شده است ! فکر مي کردم به آرزوي ديرينه ام رسيده ام . کارت تلفن مي خريدم تا بيشتر بتوانم با دخترم در تماس باشم و از حال و روز او در آن کشور مطلع شوم . هروقت هم که با او تماس مي گرفتم و از وضعيت زندگي اش سوال مي کردم و از اخلاق و رفتار شوهرش مي پرسيدم ، هميشه اظهار رضايت مي کرد .دامادمان(مجيد) از همان ابتداي امر قول داده بود پس از بازگشت به استراليا و به محض اين که اوضاع و احوال زندگي اش رو به راه شد و به اصطلاح آرزو در آنجا جا افتاد ، براي من و همسرم هم دعوتنامه بفرستد تا ما هم بتوانيم به نزد آنها برويم ! من حتي براي همين وعده و وعيدها هم به اين و آن پز مي دادم و به ديگران فخرفروشي مي کردم غافل از اين که هيچ گاه به چنين آرزويي دست پيدا نخواهم کرد . هفته ها ، و ماه ها و حتي سال ها يکي پس از ديگري سپري شد بي آن که از دعوتنامه و عزيمت ما به کشور استراليا خبري بشود ! خودمان تصميم به رفتن گرفتيم تا اینکه بعد از مدتي در تماس هايي که با آرزو داشتم  ، احساس مي کردم او مسئله اي را از من پنهان مي کند . هرچند که او سعي مي کرد خودش را از هرجهت خوشبخت  نشان دهد ، تا ما غصه اي نداشته باشيم . ولي به هر حال من يک مادرم و مثل هر مادري مي توانم از لحن گفتار فرزند خودم متوجه خوشي و ناخوشي او بشوم . از اين رو پس از مشورت با همسرم تصميم گرفتيم خودمان به آن کشور سفر کنيم . حال بماند که چه مشکلاتي را در اين راه تحمل کرديم تا بتوانيم به آنجا سفر کنيم و از حال و روز فرزندمان باخبر شويم . پس از آن که مقدمات امر را براي اين مسافرت فراهم کرديم ، موضوع را به دخترم آرزو اطلاع داديم و به او گفتيم که با يک تور مسافرتي عازم کشور استراليا هستيم ! اگرچه او ظاهرا سعي مي کرد خودش را خوشحال نشان دهد ولي به محض تماس تلفني و گفتن موضوع ديگر برايم ثابت شد که او از زندگي زناشويي خود راضي نيست . هيچ چيز واقعيت نداشت ! به کشور استراليا رسيديم و در فرودگاه ملبورن با آرزو روبه رو شديم . آرزويي که اگر مادرش نبودم او را نمي شناختم ! ديگر از شادابي گذشته او خبري نبود . لاغر و رنگ پريده شده بود و به محض ديدن پدرش ، سرش را روي شانه او گذاشت و شروع به گريه کرد ! تمام بدنم به شدت مي لرزيد . همه چيز در برابر چشمانم تيره و تار شده بود . لحظاتي بعد او را که بدن نحيف اش بيش از من به لرزه افتاده بود ، در آغوش گرفتم و بدون هيچ حرفي هردو نفرمان گريستيم . قدري که سبک تر شد از او سراغ شوهرش را گرفتم که جواب داد : او سرکارش رفته و نمي توانست به استقبال تان بيايد ! ولي مشخص بود که راست نمي گويد. به همراه دخترم به هتل محل اقامت مان که از طرف تور مسافرتي گرفته شده بود ، رفتيم ، البته ما به تصور اين که در مدت اقامت خود در آنجا مي توانيم اوقات خود را درکنار دختر و دامادمان سپري کنيم به ليدرتور گفته بوديم که ما در شهر ملبورن از تور جدا خواهيم شد که البته اين امر تصوري واهي بيش نبود . مجيد آن کسي نبود که ادعا مي کرد! عزيمت به اين سفر و آشنايي از نزديک با شرايط زندگي آرزو باعث شد که من بفهمم چه اشتباهي را در اين زمينه مرتکب شده ام . چرا که مجيد آدم درست و حسابی نبود و آن کسي نبود که خانواده اش ادعا مي