لطفا این جا خودتان را نکشید ... !!!

 به قدری این داستان حال به هم زن شد و جدی که عده ای کمپینی راه انداخنند به نه دادن به خودکشی . و با التماس و خواهش و من بمیرم و تو بمیری و الصاق گل در روی پل های عابر پیاده و ساختمانهای بزرگ آسمان خراشی و خلاصه هر کجایی که می شود مرگ را به راحتی در آغوش کشید گفتند که خودکشی نکنید .

اما چرا خودکشی در یکی دو سال گذشته در ایران زیاد شده و اتفاقا زنگ خطر را برای سنین زیر 30 سال به صدا در آورده است ؟

در فرهنگ های مختلف، خودکشی به صورت های متفاوتی تعبیر و تفسیر می شود. در بیشتر جوامع غربی از خودکشی جلوگیری می کنند و از انجام گرفتن آن در صورت امکان ممانعت می ورزند. در بعضی فرهنگ ها، خودکشی به عنوان عمل افتخار آمیز تلقی می شود ولی فقط اقدامی قابل قبول برای یک شخص ناامید است.

به طور معمول کسانی که اقدام به خودکشی می کنند در اکثر موارد دوران کودکی بی ثباتی را گذرانده اند یا اینکه تاریخچه ای از حوادث فشارزای روانی در گذشته و حال داشته اند یا فاقد حمایت کنندگان اجتماعی بوده و دوستی نداشته اند که به او اطمینان کنند.تحقیقات نشان می دهد افرادیکه خودکشی آنها منجر به مرگ شده است، در اغلب موارد ازدواج نکرده اند یا اینکه همسرانشان مرده یا جدا شده اند یا سنشان بالاتر از 45 بوده یا تنها زندگی می کرده اند یا اینکه تاریخچه ای از اختلال جدی بدنی و هیجانی داشته یا احتمالا معتاد بوده اند.

خودکشي اقدامي است که هر کس با انجام آن به بازماندگانش پيام مي‌دهد که من به هيچ وجه از زندگي‌ام راضي نبوده‌ام و زير خاک را به روي خاک ترجيح داده‌ام؛ در شرايطي که متأسفانه اختلافات طبقاتي بسيار عميق، فرصت هاي شغلي ناچيز و مسکن دست نيافتني شده است، اين عوامل همگي باعث مي‌شود، افراد مخصوصاً جوانان، آرمان هاي خود را دست نيافتني و خودشان را پشت ديوار آرزوها و نيازها درمانده ببينند و اين آنقدر براي افراد احساس نامطلوبي را پديد مي‌آورد که دست به اين کار بزنند.همه مردم جهان چه بدانند و ندانند، باخبر باشند و يا بي‌خبر دنبال پديده‌اي به نام آرامش هستند.

فردي که خودکشي مي‌کند، آنقدر تنش در وجودش به وجود آمده است که با خودکشي مي‌خواهد به آرامش برسد و اين فرد با ادبيات عاميانه، مستأصل شده است. در حال حاضر اختلاف طبقاتي در کشور ما بسيار شديد شده و مي‌تواند باعث ناکامي و ناکامي باعث تنش و تنش باعث خودکشي شود، چنانچه قيمت يکي از اتومبيل هاي شخصي در جامعه امروز ما، برابر با کل دارايي 20 خانواده است و فرد محروم آن را مي‌بيند، در شرايطي که خود از داشتن يک دوچرخه نيز محروم است.

در بلند‌مدت بايد بستري فراهم شود که هرکس بتواند نيازهاي زيستي، رواني، اجتماعي و معنوي‌اش را از راهي قانوني، شرعي، اخلاقي، انساني و علمي در حد محدود و منطقي تأمين کند؛ اگر اين نيازها تأمين شد رفتار شخص نرمال و به هنجار مي‌شود و اگر تأمين نشد يا بايد نيازهايش را از راه غيرقانوني، غير‌شرعي و غير‌اخلاقي تأمين کند و يا نيازهايش را سرکوب کند و منتظر جنون، اعتياد، بزهکاري و در نهايت خودکشي باشيم.

در کوتاه‌مدت نيز بيمه‌ها بايد هزينه‌هاي بيکاري و درماني را پوشش دهند و مردم تشويق شوند همانگونه که سراغ دندانپزشک مي‌روند، سراغ روانشناس و روانپزشک نيز بروند، با توجه به اينکه رفتن نزد دندانپزشک بر پايه احساس درد فردي است و در صورتي که خودکشي يک درد اجتماعي‌ است؛ در اينجا فرد بايد جنبه‌هاي احساسي درد را در نظر بگيرد، به محض اينکه شخص احساس کند روحيه خوبي ندارد بايد به روانشناس و روانپزشک مراجعه کند؛ ما براي هر کاري نيازمند روحيه هستيم و به نظر من روحيه مانند شعله است، هرگاه شعله‌ها مانند شعله کبريت و شمع ضعيف باشند با يک نسيم خاموش مي‌شوند و شعله نيرومند مانند شعله منقل کبابي هاست که هرچه به آن مي‌دمند، نيرومندتر مي‌شود.

چند وقت پیش جایی بودم . اتفاقی برای یکی از اقوام دوستانم افتاده بود . پسری خودکشی کرده بود . اما داستان خودکشی اش جالب بود و غم انگیز . حمید رضا با خوردن 60 تا قرص ترامادول خودش را در اتاق خانه اش کشته بود . می گفتند یک سالی می شد به دختری علاقه مند بوده اما خانواده دختر با این وصلت کخالفت می کردند .

حتی یکی دو بار هم با پدر این دختر سر همین موضوع برخورد فیزیکی داشته . تا این که هفته گذشته وقتی رفقایش در پارک جمع بودند حمید رضا خیلی جدی گفته بوده که بچه ها در جریان باشید چون این دختر را به من ندادند من خودم را خواهم کشت . دوستانش به او خندیده بودند . اما همان شب حمید رضا در آغوش مرگ آرام گرفت .

 

تولد در جهنم .. رستگاری در بهشت ... !!!

موشکافی و دقت در موضوع فرار دختران افکار عمومی بیدار و با وجدان را به دو موضوع مشترک می‌رساند. اول تحقیر و دوم رها شدگی عاطفی، جنگ اعصاب و یا محیطی پر از اضطراب . شاید عده‌ای فکر کنند فقط تنها علت فرار از منزل در ‌‌نهایت فقر اقتصادی و مالی خانواده باشد . ولی واقعا و حتما گاهی چنین نیست!

زیرا افراد دارا و ثروتمند برای حفظ آبرو و رهایی از وجدان درد با قدرت پول فقط شکل قضیه را حل کرده‌اند.دختران دارای خلاء عاطفی و یا محیط پرتنش و جهنم گونه در جماعت پول دار بجای انتخاب فرار جغرافیایی از خانه گاهی به فرار از خانواده روی آورده‌اند. یعنی اینکه با دوستان واقعی و فضای مجازی، مدل خودرو و حیوانات و مسافرت‌ها و پارتی‌ها و موضوعات مورد علاقه خود را مشغول‌ کرده اند و در ازای این هزینه‌ها؛ والدین آن‌ها راضی اند که حداقل بچه هایشان در دسترس‌اند .

البته از طریق تلفن همراه . اما آمار فرار از منزل متاسفانه حقیقت دارد . افتادن در دام اعتیاد و باندهای فساد واقعیتی ست که در پس این فرار ها وجود دارد . و برای برخورد با این پدیده باید خیلی سریع و با شتاب دست به کار شد . وقتی صمیمیت و احترام به فرزندان را با باج دادن و تسلیم شدن در برابر خواسته‌های غیرمنطقی و غیرشرعی شان اشتباه میگیریم باید مدتی بعد بچه هایمان را در دامن آدمهایی پیدا کنیم که انها را تا مرز لجن و آلودگی می برند ...نفس دختر خوبی بود . و حتی می توانست خوبتر هم باشد . اما ...

