موشکافی و دقت در موضوع فرار دختران افکار عمومی بیدار و با وجدان را به دو موضوع مشترک میرساند. اول تحقیر و دوم رها شدگی عاطفی، جنگ اعصاب و یا محیطی پر از اضطراب . شاید عدهای فکر کنند فقط تنها علت فرار از منزل در نهایت فقر اقتصادی و مالی خانواده باشد . ولی واقعا و حتما گاهی چنین نیست!
زیرا افراد دارا و ثروتمند برای حفظ آبرو و رهایی از وجدان درد با قدرت پول فقط شکل قضیه را حل کردهاند.دختران دارای خلاء عاطفی و یا محیط پرتنش و جهنم گونه در جماعت پول دار بجای انتخاب فرار جغرافیایی از خانه گاهی به فرار از خانواده روی آوردهاند. یعنی اینکه با دوستان واقعی و فضای مجازی، مدل خودرو و حیوانات و مسافرتها و پارتیها و موضوعات مورد علاقه خود را مشغول کرده اند و در ازای این هزینهها؛ والدین آنها راضی اند که حداقل بچه هایشان در دسترساند .
البته از طریق تلفن همراه . اما آمار فرار از منزل متاسفانه حقیقت دارد . افتادن در دام اعتیاد و باندهای فساد واقعیتی ست که در پس این فرار ها وجود دارد . و برای برخورد با این پدیده باید خیلی سریع و با شتاب دست به کار شد . وقتی صمیمیت و احترام به فرزندان را با باج دادن و تسلیم شدن در برابر خواستههای غیرمنطقی و غیرشرعی شان اشتباه میگیریم باید مدتی بعد بچه هایمان را در دامن آدمهایی پیدا کنیم که انها را تا مرز لجن و آلودگی می برند ...نفس دختر خوبی بود . و حتی می توانست خوبتر هم باشد . اما ...
مهناز زیر لب با عصبانیت گفت : بازم این پسره دیر كرد .انگار اصلا موقعیت منو درك نمیكنه . و بعد با حرص بسیار گوشی موبایلش را از كیفش بیرون آورد و شروع كرد به اس ام اس زدن : آخه تو كجایی ؟ من دو ساعته اینجا معطل تو هستم .مثل اینكه فراموش كردی من بخاطر تو اومدم اینجا . بیا دیگه خفم كردی . الان هوا تاریك میشه و من هیچ جارو ندارم كه شب برم . در حال اس ام اس زدن بود كه دختری زیبا در كنارش نشست و با یك نیم نگاه سرتا پای دخترك را نظاره كرد و گفت : سلام خانم خانما . چقدر گوشیت قشنگه . میشه ببینمش . مهناز نگاهی به دختر انداخت . گوشی موبایلش را به طرفش دراز كرد و گفت قابل شما رو نداره . بفرمایید .دختر لبخندی زد و گفت : من اسمم نفسه . تو چی ؟ و مهناز خودش را معرفی کرد . دخترک دوباره گفت : منتظر كسی هستی عزیزم ؟ مهناز گفت بله . یکی دو ساعته اینجا منتظرم تا بیاد . اما هنوز نیومده . نفس گفت : خیلی وقته از دور داشتم می دیدمت . خیلی استرس داری . رنگت حسابی پریده . معلومه كه بار اولته از خونه فرار میكنی . درسته عزیزم ؟ مهناز تعجب كرد . یعنی این دختر تازه وارد از كجا فهمیده بود او از خانه فرار كرده ؟ نفس اما با خونسردی بسته ای سیگار از توی كیفش در آورد و به مهناز هم تعارف كرد . ولی مهناز قبول نکرد . سیگار را روشن كرد و یك پك عمیق به سیگار زد و دودش را با مهارت زیادی از بینی اش خارج كرد .هر كس از كنار این دختران در پارک رد میشد و به آنها نگاه میكرد قطعاٌ متوجه می شد که این دو دختر رفتار و برخوردشان عادی نیست . گاهی چند گروه پسر از كنار آنها رد میشدند و نفس هم در کنار تعجب مهناز خیلی صمیمی با آنها سلام و احوال پرسی میكرد . انگار توی این پارك شلوغ در شمال شهر قزوین همه نفس را میشناختند .نفس به اطراف نگاه كرد و آهی كشید و گفت : كاش من هم زیبایی شما را داشتم مهناز جان .آنوقت این همه طرفدار داشتم . می بینی هر کسی که از کنارمان رد می شود چشم در چشمان تو می دوزد و حریصانه نگاهت می کند . سپس نفس با صدای بلندی شروع كرد به خندیدن و حین خنده به مهناز گفت : هنوز بچه هستی تا بتوانی فرق نگاهها را از هم تشخیص دهی . اتفاقا من آرزو داشتنم زشت بودم . زشت و بد قیافه .