کردند، او نه تنها نتوانسته بود به تحصيلات خودش ادامه دهد بلکه از همان سال اول عزيمت به استراليا به دلايلي از تحصيل وامانده بود و در يک کارخانه توليدي مواد لبني مشغول کار شده بود ! او از همان ابتداي امر همه چيز را نه به ما بلکه به خانواده و نزديکان خودش هم دروغ گفته بود . او بيش از آن که به فکر آينده و زندگي خود و همسرش باشد ، به فکر عيش و نوش و خوشگذراني خودش بود ! در آنجا بود که متوجه شديم اختلافات بين آرزو و همسرش از زماني آغاز شد که او از آرزو خواسته بود چادر و روسري و مقنعه اش را کنار بگذارد و همراه با او در مجالسي که خودش در آن ها شرکت مي کند و به رقص و پايکوبي و نوشيدن مشروبات الکلي مشغول مي شوند ، حضور پيدا کند و به اصطلاح همرنگ آن جماعت شود ! ولي آرزو که هميشه به دليل اعتقادات مذهبي خود شئونات اسلامي را رعايت مي کرد ، راضي به اين امر نبود و هيچ گاه هم حاضر نشد در يکي از آن مجالس شرکت کند و اين طور که خودش مي گويد : اين مسئله سرمنشاء به وجود آمدن اختلافات ريشه اي بين آن دو شده بود ! دخترم حاضر بود تنها بودن در خانه را تا پاسي از شب تحمل کند ، ولي با شوهرش که به آن وضعيت و مصرف دائمي مشروبات الکلي عادت يا بهتر بگويم معتاد شده بود ، در چنين محافلي حضور پيدا نکند . گذشته از تمامي اين ناملايمات و دشواري هاي زندگي ، اطلاع يافتم که آقا مجيد که بيشتر شب ها ديروقت به خانه مي آيد ، به بهانه هاي واهي و در حال مستي دخترم را به باد کتک هم مي گيرد ، تا حدي که همسايگان به کمکش مي آيند و او را از زير مشت و لگدهاي او نجات مي دهند ، اگرچه دخترم مي گويد صبح روز بعد از آن که مستي از سرش مي پريد از کرده خودش پشيمان مي شد و از او عذرخواهي مي کرد ولي چه فايده که...بالاخره راهي برايمان نمانده بود جز آن که به هر قيمتي شده به اين وضع خاتمه دهيم . لذا تصميم گرفتم همراه با پدرش به سفارت جمهوري اسلامي برويم و موضوع را با مسئولان هموطن خود در ميان بگذاريم و از آن ها کمک بخواهيم . مجيد که متوجه اين تصميم ما شده بود و از ترس آن که مبادا خودش با مشکلات لاينحل مواجه شود ، حاضر شد که آرزو با ما به ايران بازگردد و اظهار داشت خودش هم بعدا به ايران خواهد آمد تا اين مشکل را حل کند ! بنابراين من و پدرش از خدا خواسته همراه با دخترمان عازم ايران شديم به اين اميد که حداقل مجيد به اين يک قول خود عمل کند و براي طلاق دادن آرزو به ايران بيايد . ولي اين گونه نشد و اکنون نزديک به يک سال از آن ماجرا سپري شده بي آن که خبري از شوهرش شود! از اين رو پس از مشورت با يک مشاور حقوقي در دادگستري برايش وکيلي گرفته ايم تا از طريق مراجع قضايي طلاق او را از مجيد بگيريم ...

و حرف آخر : اشتباه کردم . یک اشتباه بزرگ ...


جمعه پانزدهم اردیبهشت 1391 | 10:30 | این مرد |

About
.............................................

Menu
.............................................
WebLink
.............................................
Theme Weblog
.............................................
Design
.............................................
Other
.............................................