مهناز زیر لب با عصبانیت گفت : بازم این پسره دیر كرد .انگار اصلا موقعیت منو درك نمیكنه . و بعد با حرص بسیار گوشی موبایلش را از كیفش بیرون آورد و شروع كرد به اس ام اس زدن : آخه تو كجایی ؟ من دو ساعته اینجا معطل تو هستم .مثل اینكه فراموش كردی من بخاطر تو اومدم اینجا . بیا دیگه خفم كردی . الان هوا تاریك میشه و من هیچ جارو ندارم كه شب برم . در حال اس ام اس زدن بود كه دختری زیبا در كنارش نشست و با یك نیم نگاه سرتا پای دخترك را نظاره كرد و گفت : سلام خانم خانما . چقدر گوشیت قشنگه . میشه ببینمش . مهناز نگاهی به دختر انداخت . گوشی موبایلش را به طرفش دراز كرد و گفت قابل شما رو نداره . بفرمایید .دختر لبخندی زد و گفت : من اسمم نفسه . تو چی ؟ و مهناز خودش را معرفی کرد . دخترک دوباره گفت : منتظر كسی هستی عزیزم ؟ مهناز گفت بله . یکی دو ساعته اینجا منتظرم تا بیاد . اما هنوز نیومده . نفس گفت : خیلی وقته از دور داشتم می دیدمت . خیلی استرس داری . رنگت حسابی پریده . معلومه كه بار اولته از خونه فرار میكنی . درسته عزیزم ؟ مهناز تعجب كرد . یعنی این دختر تازه وارد از كجا فهمیده بود او از خانه فرار كرده ؟ نفس اما با خونسردی بسته ای سیگار از توی كیفش در آورد و به مهناز هم تعارف كرد . ولی مهناز قبول نکرد . سیگار را روشن كرد و یك پك عمیق به سیگار زد و دودش را با مهارت زیادی از بینی اش خارج كرد .هر كس از كنار این دختران در پارک رد میشد و به آنها نگاه میكرد قطعاٌ متوجه می شد که این دو دختر رفتار و برخوردشان عادی نیست . گاهی چند گروه پسر از كنار آنها رد میشدند و نفس هم در کنار تعجب مهناز خیلی صمیمی با آنها سلام و احوال پرسی میكرد . انگار توی این پارك شلوغ در شمال شهر قزوین همه نفس را میشناختند .نفس به اطراف نگاه كرد و آهی كشید و گفت : كاش من هم زیبایی شما را داشتم مهناز جان .آنوقت این همه طرفدار داشتم . می بینی هر کسی که از کنارمان رد می شود چشم در چشمان تو می دوزد و حریصانه نگاهت می کند . سپس نفس با صدای بلندی شروع كرد به خندیدن و حین خنده به مهناز گفت : هنوز بچه هستی تا بتوانی فرق نگاهها را از هم تشخیص دهی . اتفاقا من آرزو داشتنم زشت بودم . زشت و بد قیافه .

آنقدر زشت كه هیچكس نگاهم نمیكرد . آنوقت از نگاههای حریص و هوس بازانه این گرگها در امان بودم .ولی مهناز جان تو خیلی دختر ساده ای هستی . درست مثل آب زلال پاك و شفاف . دلم برات میسوزه . چون واقعا سر كاری . اون پسره اگر میخواست بیاد تا حالا اومده بود . همشون مثل همن . دروغگو و شارلاتان . عوضی و هرزه . تا ما دخترا رو از دور می بینن قربون صدقه مون میرن . کلی حرفهای قشنگ بارمان می کنند . اما تا دستشون به ما میرسه مثل گرگ پاره پاره مون می کنن . نقس با حرص و عصبانیت سیگاری روشن كرد . پكی زد و به نقطه ای نا معلوم خیره شد و آهی از ته دل كشید .انگار غم بزرگی پشت این چهره زیبا نشسته بود . مهناز گفت مثل این که از پسرا دل خونی داری ؟

 

لبخند تلخ نفس حرف مهناز را تایید کرد . بله دل خونی دارم . از همه شون . من هم مثل تو فكر میكردم . من هم به پسرا ایمان داشتم . عشق رو قبول داشتم . از وقتی خیلی بچه بودم همه به خاطر زیبا بودن و شیرین زبونیم کنارم بودند . می خواستم درس بخونم و رشته پزشکی قبول بشم . درسم خوب بود . برای همین چادرمو می كشیدم جلوتر و به سرعت از كنار پسرای مزاحم رد میشدم . خانواده خیلی غیرتی و متعصبی داشتم . وقتی به دبیرستان رفتم دیگه سر و كله خواستگارام پیدا شد . مادر و پدرم اصلا با ازدواج فامیلی موافق نبودند . من هم اینقدر توی گوشم خونده بودن كه خوشگلم و می تونم بهترین شانس رو تو زندگیم داشته باشم كه می خواستم با كسی ازدواج كنم كه توی همه محل و فامیل زبانزد خاص و عام بشم .

از بین همه پسرایی كه به خواستگاریم می اومدن ، یا پیشنهاد دوستی به من میدادن ، هیچكدومو در سطح خودم نمیدیدم . چند ماهی بود كه وقتی به دبیرستان می رفتم ، سر راهم شركتی بود كه مدیر عاملش یك پسر خیلی جذاب شیك پوش و پولدار بود . دقیقا فکر می کردم اون همون مرد آرزوهای منه . دوستام می گفتن اگر تو بخوای میتونی مخشو خیلی راحت بزنی . من هم كم كم به او كه اسمش پرهام بود به شدت علاقمند شدم ، ولی پرهام برعكس همه اصلا به من توجهی نمیكرد . اصلاٌ انگار منو نمی دید .

دیگه حرصم گرفته بود كه چطور من نتونستم مخ این پسره رو بزنم ؟ دوستام می گفتن بخاطر حجابته . حجابتو بردار ببین چطور پرهام برات می میره ؟ برداشتن چادر برام خیلی سخت بود . ولی اینقدر عاشق پرهام شده بودم كه راضی شدم علیرغم میل باطنیم چادرمو از سرم در بیارم . به پیشنهاد دوستام كمی هم آرایش كردم و یك روز بجای این که برم مدرسه صاف رفتم شركت پیش پرهام . یك نامه نوشتم با این مضمون كه دوستش دارم و می خوام باهاش باشم به هر قیمتی . وقتی وارد شركت شدم یك محیط خیلی شیك و تر تمیز نگاهمو به خودش جلب کرد . به منشی گفتم با مدیر عامل كار دارم . بالاخره بعد از ساعتها انتظار وارد اتاق کارش شدم . مهندس پرهام داشت با تلفن حرف میزد و پشتش به من بود .

ولی وقت برگشت و من رو دید برق شیطنت مردانه ای در چشمانش درخشید . لبخندی زد و به استقبالم آمد . من سرمو پایین انداخته بودم . احساس میكردم صدای تپشهای قلبمو همه میشنون . خیلی سریع با لكنت زبان گفتم : من این نامه رو برای شما نوشتم . میشه بخونیدش و همین الان جوابشو بهم بدید؟ لبخندش قلبم را به آتش کشید . خیلی زود پرهام نامه را باز کرد و شروع كرد به خواندن . درحین خواندن نامه فقط لبخند میزد . بعد كه نامه تمام شد من نفسم را در سینه حبس كردم و منتظر جواب پرهام شدم . نگاهی به من انداخت . گفت :آشنایی با شما دختر خانم خوشگل و دوست داشتنی باعث افتخار منه .

و شماره موبایلشو روی یك تكه كاغذ نوشت و خیلی مودبانه یك شاخه گل از توی گلدان گل روی میزش در آورد و به طرف من دراز كرد و گفت : من منتظر تماس شما هستم .نفهمیدم چطوری با پرهام خداحافظی كردم و با چه سرعتی خودمو به دوستام رسوندم كه توی پارك منتظرم تشسته بودند . اون روز از خوشحالی توی خودم نبودم . از روز بعد من هر روز با پرهام با تلفن عمومی تماس می گرفتم . ولی اون تمایل نداشت كه با من باشه . معلوم بود . مدام طفره می رفت . سال آخر دبیرستان بودم و با روحیه ای كه از آشنایی با پرهام پیدا كرده بودم حسابی در درسهام هم نمرات خوبی گرفتم . هر روز بعد از مدرسه میرفتم دستشویی پارك اول چادرمو در میآوردم . یه رژ لب دخترانه می زدم و با یك شاخه گل به دیدن پرهام می رفتم و به خانوادم می گفتم كه دبیرستان كلاس تست زنی برامون گذاشتن و برای همین دیر میام خونه . ولی خب در دلم احساس گناه می كردم كه چرا دارم دروغ میگم و احساس میكردم رابطم با پرهام كه یك نامحرمه گناه محسوب میشه . امتحاناتم شروع شده بود و احساس میكردم روحیه سابق رو ندارم كه به درس خوندنم ادامه بدم . وقتی پرهام بی حوصلگی من و حتی توی روابطمون رو دید قبول كرد که بین ما یک صیغه محرمیت خونده بشه تا روابطمون شکل رسمی پیدا کنه .