آنقدر زشت كه هیچكس نگاهم نمیكرد . آنوقت از نگاههای حریص و هوس بازانه این گرگها در امان بودم .ولی مهناز جان تو خیلی دختر ساده ای هستی . درست مثل آب زلال پاك و شفاف . دلم برات میسوزه . چون واقعا سر كاری . اون پسره اگر میخواست بیاد تا حالا اومده بود . همشون مثل همن . دروغگو و شارلاتان . عوضی و هرزه . تا ما دخترا رو از دور می بینن قربون صدقه مون میرن . کلی حرفهای قشنگ بارمان می کنند . اما تا دستشون به ما میرسه مثل گرگ پاره پاره مون می کنن . نقس با حرص و عصبانیت سیگاری روشن كرد . پكی زد و به نقطه ای نا معلوم خیره شد و آهی از ته دل كشید .انگار غم بزرگی پشت این چهره زیبا نشسته بود . مهناز گفت مثل این که از پسرا دل خونی داری ؟
لبخند تلخ نفس حرف مهناز را تایید کرد . بله دل خونی دارم . از همه شون . من هم مثل تو فكر میكردم . من هم به پسرا ایمان داشتم . عشق رو قبول داشتم . از وقتی خیلی بچه بودم همه به خاطر زیبا بودن و شیرین زبونیم کنارم بودند . می خواستم درس بخونم و رشته پزشکی قبول بشم . درسم خوب بود . برای همین چادرمو می كشیدم جلوتر و به سرعت از كنار پسرای مزاحم رد میشدم . خانواده خیلی غیرتی و متعصبی داشتم . وقتی به دبیرستان رفتم دیگه سر و كله خواستگارام پیدا شد . مادر و پدرم اصلا با ازدواج فامیلی موافق نبودند . من هم اینقدر توی گوشم خونده بودن كه خوشگلم و می تونم بهترین شانس رو تو زندگیم داشته باشم كه می خواستم با كسی ازدواج كنم كه توی همه محل و فامیل زبانزد خاص و عام بشم .
از بین همه پسرایی كه به خواستگاریم می اومدن ، یا پیشنهاد دوستی به من میدادن ، هیچكدومو در سطح خودم نمیدیدم . چند ماهی بود كه وقتی به دبیرستان می رفتم ، سر راهم شركتی بود كه مدیر عاملش یك پسر خیلی جذاب شیك پوش و پولدار بود . دقیقا فکر می کردم اون همون مرد آرزوهای منه . دوستام می گفتن اگر تو بخوای میتونی مخشو خیلی راحت بزنی . من هم كم كم به او كه اسمش پرهام بود به شدت علاقمند شدم ، ولی پرهام برعكس همه اصلا به من توجهی نمیكرد . اصلاٌ انگار منو نمی دید .