وقتی این اتفاق افتاد روابطمون خیلی صمیمی تر شد و من فكر میكردم كه پرهام دیگه شوهرمه و با اون بودن هیچ مشکلی برای من نداره . بالاخره هم همین روابط صمیمی و اعتماد بیش از حد به پرهام باعث شد اون بلا سرم بیاد . ترس و وحشت از بی آبرویی و اتفاق بدی که بین ما توی محل کارش در شرکت افتاده بود داشت منو از پا در می آورد . همش گریه میكردم و هر روز از پرهام خواهش میكردم كه معطل نکنه و هر چه زودتر بیاد خواستگاریم . ولی این مدیر عامل شیاد و کلاهبردار هر روز یك بهانه جدید می آورد و می گفت : دیر یا زود داره اما اصلا سوخت و سوز نداره . اما همه اینها فقط سراب بود و بس . پرهام پایش را برای همیشه از زندگی من بیرون کشید .پدر و مادرم موضوع را فهمیدند . پدرم مثل اسپند روی آتش از سر جاش پرید و یك سیلی محكم به صورتم زد . طوری كه چند قدم به عقب كشیده شدم و گفت : برو بمیر دختره چشم سفید . دیگه نمی خوام ببینمت . تو باعث ننگ خانواده ما هستی . تو آبروی منو بردی . دیگه دختری به اسم نفس ندارم . سپس با کمربند به جانم افتاد و تا می توانست کتکم زد .

چند روز در اتاق حبس بودم . مادرم برام غذا می آورد ولی حتی یك كلام هم با من حرف نمی زد . من هم به یك نقطه خیره شده بودم و لب به غذا نمیزدم . مادرم هم ظرف غذا را دست نخورده میبرد . بدون اینكه اصراری داشته باشه به غذا خوردنم . انگار توی اون عالم نبودم . هر شب كابوس میدیدم و به فكر یك راه حل بودم . ولی تمام راه حلها به بن بست ختم میشد . از دوستام شنیده بودم که پرهام محل کارش رو تغییر داده و از اون جا رفته . از فرط بی غذایی ضعیف شده بودم .چند روز بعد مادرم یك چادر سفید به من داد و گفت : اینو سرت كن و یك كم به خودت برس . امشب مهمان داریم . مهمان اون هم با این اوضاع و احوال ؟

فكر كردم شاید یكی از اقوام برای عیادتم می آید . نزدیك غروب مهمانها آمدند . با دسته گل و شیرینی ولی نه . ای وای اون فرهاد بود . خواستگار سابقم كه چندین بار تا بحال به خواستگاریم آمده بود و جواب رد شنیده بود . مادر وارد اتاقم شد و گفت : این دفعه دیگه حق نداری بیخودی بهانه بیاوری . تا این بی آبرویی به گوش همه نرسیده باید هر چه زودتر ازدواج كنی . حالا چطور میتونستم به خانوادم بفهمونم كه من جز با پرهام نمیتونم با كسی ازدواج كنم . یعنی مجبور بودم ؟ و اگر می فهمیدند من چطور میتوانستم توی روی خانوادم نگاه كنم ؟ چادر سفیدمو سرم كردم و سینی چای بدست وارد اتاق پذیرایی شدم . اختیار تصمیم گیری را به خودم داده بودند . ولی حالا با این شرایط نمیتونستم روی حرفشون حرف بزنم .

در همون جلسه خواستگاری قرار ومدار بله برون و عقدكنان را گذاشتند و من مات و مبهوت از اینكه چه بلایی داره بر سرم میاد تقدیر رو قبول کردم .پدرم میگفت : تو باعث ننگ ما هستی . دیگه نمی خوام توی این خونه باشی و چشمم به چشمات بیفته . فكر انتقام از پرهام تمام ذهنم رو به خودش مشغول كرده بود . چطور می تونستم با فرهاد كنار بیام و باهاش زندگی جدیدی را شروع كنم ؟ و از طرفی اگر می فهمید اون دختر نجیبی كه از من در ذهنش خودش ساخته من نیستم ، چطور می تونستم توی چشمام نگاه كنم ؟ اگر خانوادم میفهمیدند كه من از اعتماد اونها سوء استفاده كردم و گذاشتم یك نامرد چه بلایی بر سرم بیاره اونوقت یك لحظه هم من رو زنده نمیذاشتن . تمام وجودم از عذاب وجدان پر شده بود .

بعد از چند هفته كه خیال پدر و مادرم راحت شد و دعواها فروكش كرد . اجازه پیدا كردم كه چند ساعت به خانه دوستم برم . تا یكمی روحیه ام عوض بشه .در راه خودمو به یك تلفن عمومی رسوندم و با موبایل پرهام تماس گرفتم . اما گوشی را برنداشت . جند روز بیشتر به مراسم عقد كنانم نمونده بود و من مستاصل بودم كه چه کار کنم ؟ هر روز بیشتر به بن بست میخوردم و می دونستم اگر حقیقت رو به خونواده م بگم هیچكس دیگه نمی خواد تو صورتم نگاه كنه . مرتب به خودم میگفتم : بچگی كردی نفس . حالا هم باید تاوانشو پس بدی . فرهاد پسر بدی نبود . اینقدر ساده بود و پاك كه تا بحال مستقیم توی چشمانم نگاه نكرده بود و منو خانومم خانم صدا میزد .وقتی فرهاد و میدیدم از خودم بدم می آمد كه چطور میتونم با زندگی جوانی به این پاكی بازی كنم ؟ تا اینكه یک هفته مونده به مراسم عروسی بعد از کلی فکر و خیال ناجور ، تصمیم نهایی خودمو گرفتم . تصمیمی خطرناک و شرم آور .

ساعت 5 صبح از از خواب بیدار شدم . با عجله به سمت كمد لباسهام رفتم و چمدانم رو از لباسهام پر كردم . كمی پول و شناسنامه و طلاهایی كه از دوران كودكی به عنوان هدیه به من داده بودند رو در چمدانم ریختم . نامه ای نوشتم و از پدر و مادرم عذر خواهی كردم و نوشتم من برای شما دختر خوبی نبودم و میدونم از اعتمادتون سوء استفاده كردم . من میرم ولی وقتی بر میگردم كه حتما پدر به من افتخار كنه و باعث ننگش نباشم . چمدانم را برداشتم و در سكوت سنگین از خانه خارج شدم . در حالیكه اشك می ریختم از كوچه و پس كوچه های شهرمون تو شمال گذشتم و با تك تك خاطراتم وداع كردم .و بالاخره اومدم قزوین .

شهری كه تا بحال ندیده بودم و نمی دونستم چه شکلیه . اما چون به رشت نزدیک بود قزوین رو انتخاب کردم . به دستشویی یك پارك رفتم و روسری كه مادر فرهاد برام خریده بود رو سرم كردم و برای اولین بار بدون ترس و واهمه موهامو حسابی از جلو گذاشتم بیرون و با لوازم آرایشی شروع كردم به آرایش كردن . وقتی در آینه خودمو دیدم به وجد اومدم و از ریخت جدیدم خیلی خوشم اومد. احساس زیبایی عجیبی میكردم و با خودم گفتم : بابا دمت گرم . داری دست هر چی دختر خوشگله از پشت می بندی . گرسنه م بود . وارد یک رستوران شدم . یك رستوران خیلی شیك بود به هر طرف چشم مینداختم دختر و پسرهای جوان كنار هم نشسته بودند و داشتن غذا می خوردن . به تنهایی سر یك میز نشستم و برای خودم سفارش غذای مخصوص رستوران و دادم . خیلی از پسرها كه حتی با دختر هم آمده بودن زیر زیركی نگاهم میكردن و من معنی نگاهاشونو نمی فهمیدم . از بین این پسرها جوان بسیار شیك و مودبی پشت صندوق رستوران نشسته بود كه از بدو ورود منو زیر نظر داشت ، غذا كه تموم شد صورتحسابو دادم و از رستوران خارج شدم . هنوز چند قدمی بیشتر نرفته بودم كه صدای اون جوان منو در جای خودم میخكوب كرد .

خانم خانما میشه چند لحظه وقتتونو بگیرم؟ گفتم : بله بفرمایید . گفت : سلام من نادر هستم . می خواستم جسارت كنم و ببینم میشه بیشتر با شما آشنا بشم؟ قند توی دلم آب شده بود كه هنوز یك روز از آمدنم به قزوین نگذشته ، تونستم یه پسر رو تور كنم . ولی نمیدونستم چطور برخورد كنم . از طرفی بعد از پرهام از همه مردها بدم می آمد . ولی با خودم فكر كردم شمارشو میگیرم برای روز مبادا خوبه توی این شهر غریب از طرفی پسری كه توی این رستوران كار میكنه . حتما خیلی وضع مالیش باید خوب باشه .

بنابراین گفتم: من خیلی اینجا نمیام . ولی اگر دوست دارید میتونید شمارتونو بدید . شاید البته شاید ، باهاتون تماس بگیرم . نادر خیلی خوشحال شد و شماره موبایلشو نوشت روی یك تكه كاغذ و با ذوق بچه گانه ای گفت: میشه امشب در خدمتتون باشم ؟ بعد گفت : شما واقعا زیبا هستید . نمیشه یك لحظه چشم از شما برداشت . از تعریف نادر به خودم بالیدم ، ولی حرفی نزدم . در دلم ذوق كرده بودم كه چقدر زود تونستم مخ یه پسر رو بزنم . عقربه های ساعت 10 شب رو نشون میداد . نادر صورتحساب منو خودش پرداخت . از رستوران بیرون اومدم و در یك لحظه بخودم گفتم شب باید كجا بخوابم ؟ من که جایی رو ندارم .

پدر و مادرم الان چیكار میكننن؟ ترس عجیبی تمام وجودمو پر كرده بود . كم كم مغازه ها كركره ها رو پایین میكشیدن هرچه زودتر باید می رفتم ، به یك هتل یا مسافر خونه ، یك احساس دلتنگی عجیبی وجودمو گرفت و افسوس از اینكه كاش فرار نكرده بودم . سوار یک ماشین شخصی شدم . اصلا به راننده ش توجهی نداشتم . از راننده خواهش كردم من رو به یک مسافرخانه برسونه . کرایه شو دادم . وارد مسافرخونه شدم . مردی که پشت صندلی نشسته بود گفت : میتونم كمكتون كنم ؟ منم گفتم : یك اتاق می خواستم . دوباره گفت : لطفا شناسنامتونو بدید. شناسنامه رو بهش نشون دادم . كمی نگاه كرد و گفت :متاسفم خانم محترم ما از دادن اتاق به خانمهای مجرد معذوریم . گفتم : پس من توی این شهر غریب چیكار كنم؟

گفت : خانم من مامورم و معذور . متاسفم با دلخوری برگشتم .دیدم همون ماشین شخصی که سوارش شده بودم اون سمت خیابون ایستاده و منو زیر نظر داره . دوباره سوار همون ماشین شدم . راننده كاملا به طرف من برگشت : گفت چیه خانم ؟ قبول نکردن بهتوان اتاق بدن ؟ گفتم : نه . چون مجردم بهم اتاق نمیدن . راننده فهمیده بود كه من از خانه فرار كردم . گفت: یه مسافر خونه آشنا سراغ دارم . بریم براتون جا بگیرم . گفتم : واقعا ؟ لطف میكنید . راننده گفت : آره میبرمت همون مسافرخونه دوستم . نگران نباشید . و بلند بلند خندید. ترس از راننده كم كم تمام وجودمو پر كرده بود . خودرو کم کم از خیابانهای اصلی شهر فاصله می گرفت .

احساس بدی داشتم . تاریکی و خلوت بودن جاده می گفت که عاقبت تلخی در انتظار من است . فریاد زدم : نگه دار می خوام پیاده شم . اما خیلی دیر شده بود . راننده سرعتشو بیشتر كرد . فریاد زدم : نگه دار عوضی . كجا منو میبری ؟ چندین بار سعی كردم در و باز كنم وخودمو پرت كنم بیرون ، ولی اون قفل مركزی رو زده بود. برگشت و سیلی محکمی توی گوشم زد . بینیم خون اومد . داشتیم به سرعت از شهر دور میشدیم و وارد جاده های تاریك اطراف شهر. بجایی رسیدیم كه بنظرم آخر دنیا بود . به زور منو از ماشین بیرون آورد . طرز كلامش و طرز صحبتش همه از یك اتفاق شوم خبر میداد .

دوباره در تاریکی شب فریاد زدم : ولم كن عوضی . و باز هم سیلی دیگری که در گوشم فرود آمد . به شدت زمین خوردم . خیلی وقیحانه گفت : ادای دخترای نجیبو واسه من درنیار . اگر نجیب بودی الان اینجا چیكار میكردی؟ هیچ توانی برای دفاع از شرافتم نداشتم . چند ساعت بعد وقتی بهوش اومدم تنهای تنها وسط جاده خاكی رها شده بودم با لباسهای پاره پاره . یك لحظه به یاد چمدانم و پولهایم افتادم . وای همه پولهامو و چمدانم رو راننده عوضی دزدیده بود . ساعتها در تنهایی اون جاده گریه كردم به حال خودم . به كار بچگانه ای كه انجام داده بودم. دیگه هیچ چیز نداشتم .نه پول نه لباس نه شناسنامه . درمانده بودم و نمیدونستم باید چیكار كنم . خسته و نالان با قامتی شكسته به راه افتادم .

خودمو به سختی به نزدیک شهر رسوندم . وارد یک مغازه شدم و گفتم : آقا میشه یك تلفن بزنم . مغازه دار كه حال نذار منو دید گفت : خانم شما حالتون خوب نیست . بذارید كمكتون كنم . و میخواست بازوی منو بگیره كه با فریاد اونو پس زدم و گفتم : نه فقط بذارید یك تماس بگیرم . تلفنو بهم نشون داد در حالیكه خیلی كنجكاو شده بود ببینه چه بر سر من اومده . شماره نادر و گرفتم . ازش خواهش كردم كه بیاد دنبالم . بعد از حدود نیم ساعت با نشانی مرد مغازه دار نادر خودشو هراسان به من رسوند .

گفت : چت شده ؟ چرا اینقدر خاكی و بهم ریخته ای ؟ چرا پیشونیت زخم شده ؟چه اتفاقی برات افتاده ؟ در حالیكه تمام بدنم درد میكرد با بغض گفتم : نادر من اینجا به غیر از تو هیچكس رو ندارم . تو رو خداكمكم كن . نادر كمكم كرد تا تونستم خودمو به ماشینش برسونم .وقتی توی ماشین نشستم نادر نگاهی به سرتاپای من كرد . گفت : خوب ، برام تعریف كن چه بر سرت اومده . و بغض من تركید و بلند بلند شروع كردم به گریه كردن . قتی فهمید چه بلایی به سرم اومده سکوت کرد و حرفی نزد . در تمام طول مسیر بین من و نادر حرفی رد و بدل نشد و من در ماشین به خواب رفتم . ساعتی بعد نادر از خواب بیدارم کرد . با لبخند مهربانی گفت : روی من حساب كن نفس . نمیزارم هیچكس تو این شهر آسیبی به تو برسونه . ولی تو هم باید با من صادق باشی . من یك آپارتمان كوچیك دارم . مجردی زندگی می کنم .