دیگه حرصم گرفته بود كه چطور من نتونستم مخ این پسره رو بزنم ؟ دوستام می گفتن بخاطر حجابته . حجابتو بردار ببین چطور پرهام برات می میره ؟ برداشتن چادر برام خیلی سخت بود . ولی اینقدر عاشق پرهام شده بودم كه راضی شدم علیرغم میل باطنیم چادرمو از سرم در بیارم . به پیشنهاد دوستام كمی هم آرایش كردم و یك روز بجای این که برم مدرسه صاف رفتم شركت پیش پرهام . یك نامه نوشتم با این مضمون كه دوستش دارم و می خوام باهاش باشم به هر قیمتی . وقتی وارد شركت شدم یك محیط خیلی شیك و تر تمیز نگاهمو به خودش جلب کرد . به منشی گفتم با مدیر عامل كار دارم . بالاخره بعد از ساعتها انتظار وارد اتاق کارش شدم . مهندس پرهام داشت با تلفن حرف میزد و پشتش به من بود .
ولی وقت برگشت و من رو دید برق شیطنت مردانه ای در چشمانش درخشید . لبخندی زد و به استقبالم آمد . من سرمو پایین انداخته بودم . احساس میكردم صدای تپشهای قلبمو همه میشنون . خیلی سریع با لكنت زبان گفتم : من این نامه رو برای شما نوشتم . میشه بخونیدش و همین الان جوابشو بهم بدید؟ لبخندش قلبم را به آتش کشید . خیلی زود پرهام نامه را باز کرد و شروع كرد به خواندن . درحین خواندن نامه فقط لبخند میزد . بعد كه نامه تمام شد من نفسم را در سینه حبس كردم و منتظر جواب پرهام شدم . نگاهی به من انداخت . گفت :آشنایی با شما دختر خانم خوشگل و دوست داشتنی باعث افتخار منه .
و شماره موبایلشو روی یك تكه كاغذ نوشت و خیلی مودبانه یك شاخه گل از توی گلدان گل روی میزش در آورد و به طرف من دراز كرد و گفت : من منتظر تماس شما هستم .نفهمیدم چطوری با پرهام خداحافظی كردم و با چه سرعتی خودمو به دوستام رسوندم كه توی پارك منتظرم تشسته بودند . اون روز از خوشحالی توی خودم نبودم . از روز بعد من هر روز با پرهام با تلفن عمومی تماس می گرفتم . ولی اون تمایل نداشت كه با من باشه . معلوم بود . مدام طفره می رفت . سال آخر دبیرستان بودم و با روحیه ای كه از آشنایی با پرهام پیدا كرده بودم حسابی در درسهام هم نمرات خوبی گرفتم . هر روز بعد از مدرسه میرفتم دستشویی پارك اول چادرمو در میآوردم . یه رژ لب دخترانه می زدم و با یك شاخه گل به دیدن پرهام می رفتم و به خانوادم می گفتم كه دبیرستان كلاس تست زنی برامون گذاشتن و برای همین دیر میام خونه . ولی خب در دلم احساس گناه می كردم كه چرا دارم دروغ میگم و احساس میكردم رابطم با پرهام كه یك نامحرمه گناه محسوب میشه . امتحاناتم شروع شده بود و احساس میكردم روحیه سابق رو ندارم كه به درس خوندنم ادامه بدم . وقتی پرهام بی حوصلگی من و حتی توی روابطمون رو دید قبول كرد که بین ما یک صیغه محرمیت خونده بشه تا روابطمون شکل رسمی پیدا کنه .
وقتی این اتفاق افتاد روابطمون خیلی صمیمی تر شد و من فكر میكردم كه پرهام دیگه شوهرمه و با اون بودن هیچ مشکلی برای من نداره . بالاخره هم همین روابط صمیمی و اعتماد بیش از حد به پرهام باعث شد اون بلا سرم بیاد . ترس و وحشت از بی آبرویی و اتفاق بدی که بین ما توی محل کارش در شرکت افتاده بود داشت منو از پا در می آورد . همش گریه میكردم و هر روز از پرهام خواهش میكردم كه معطل نکنه و هر چه زودتر بیاد خواستگاریم . ولی این مدیر عامل شیاد و کلاهبردار هر روز یك بهانه جدید می آورد و می گفت : دیر یا زود داره اما اصلا سوخت و سوز نداره . اما همه اینها فقط سراب بود و بس . پرهام پایش را برای همیشه از زندگی من بیرون کشید .پدر و مادرم موضوع را فهمیدند . پدرم مثل اسپند روی آتش از سر جاش پرید و یك سیلی محكم به صورتم زد . طوری كه چند قدم به عقب كشیده شدم و گفت : برو بمیر دختره چشم سفید . دیگه نمی خوام ببینمت . تو باعث ننگ خانواده ما هستی . تو آبروی منو بردی . دیگه دختری به اسم نفس ندارم . سپس با کمربند به جانم افتاد و تا می توانست کتکم زد .