تو میتونی یه مدت اونجا باشی . تا ببینم بعدا چی میشه ؟ اون روز به هر زوری بود نادر منو برد به خونش و از همون روز تقدیر زشت و سیاه من نوشته شد . شده بودم دختر هرزه و نادر از وجود من پول در می آورد . چندین بار سابقه زندان و روسپی گری و فرار های مداوم رو توی کارنامم داشتم و دارم . نمی خوام به گذشتم برگردم . همه چیمو باختم . همه چیمو ... حالا هم که می بینی کارم فقط هرزگی و تن فروشیه .

نفس سکوت کرد . به چشمهای مهناز چشم دوخت ... سکوت سنگینی در پارک میان این دو دختر برقرار شده بود . مهناز از کنار نفس بلند شد . نگاهی به نفس یا همون دختر هرزه شهر کرد و با قدمهایی استوار و مطمئن به راه افتاد .نفس پرسید : کجا مهناز خانم ؟ تشریف داشتید . مهناز گفت : برای همیشه قید دوستی با پسرها رو زدم . برمی گردم خونه . پیش پدر و مادر مهربونم . جایی که به اون تعلق دارم . می خوام نفس دوم نباشم . مهناز این را گفت و رفت .

وحشت در هفت سنگان قزوین ... !!!

هر دو به شدت ترسیده اند . صورتهایشان زرد شده و نبضشان به تندی می زند . می شود از چشمهای هراسانشان این ترس عمیق را دید . استرس وحشتناکی بین مادر میان سال و دختر جوان دیده می شود . اینها ساعاتی پیش با رویت یک تراژدی ترسناک زبانشان بند آمده و نمی توانند داستان این اتفاق شوک را برای بازپرس پرونده توضیح دهند .

آنها دو شاکی پرونده‌ای هستند که در آن سه سارق زورگیر با حمله به خانه‌های ویلایی، زنان تنها را هدف سرقت‌های خشن خود قرار می‌دادند. این سارقان افغانی، پس از شناسایی خانه‌های ویلایی که مردی در آن‌جا ساکن نبود، نقشه یک دزدی را می‌کشیدند و با ورود به این ویلاها زنان و دختران را به شدت کتک می‌زدندبعد از آن هرچه پول و طلا بود، سرقت می‌کردند و متواری می‌شدند.

سردسته باند پس از دستگیری در بازجويي‌ها گفت: «من در كارهاي ساختمان فعاليت مي‌كردم و هربار كه جايي مشغول به‌ كار مي‌شدم، همه ساكنان ساختمان را زيرنظر می‌گرفتم. من آپارتمان‌هايي كه مردي در آن‌جا حضور نداشت را شناسایی می‌کردم. بعد از شناسايي خانه‌هاي مورد نظر، نقشه‌ام را با ٢نفر از دوستانم درميان گذاشتم و قرار شد به خانه‌ها دستبرد بزنيمپس از آن بود که شاكيان زيادي كه ازسوي آنها هدف سرقت قرار گرفته بودند، شناسايي شدند که دونفر از این شاکیان همین مادر و دختر هستند. حالا این مادر و دختر به دادسرا آمده‌اند تا جزییات بیشتر این ماجرا را شرح دهند.

آنها قرار است تا دقایقی دیگر بار دیگر با سارقان خانه ویلایی‌شان مواجه شوند. دقایقی که می‌گذرد، صدای زنجیر جلوی در شعبه شنیده می‌شود. دو متهم افغانی این پرونده را به داخل شعبه منتقل می‌کنند و آنها در مقابل بازپرس پرونده می‌نشینند. درهمین لحظه ناگهان دختر جوان با دیدن متهمان به شدت می‌لرزد.ا

و جیغ می‌کشد و ناگهان ازحال می‌رود، مادرش سعی می‌کند او را آرام کند و اسپری آسم دخترش را به او می‌دهد. این زن که خودش هم به‌ شدت گریه می‌کند، با صحبت‌هایش دخترش را آرام می‌کند.حالا نوبت به بیان جزییات ماجرای سرقت از زبان دوشاکی رسیده است.

زن میانسال جزییات ماجرا را بار دیگر برای بازپرس تعریف می‌کند و می‌گوید: «از آن روز به بعد من و دو دخترم به شدت ناراحت و عصبی هستیم. هرکدام از سایه خودمان هم می‌ترسیم. آن روز من و دو دخترم درخانه بودیم که حال و روز دختر بزرگم را خودتان می‌بیند.از حال و روز دختر کوچکم هم نگویم که خیلی بهتر است. او هم دچار ترس شده و مرتب او را پیش روانشناس می‌بریم تا حالش کمی بهتر شود.»

بعد از آن متهمان با انکار این سرقت‌ها، به بازپرس می‌گویند: «ما کارگر ساختمانی هستیم و هیچ‌وقت سرقتی انجام ندادیم. این دزدی‌ها کار علی، متهم دیگر این پرونده است که الان در زندان به سر می‌برد. ما در این سرقت‌ها نقشی نداریم و نمی‌دانیم چرا دستگیر شده‌ایم...

در ادامه یکی از متهمان می‌گوید: «من خودم مشکل بینایی دارم و به‌ خاطر همین مشکل اصلا نمی‌توانم دست به چنین سرقتی زده باشماین درحالی است که دخترجوان یکی از همین متهمان را شناسایی می‌کند و به بازپرس می‌گوید که خودش این متهم را دیده است، اما مادر این دختر می‌گوید که چون آن روز عصبی شده و دزدان نیز چشمان او را با دست بسته‌اند، نمی‌تواند چهره‌شان را به یاد بیاورد.

درحاشیه این جلسه دخترجوان که در تمام لحظات به ‌شدت می‌لرزد و گریه می‌کند، جزییات ماجرای آن روز وحشتناک را تعریف می‌کند:  خودم هم تصور نمی‌کردم که با دیدن آنها تا این اندازه حالم بد شود. وقتی آنها را دیدم، نتوانستم خودم را کنترل کنم. دوباره آن روز و آن لحظات را به یاد آوردم. خیلی سخت بود. دیدن متهمان باعث شد دچار استرس و ترس زیادی شوم. برای همین حالم بد شد. هنوز هم حال خوبی ندارم.

از آن روز به بعد از سایه خودم هم می‌ترسم و نمی‌توانم به آرامش برسم. هر لحظه احساس می‌کنم کسی درخانه است. از آنجایی هم که آسم دارم، مرتب حالم بد می‌شود. بیچاره مادرم، مرتب باید من و خواهرم را آرام کند.من بعد از دستگیری تا به حال آنها را ندیده بودم. حتی برای شناسایی‌شان هم به آگاهی نرفتم و این اولین‌بار بود که آنها را دیدم. برای همین حالم بد شد.

خانه ما یک خانه ویلایی است و از آنجایی‌که پدر و مادرم از هم جدا شده‌اند، من و خواهر و مادرم با هم زندگی می‌کنیم. آن روز ساعت ١٢ ظهر بود که من در اتاقم خواب بودم. ناگهان صدای زنگ درآمد و چند لحظه بعد هم صدای فریاد مادرم را شنیدم. سراسیمه از اتاق بیرون رفتم که ناگهان یک مرد از پشت ‌سر مرا گرفت و به سرم کوبید.

یکی دیگر از دزدان هم مادرم را گرفته و دست و چشمانش را بسته بود. خیلی ترسیده بودم و هنوز نمی‌دانستم آنها از ما چه می‌خواهند. دزد خشن مرا کشان‌کشان به داخل اتاق برد و مدام می‌گفت جای پول و طلاها کجاست.من هم که به‌ خاطر آسم نفسم گرفته بود و ترسیده بودم، یادم رفته بود جای پول و طلاها کجاست.

دزد جوان که لاغراندام بود، با چاقو و شوكر مرتب تهديدم مي‌كرد و هربار كه مي‌گفتم جای پول و طلاها را نمی‌دانم، با دست به سرم مي كوبيد و كتكم مي زد. او چشمانم را گرفته بود تا او را نبينم. بعد از چند دقيقه همدستش فرياد زد كه بيا برويم. آن‌جا بود كه مرا رها كردند و رفتند. همان لحظه توانستم چهره شخصي كه مرا تهديد كرده و كتك مي‌زد را شناسايي كنم.گویا سارقان آن‌قدر مادرم را کتک ‌زده بودند که در نهایت مادرم هم جای پول و طلاها را به آنها گفته بود. برای همین این سارقان پس از سرقت طلاها ما را رها کردند و متواری شدند.

حدودا ١٥٠ميليون طلا و سكه بود که سرقت کردند. یک‌ساعت تمام این دزدان خشن درخانه ما بودند و مرتب کتک‌مان می‌زدند. خیلی وحشت کرده بودم. مادرم هم همین‌طور. بیچاره به‌ خاطر صدای فریادهای من، تصور کرده بود که این سارقان مرا مورد آزار و اذیت قرار می‌دهند. حالا ببینید در آن لحظات چه حسی داشته و چقدر عذاب کشیده است. خواهر کوچکم هم همین‌طور. آنها هرکدام از ما را جداگانه کتک می‌زدند و ما در آن لحظات از سرنوشت همدیگر و این‌ که چه بلایی به سرمان می‌آید، خبر نداشتیم.

 

بخشش در کار نیست ... !!!

دادستان عمومی و انقلاب قزوین نشان داده که در خصوص اعمال قانون با هیچ احدی شوخی ندارد . اگر قرار باشد حکم اجرا شود حتما باید اجرا شود . شاید همین است که صادقی نیارکی را در بین سایر دادستانهای کشور متمایز کرده و از وی چهره ای خاص ساخته است .

بحث اعدامهای مواد مخدر در قزوین . جمع آوری قلیان از کلیه قهوه خانه های سنتی . حد زدن روزه خواران در محل دادسرا . و اقدام چند روز گذشته وی که مربوط به شلاق زدن در پارتی شبانه بود نشان داد که صادقی نیارکی در کسوت دادستان عمومی و انقلاب قزوین تحت هیچ شرایطی از مواضع قانونی خود کوتاه نمی آید .

همین موضوع مهم در روزهاي اخير، منشأ خبرهای زیادی بود . در راستاي همين اخبار سوالات زيادي در ميان افكار عمومي  مطرح شده است. سوالاتي چون اينكه  آيا مهماني گرفتن جرم است؟ اگر مهماني مختلط باشد چطور؟مجازات شركت در يك مهماني مختلط چيست؟

اگر در مهماني مشروب سرو شود همه مهمانان به اتهام شرب خمر مجازات خواهند شد ؟ آيا براي متهمان اين گونه پرونده‌هاحق واخواهي و اعتراض به حكم دادگاه بدوي وجود دارد؟در توضيح دليل طرح اين سوالات بايد نگاهي به اخبار چند روز اخير قضايي بيندازيم.مدتي است كه دستگيري افراد در پارتي‌هاي شبانه در شهرهاي مختلف جزو اخبار روز بوده كه شامل بسياري از شهرهاي كشور مي‌شود از جمله مازندران، بندر عباس، قزوين،تهران و... .

در رابطه با مازندران هم ابتدا گفته شد 15 وكيل دادگستري در پارتي شبانه دستگير شده اند كه بازتاب گسترده‌اي داشت اما بعد از مدتي معلوم شد خبربه درستي منتشر نشده است و به  گفته نبی ا..‌مسلمی رئیس حفاظت و اطلاعات دادگستری کل استان مازندران كلا 15 نفر در پارتي دستگير شده اند كه دو تن از آنها وكيل بوده اند . در نهايت معلوم شد كه يكي از آن دو ،عضو مركز مشاوران قوه قضاييه و ديگري عضو كانون وكلا بوده است. گرچه في‌نفسه حضور وكلا در مهماني اهميت خاصي ندارد زيرا وكيل،هنرمند و ورزشكار و افراد عادي همه در برابر قانون برابرند.

همچنين موضوع دستگيري افراد در بندرعباس مربوط به يازدهم خرداد است، كه مطابق اخبار منتشر شده  پلیس امنیت اخلاقی بندرعباس با گزارش مردمی مبنی بر برپایی جشن مختلط (پارتی) به پلیس بندرعباس، با رعایت موازین اخلاقی و امنیتی وارد عمل شده و 23 مرد و 39 زن با پوشش نامناسب و در حالت غیرطبیعی (مستی)  كه در حال رقص و پایکوبی بودند دستگیر شده اند. آنچه از اخبر دستگيري ها به گوش مي‌رسد برخورد با جشن هاي مختلط در دستور كار نيروي انتظامي‌قرار گرفته است كه با سرعت بالايي نيز در دستگاه قضا به اين پرونده ها رسيدگي و حكم صادر و اجرا شده است.

البته در اين بين فوتباليست‌ها و هنرمندان نيز از قافله دستگيري‌ها در پارتي عقب نمانده و نوزدهم ارديبهشت ماه بود كه خبر  بازداشت یک فوتبالیست به همراه بازیگران معروف در پارتی شبانه رسانه‌اي شد.در شرح ماجراي اين دستگيري آمده است همسایه ها پس از سر‌و صدای زیاد این مهمانی، در تماس با پلیس ۱۱۰ آنان را در جریان قرار دادند و ماموران نیز وقتی در مراجعه به این باغ خود را در برابر پارتی پر از مشروبات الکلی و مواد مخدر دیدند همه شرکت کنندگان را که بیشترشان به خاطر مصرف مشروبات الکلی و انواع مواد مخدر همچون کوکائین، اسید و ماری جوانا در شرایط عادی ای نبودند بازداشت کردند.همه این متهمان سرشناس با سپردن وثیقه آزاد هستند تا پس از بررسی پرونده شان از سوی بازپرس ویژه دادسرای ارشاد و صدور کیفرخواست در مجتمع ویژه ارشاد محاکمه شوند.

هرچند پرحاشيه ترين ماجرا مربوط به دستگيري شركت كنندگان در يك جشن فارغ‌التحصيلي درقزوين بود . زیرا ار زمان دستگيري تا زمان صدور حكم و اجراي آن فقط 24 ساعت گذشت و همين امر باعث عدم امكان تجديد‌نظر خواهي براي اين متهمان شده است.

حجت الاسلام صادقی نیارکی دادستان عمومی و انقلاب قزوین  در رابطه با دستگيري اين جوانان گفته است: بیش از 30 نفر از دختران و پسران که بدون داشتن هیچ گونه نسبتي به بهانه شرکت در جشن فارغ التحصیلی در حال رقص و پایکوبی بودند، دستگیر و مجازات شدند. وی در توضيح نحوه دستگيري ها نيزافزوده كه  به دنبال وصول گزارشی مبنی بر اختلاط تعداد زیادی دختر و پسر جوان در ویلایی در اطراف قزوین بلافاصله با صدور دستوراتی از سوی بازپرس کشیک دادسرای عمومی و انقلاب قزوین، تمامی شرکت کنندگان در پارتی مذکور، جلب شدند. صادقی نیارکی با اشاره به  اجرای حکم شلاق تمامی متهمان در فردای روز دستگیری عنوان کردكه به‌دنبال ارسال پرونده متهمان به دادگاه، با تشکیل جلسه فوق‌العاده هر یک از متهمان به 99 ضربه شلاق تعزیری محکوم شدند که حکم صادره در همان روز درباره آنها اجرا شد. اجرای حکم شلاق نامبردگان توسط پلیس امنیت اخلاقی انجام شد تا درس عبرتی باشد برای افرادی که مبادرت به هنجارشکنی کرده و حیاط خلوتی برای رفتارهای هنجارشکنانه خود ایجاد می کنند.

در آخرين دستگيري‌ها در رابطه با پارتي‌هاي شبانه نيز بامداد 14 خرداد ساعت 3 صبح ، اکیپی از عوامل پلیس امنیت تهران به رستورانی در منطقه فرحزاد به تصدی‌گری فردی معروف به امیر ريش اعزام شدند و شركت كنندگان در اين مهماني مختلط را بازداشت كردند. دستگیرشدگان70 نفر شامل 40 مرد به همراه 30 زن بودند.مرکز اطلاع‌رسانی نیروی انتظامی اعلام کرد:دستگیرشدگان به منظور انجام تحقیقات مقدماتی به مرکز پلیس منتقل شدند و پس از انجام تست الکل مشخص شد که تست 28 مرد و 6 زن مثبت بوده‌است.