چند روز در اتاق حبس بودم . مادرم برام غذا می آورد ولی حتی یك كلام هم با من حرف نمی زد . من هم به یك نقطه خیره شده بودم و لب به غذا نمیزدم . مادرم هم ظرف غذا را دست نخورده میبرد . بدون اینكه اصراری داشته باشه به غذا خوردنم . انگار توی اون عالم نبودم . هر شب كابوس میدیدم و به فكر یك راه حل بودم . ولی تمام راه حلها به بن بست ختم میشد . از دوستام شنیده بودم که پرهام محل کارش رو تغییر داده و از اون جا رفته . از فرط بی غذایی ضعیف شده بودم .چند روز بعد مادرم یك چادر سفید به من داد و گفت : اینو سرت كن و یك كم به خودت برس . امشب مهمان داریم . مهمان اون هم با این اوضاع و احوال ؟
فكر كردم شاید یكی از اقوام برای عیادتم می آید . نزدیك غروب مهمانها آمدند . با دسته گل و شیرینی ولی نه . ای وای اون فرهاد بود . خواستگار سابقم كه چندین بار تا بحال به خواستگاریم آمده بود و جواب رد شنیده بود . مادر وارد اتاقم شد و گفت : این دفعه دیگه حق نداری بیخودی بهانه بیاوری . تا این بی آبرویی به گوش همه نرسیده باید هر چه زودتر ازدواج كنی . حالا چطور میتونستم به خانوادم بفهمونم كه من جز با پرهام نمیتونم با كسی ازدواج كنم . یعنی مجبور بودم ؟ و اگر می فهمیدند من چطور میتوانستم توی روی خانوادم نگاه كنم ؟ چادر سفیدمو سرم كردم و سینی چای بدست وارد اتاق پذیرایی شدم . اختیار تصمیم گیری را به خودم داده بودند . ولی حالا با این شرایط نمیتونستم روی حرفشون حرف بزنم .
در همون جلسه خواستگاری قرار ومدار بله برون و عقدكنان را گذاشتند و من مات و مبهوت از اینكه چه بلایی داره بر سرم میاد تقدیر رو قبول کردم .پدرم میگفت : تو باعث ننگ ما هستی . دیگه نمی خوام توی این خونه باشی و چشمم به چشمات بیفته . فكر انتقام از پرهام تمام ذهنم رو به خودش مشغول كرده بود . چطور می تونستم با فرهاد كنار بیام و باهاش زندگی جدیدی را شروع كنم ؟ و از طرفی اگر می فهمید اون دختر نجیبی كه از من در ذهنش خودش ساخته من نیستم ، چطور می تونستم توی چشمام نگاه كنم ؟ اگر خانوادم میفهمیدند كه من از اعتماد اونها سوء استفاده كردم و گذاشتم یك نامرد چه بلایی بر سرم بیاره اونوقت یك لحظه هم من رو زنده نمیذاشتن . تمام وجودم از عذاب وجدان پر شده بود .
بعد از چند هفته كه خیال پدر و مادرم راحت شد و دعواها فروكش كرد . اجازه پیدا كردم كه چند ساعت به خانه دوستم برم . تا یكمی روحیه ام عوض بشه .در راه خودمو به یك تلفن عمومی رسوندم و با موبایل پرهام تماس گرفتم . اما گوشی را برنداشت . جند روز بیشتر به مراسم عقد كنانم نمونده بود و من مستاصل بودم كه چه کار کنم ؟ هر روز بیشتر به بن بست میخوردم و می دونستم اگر حقیقت رو به خونواده م بگم هیچكس دیگه نمی خواد تو صورتم نگاه كنه . مرتب به خودم میگفتم : بچگی كردی نفس . حالا هم باید تاوانشو پس بدی . فرهاد پسر بدی نبود . اینقدر ساده بود و پاك كه تا بحال مستقیم توی چشمانم نگاه نكرده بود و منو خانومم خانم صدا میزد .وقتی فرهاد و میدیدم از خودم بدم می آمد كه چطور میتونم با زندگی جوانی به این پاكی بازی كنم ؟ تا اینكه یک هفته مونده به مراسم عروسی بعد از کلی فکر و خیال ناجور ، تصمیم نهایی خودمو گرفتم . تصمیمی خطرناک و شرم آور .