  حق تجديد نظر خواهي تا 20 روز

حميد جنتي، حقوقدان در گفت وگو با «قانون» در رابطه با جرم انگاري مهماني هاي شبانه در قوانين عنوان كرد: با توجه به اينكه اين روزها خبر از گرفتن چندين نفر در مهماني شبانه (پارتي) به گوش مي‌رسد بايد بگوييم در قانون عنوان پارتي وجود ندارد. اما براي برخورد با  برگزاري اين مهماني‌ها ما شاهد هستيم كه ماموران به منزلي كه در آن مهماني برگزار شده ورود پيدا مي‌كنند. به طور كلي در قانون ورود به حريم خصوصي افراد بايد با دستور مقام قضايي باشد اما  بحث اين است اگر ماموران بدون شاكي يا بدون دستور مقام قضايي وارد يك خانه شوند مشكل قانوني وجود دارد. وي ادامه داد: جدا از اين مسائل بحث مهم اين است كه حكمي‌كه عليه افرادي كه دريك مهماني شبانه صادر مي‌شود مانند هر حكم دادگاه بدوي ديگري قابل تجديد نظر خواهي است و  اين افراد ظرف 20 روز حق دارند تجديد نظرخواهي كنند. 

اين حقوقدان افزود: در چند سال قبل پرونده‌اي داشتم كه بعد از صادر شدن حكم از فرد محكوم خواسته شده بود كه بنويسد اعتراضي ندارد اما زماني كه به من مراجعه كردند بنده يك لايحه نوشتم كه مدت اعتراض 20 روز است و تا زماني كه اين 20 روز نگذرد اعلام رضايت قبول نيست چون ممكن است امروز اعتراض نداشته باشد و چند روز بعد بخواهد اعتراض كند اين حق تا 20 روز بعد از حكم بدوي ادامه دارد و چيزي نيست كه ما ثابت كنيم. جنتي در رابطه با بحث اعتراض شاكي و تجديد نظر خواهي تصريح كرد:  وقتي روز اول فرد مي‌گويد اعتراض ندارم به اين معني نيست كه چند روز بعد اعتراض نداشته باشد. بحث مهم اين است كه اين 20 روز بايد در نظر گرفته شود يعني نوشتن اينكه اعتراض ندارم قبل از پايان 20 روز، باعث اسقاط اين حق نمي‌شود.

وي ادامه داد: پس زماني كه فردي در اين مجالس گرفته و براي او حكمي‌صادر مي‌شود بايد روال قانوني طي شود كه امروز  در برخورد با اين مسائل اين طور نيست. اينكه امروز فرد دستگير  و 4  روز بعد براي او حكم صادر و 5 روز بعد حكم اجرا مي‌شود،اين درحالي است كه  تمامي‌اين مسائل با 20 روز حق تجديد نظر خواهي، مغايرت دارند .

اين حقوقدان خاطر نشان كرد: بحث مهم ديگري كه در برخورد با مهماني‌ها  و پارتي‌ها وجود دارد، اين است كه كسي نمي‌داند در فلان منزل جرمي‌واقع شده است يا خير؟  اگر به خانه‌اي وارد شدند و چيزي نبود آيا ورود غير مجاز نيست ؟ بحث اين است كه بعد  ازكشف جرم ما اظهار نظر مي‌كنيم‌. به طور مثال به خانه‌اي وارد مي‌شوند و چيزي نيست حالا حكم فردي كه بدون داشتن ادله كافي وارد منزل شخصي شده، چيست؟ در اينجا دو بحث وجود دارد كه يك بحث اين است كه با علم به اينكه چيزي وجود دارد وارد شده اند و دوم اينكه  رفتن به خانه و نيافتن ادله جرم، كه هر دو بحث مهم بوده و بايد به آنها توجه ويژه‌اي شود.

  اصل شخصي بودن مجازات

وي در رابطه با ورود ماموران به منزل كه گاهي گفته مي‌شود شاكي خصوصي وجود دارد نيز گفت: به طور مثال صداي موزيك بلند است و همسايگان شاكي  هستند كه در اين صورت بايد تذكر دهند كه صدا كم شود . زماني هم وجود دارد كه گفته مي‌شود  در فلان منزل مشروبات الكلي يا مواد مخدر پخش مي‌كنند كه بحث ديگري دارد. اما اينكه به منزلي وارد شوند به احتمال اينكه خلافي وجود دارد اين درست نيست چون اگر  خلافي در آن منزل نبود ورود غير مجاز بوده است . اما معمولا چون وارد مي‌شوند و خلاف و جرم وجود دارد كسي متعرض نمي‌شود . جنتي در رابطه با مجازات وجود مشروبات الكلي در مهماني ها نيز توضيح داد: زماني كه ماموران وارد مي‌شوند و مشروبات الكلي و ... را مشاهده مي‌كنند كساني كه مصرف كرده اند كه جدا از مسئله اند و با آنها برخورد قانوني مي‌شود اما  در مورد افرادي  كه مصرف نكرده‌اند ولي  در آنجا حضور داشتند اصل را بر اين مي‌گذارند كه مسائل منكراتي  بوده و با آنها برخورد مي‌شود اما بايد بدانيم كه نبايد برخورد اين دو دسته به يك صورت باشد و چون در آن مهماني مشروبات الكلي بوده با همه يك‌شكل برخورد شود. يعني  بر اساس اصل شخصي بودن مجازات، فقط شخص مرتكب به شرب خم بايد مجازات شود.اينكه در منزلي مشروبات الكلي وجود دارد  كساني كه استفاده كرده اند طبق قانون با آنها برخورد مي‌شود اما اينكه  با فردي كه استفاده كرده است و فردي كه استفاده نكرده يك برخورد شود قانوني نيست .  وي در پايان تاكيد كرد: در بحث حد هم  همين‌طور بوده‌.بايد ثابت شود و نمي‌توانند بگويند چون  ديگري مشمول حد شده  شما هم مشمول حد هستيد كه اين موضوع  از نظر شرعي و قانوني اصلا درست نيست. اما با همه آنچه كه گفته شد، در نهايت سريال پارتي‌ها و اخبار مربوط به آنان ادامه دارد و لزوم وجود قوانين شفاف كه شرايط را براي جامعه و افكار عمومي‌روشن كند لازم است.

گریه های سهیلا ... !!!

 داستان از جایی شروع می شود که حس اعتماد و خویشاوندی جای خود را به حفظ حرمتها و ارزشها می دهد . این جور وقتها به طرف می گویند چقدر زود با طرف پسر خاله می شوی . دقیقا اتفاقی که برای سهیلا افتاد ...

بهادر 31 ساله بود . راننده سرویس کلاس های تقویتی سهیلا . وظیفه داشت هر روز راس ساعت 8 صبح به خانه سهیلا آمده او را سوار کند و همراه با چند نفر دیگر به مدرسه ببرد . ظاهرا سرویس مدرسه بود . سهیلا می گوید : وقتی سوار سرویس می شدیم، شوخی و خنده و لطیفه گویی و جک تنها کارمان بود.

راننده به خاطر ما و این که شادی بینمان باشد صدای موسیقی را بلند می کرد و ما دایما شادی می کردیم. بین دوستانم من آخرین نفری بودم که از سرویس پیاده می شدم، به همین خاطر وقتی داخل ماشین بهادر تنها می شدیم او برایم از خاطرات دوران مدرسه و دوستانش و هم چنین خانواده و خیلی از مسایل دیگر حرف می زد او این خاطرات را در حالی با آه و افسوس بر زبان می آورد که گویی غمی جانکاه و کش دار در سینه دارد.

من هم که شیفته خاطرات تلخ و شیرین او از دوران مدرسه و هم چنین زندگی اش شده بودم، با تمام احساسم به حرف هایش گوش می دادم و احساسم به بهادر خیلی حس صمیمی و نزدیکی بود . تا این که بهادر از من خواست از طریق شبکه های اجتماعی تلگرام و لاین و ایمو با هم در ارتباط باشیم. من هم که به خاطرات او و البته خود او علاقه مند شده بودم، بی چون و چرا قبول کردم، شاید نزدیک دو هفته طول کشید تا در این فضا حرفهایمان رنگ عشق به خودش بگیرد و طولی نکشید که بهادر عشق و علاقه خودش را به من به صورت جدی ابراز کرد.

اومی گفت همسرش را دوست ندارد . از وی دور است و علاقه ای نسبت به یکدیگر ندارند، حتی مدعی بود قرار است به زودی از هم طلاق بگیرند . اگر چه بهادر 8 سالی از من بزرگ تر بود اما آرام آرام فریب حرف هایش را خوردم و به او علاقه مند شدم.

دیگر دوست نداشتم مسیر مدرسه تا خانه تمام شود تا بیشتر در کنار او باشم. هم سرویسی هایم متوجه موضوع شده بودند اما به روی خودشان نمی آوردند.زمان به همین ترتیب می گذشت و علاقه من و بهادر به هم بیشتر و بیشتر می شد . تا این که یک روز بهادر از من خواست برای صرف ناهار بعد از مدرسه با هم به خارج از شهر برویم.

من هم به بهانه کلاس های جبرانی در مدرسه، خیال خانواده ام را راحت کردم و به همراه بهادر به بیرون از شهر رفتم . او داخل خودرو مدام با گوشی تلفنش صحبت می کرد و به فردی که آن سوی خط بود، اطمینان می داد همه چیز مرتب است و تا چند لحظه دیگر او را خواهد دید . از بهادر سوال کردم داستان چیه که گفت میریم باغ یکی از دوستانم .

جای دنجی ست . یک ساعتی با هم در اطراف باغ می گردیم و سریع بر می گردیم . چون همه جوره به بهادر اطمینان داشتم قبول کردم و با او به سوی باغ حرکت کردیم .  اما وقتی داخل باغ شدیم دیدم به جز بهادر دو پسر دیگر نیز در باغ حضور دارند که با لباس زیر در را برایمان باز کردند و داخل باغ کنارمان نشستند .بهادر مرا به دوستانش معرفی کرد و گفت: این بهترین عشق زندگی ام است. من که خودم را روی ابرها می دیدم، با این حرف بهادر لذتی عجیب در جانم ریشه گرفت و احساس خوبی به من دست داد .

خندیدم و دستانم را در دستان بهادر حلقه کردم . لحظاتی بعد بهادر از من خواست به داخل اتاقی که در باغ بود رفته تا با هم تنها باشیم . وقتی یکی از دوستانش برایمان چای آورد آن را خوردم و دیگر چیزی نفهمیدم. ساعتی بعد متوجه شدم بهادر و دوستانش به من خیانت کرده اند. گریه کردم . با صدای بلند .

بهادر می گفت از همه صحنه ها فیلم گرفته است و اگر بخواهم این موضوع را جایی بگویم حتما فیلم و عکسهایم را بین دیگران توزیع خواهند کرد . و من فقط گریه می کردم.

راز وحشتناک افسانه ... !!!

داستان کمی بعید و غیر قابل باور است . یعنی نمی شود به راحتی آن را هضم کرد و پذیرفت . ولی در دنیایی که روزانه و حتی در یک ساعت 60 ثانیه ای هزاران اتفاق ریز و درشت جامعه انسانی را به لبه پرتگاه می برد خیانت و جنایتی چنین فجیع خیلی دور از انتظار نیست . دقیقا عامل خیانت کسی ست که نان و نمک خورده و به صاحبان خانه سخت بدهکار است ...

افسانه سیزده ساله شده بود . سیزده بهار و پاییز را دیده بود . و داشت به چهارده سالگی اش فکر می کرد . دنیایی از آرزو و امید در وجود تازه به بلوغ رسیده اش در فوران بود . باید با همه این شوریدگی کنار می آمد . درس می خواند و با هم بازیهایش ادای عروس های بزرگ را در می آورد . دختر سیزده ساله ای که چیزی از رابطه جنسی نمی دانست و هر وقت حرف شوهر به میان می آمد خجالت زده به گوشه ای فرار می کرد . مدتی بود صمد دامادشان که بی کار بود و اعتیاد داشت با اصرار خواهر افسانه به خانه پدر افسانه نقل مکان کرده بودند و در طبقه پایین یک خانه کلنگی مستاجر شده بودند . رفت و آمدهای گاه و بی گاه افسانه سیزده ساله به خانه خواهر موضوعی بود پیش پا افتاده و خیلی معمولی که نه شک کسی را بر انگیخت و نه برای احدی در خانه سوالی ایجاد کرد .

این رفت و آمدها هم چنان ادامه داشت تا این که چند ماه بعد وقتی دختر 13 ساله شکم درد گرفت و به بیمارستان رفت هیچ کس حتی خودش هم تصور نمی کرد راز وحشتناکی فاش شود.  پزشکان پس از معاینه دقیق افسانه سیزده ساله متوجه شدند این دختر نوجوان بدون اینکه بداند و آگاه باشد ... !!!  

اما داستان این راز چگونه اتفاق افتاد و به چه طریق فاش شد ؟؟؟

ساعت 12 ظهر یک روز سرد دی ماه وقتی پدر و مادر افسانه برای مجلس ختم یکی از بستگانشان به آبیک قزوین رفته بودند مریم خواهر افسانه نیز با آنها همراه شد . افسانه سیزده ساله ماند و دامادشان صمد . ساعت 3 صمد باید به سر کار میرفت . کاری که شاگردی روی ماشین کامیون حمل زباله بود . صمد تازه از بیرون آمده بود . افسانه را صدا کرد و پرسید که همسرش کجاست ؟ افسانه هم علت غیبت مریم را پاسخ داد . صمد وقتی متوجه شد که کسی در خانه نیست به طبقه بالا رفته و به بهانه زنگ زدن وارد اتاق افسانه شد . گوشی تلفن را برداشت و به سر کارگرش گفت که دو ساعتی دیر سر کارش حاضر خواهد شد .

افسانه با لباسی نسبتا پوشیده اما بدون روسری مشغول نوشتن درس و مشق بود . صمد خودش را به کنار افسانه رساند و با نگاهی مرموز افسانه سیزده ساله را برانداز کرد . ناگهان مثل یک خوک وحشی به طرف افسانه خیز برداشت و ....

ساعتی بعد اشگهای افسانه از روی چشمهایش به پایین سر می خورد . صمد بی تفاوت از این اتفاق تلخ به افسانه هشدار داد که اگر کسی بویی از این ماجرا ببرد او را خواهد کشت . این هم آغوشی تلخ بارها و بارها در نبود اهالی خانه تکرار شد . دیگر این موضوع برای افسانه عادی شده بود و مخالفتی هم با این رابطه نداشت .

اما راز فاش شدن این اتفاق تلخ زمانی آشکار شد که مادرو دختری به بیمارستانی در قزوین مراجعه کردند و ادعا داشتند دخترنوجوان شکم درد شدیدی دارد و امانش را بریده شده است . وقتی این دختر از طرف پزشک معاینه شد همه پی بردند که وی باردار است و این درحالی بود که این دختر اصرار داشت با هیچ پسری دوستی نکرده و حتی موبایل ندارد که با کسی رابطه تلفنی داشته باشد.پرسنل بیمارستان ساعتی بعد وقتی مادر را آگاه کردند که دخترنوجوانش باردار است و بچه زودتراز زمان عادی درحال متولد شدن است این مادر در اتاق انتظار بیمارستان غش کرد و از حال رفت .

مادر افسانه ساعتی بعد با شیون و گریه نزد دخترش رفت تا او را از مادر شدن مطلع کند.دختر13 ساله باز اصرار داشت با کسی دوستی نکرده و هیچ رابطه ای با کسی نداشته است . تا اینکه مادرش گفت او باردار است و بچه حتما پدری دارد . دخترنوجوان با شنیدن این ماجرا به گریه افتاد و درحالیکه خجالت می کشید و می ترسید رازش را فاش کند ادعا کرد که با دامادشان صمد رابطه پنهانی داشته و صمد او را بارها فریب داده و با وی ارتباط پنهانی و خلوت برقرار کرده است .

 پس از تولد نوزاد که سالم نیز بود سرنوشت این دختر13ساله به حراست بیمارستان گزارش شد و با مخابره چنین اقدام وحشتناکی به پلیس و دستگاه قضایی داماد فریبکار تحت تعقیب قضایی قرار گرفت.