ساعت 5 صبح از از خواب بیدار شدم . با عجله به سمت كمد لباسهام رفتم و چمدانم رو از لباسهام پر كردم . كمی پول و شناسنامه و طلاهایی كه از دوران كودكی به عنوان هدیه به من داده بودند رو در چمدانم ریختم . نامه ای نوشتم و از پدر و مادرم عذر خواهی كردم و نوشتم من برای شما دختر خوبی نبودم و میدونم از اعتمادتون سوء استفاده كردم . من میرم ولی وقتی بر میگردم كه حتما پدر به من افتخار كنه و باعث ننگش نباشم . چمدانم را برداشتم و در سكوت سنگین از خانه خارج شدم . در حالیكه اشك می ریختم از كوچه و پس كوچه های شهرمون تو شمال گذشتم و با تك تك خاطراتم وداع كردم .و بالاخره اومدم قزوین .
شهری كه تا بحال ندیده بودم و نمی دونستم چه شکلیه . اما چون به رشت نزدیک بود قزوین رو انتخاب کردم . به دستشویی یك پارك رفتم و روسری كه مادر فرهاد برام خریده بود رو سرم كردم و برای اولین بار بدون ترس و واهمه موهامو حسابی از جلو گذاشتم بیرون و با لوازم آرایشی شروع كردم به آرایش كردن . وقتی در آینه خودمو دیدم به وجد اومدم و از ریخت جدیدم خیلی خوشم اومد. احساس زیبایی عجیبی میكردم و با خودم گفتم : بابا دمت گرم . داری دست هر چی دختر خوشگله از پشت می بندی . گرسنه م بود . وارد یک رستوران شدم . یك رستوران خیلی شیك بود به هر طرف چشم مینداختم دختر و پسرهای جوان كنار هم نشسته بودند و داشتن غذا می خوردن . به تنهایی سر یك میز نشستم و برای خودم سفارش غذای مخصوص رستوران و دادم . خیلی از پسرها كه حتی با دختر هم آمده بودن زیر زیركی نگاهم میكردن و من معنی نگاهاشونو نمی فهمیدم . از بین این پسرها جوان بسیار شیك و مودبی پشت صندوق رستوران نشسته بود كه از بدو ورود منو زیر نظر داشت ، غذا كه تموم شد صورتحسابو دادم و از رستوران خارج شدم . هنوز چند قدمی بیشتر نرفته بودم كه صدای اون جوان منو در جای خودم میخكوب كرد .
خانم خانما میشه چند لحظه وقتتونو بگیرم؟ گفتم : بله بفرمایید . گفت : سلام من نادر هستم . می خواستم جسارت كنم و ببینم میشه بیشتر با شما آشنا بشم؟ قند توی دلم آب شده بود كه هنوز یك روز از آمدنم به قزوین نگذشته ، تونستم یه پسر رو تور كنم . ولی نمیدونستم چطور برخورد كنم . از طرفی بعد از پرهام از همه مردها بدم می آمد . ولی با خودم فكر كردم شمارشو میگیرم برای روز مبادا خوبه توی این شهر غریب از طرفی پسری كه توی این رستوران كار میكنه . حتما خیلی وضع مالیش باید خوب باشه .
بنابراین گفتم: من خیلی اینجا نمیام . ولی اگر دوست دارید میتونید شمارتونو بدید . شاید البته شاید ، باهاتون تماس بگیرم . نادر خیلی خوشحال شد و شماره موبایلشو نوشت روی یك تكه كاغذ و با ذوق بچه گانه ای گفت: میشه امشب در خدمتتون باشم ؟ بعد گفت : شما واقعا زیبا هستید . نمیشه یك لحظه چشم از شما برداشت . از تعریف نادر به خودم بالیدم ، ولی حرفی نزدم . در دلم ذوق كرده بودم كه چقدر زود تونستم مخ یه پسر رو بزنم . عقربه های ساعت 10 شب رو نشون میداد . نادر صورتحساب منو خودش پرداخت . از رستوران بیرون اومدم و در یك لحظه بخودم گفتم شب باید كجا بخوابم ؟ من که جایی رو ندارم .
پدر و مادرم الان چیكار میكننن؟ ترس عجیبی تمام وجودمو پر كرده بود . كم كم مغازه ها كركره ها رو پایین میكشیدن هرچه زودتر باید می رفتم ، به یك هتل یا مسافر خونه ، یك احساس دلتنگی عجیبی وجودمو گرفت و افسوس از اینكه كاش فرار نكرده بودم . سوار یک ماشین شخصی شدم . اصلا به راننده ش توجهی نداشتم . از راننده خواهش كردم من رو به یک مسافرخانه برسونه . کرایه شو دادم . وارد مسافرخونه شدم . مردی که پشت صندلی نشسته بود گفت : میتونم كمكتون كنم ؟ منم گفتم : یك اتاق می خواستم . دوباره گفت : لطفا شناسنامتونو بدید. شناسنامه رو بهش نشون دادم . كمی نگاه كرد و گفت :متاسفم خانم محترم ما از دادن اتاق به خانمهای مجرد معذوریم . گفتم : پس من توی این شهر غریب چیكار كنم؟
گفت : خانم من مامورم و معذور . متاسفم با دلخوری برگشتم .دیدم همون ماشین شخصی که سوارش شده بودم اون سمت خیابون ایستاده و منو زیر نظر داره . دوباره سوار همون ماشین شدم . راننده كاملا به طرف من برگشت : گفت چیه خانم ؟ قبول نکردن بهتوان اتاق بدن ؟ گفتم : نه . چون مجردم بهم اتاق نمیدن . راننده فهمیده بود كه من از خانه فرار كردم . گفت: یه مسافر خونه آشنا سراغ دارم . بریم براتون جا بگیرم . گفتم : واقعا ؟ لطف میكنید . راننده گفت : آره میبرمت همون مسافرخونه دوستم . نگران نباشید . و بلند بلند خندید. ترس از راننده كم كم تمام وجودمو پر كرده بود . خودرو کم کم از خیابانهای اصلی شهر فاصله می گرفت .
احساس بدی داشتم . تاریکی و خلوت بودن جاده می گفت که عاقبت تلخی در انتظار من است . فریاد زدم : نگه دار می خوام پیاده شم . اما خیلی دیر شده بود . راننده سرعتشو بیشتر كرد . فریاد زدم : نگه دار عوضی . كجا منو میبری ؟ چندین بار سعی كردم در و باز كنم وخودمو پرت كنم بیرون ، ولی اون قفل مركزی رو زده بود. برگشت و سیلی محکمی توی گوشم زد . بینیم خون اومد . داشتیم به سرعت از شهر دور میشدیم و وارد جاده های تاریك اطراف شهر. بجایی رسیدیم كه بنظرم آخر دنیا بود . به زور منو از ماشین بیرون آورد . طرز كلامش و طرز صحبتش همه از یك اتفاق شوم خبر میداد .
دوباره در تاریکی شب فریاد زدم : ولم كن عوضی . و باز هم سیلی دیگری که در گوشم فرود آمد . به شدت زمین خوردم . خیلی وقیحانه گفت : ادای دخترای نجیبو واسه من درنیار . اگر نجیب بودی الان اینجا چیكار میكردی؟ هیچ توانی برای دفاع از شرافتم نداشتم . چند ساعت بعد وقتی بهوش اومدم تنهای تنها وسط جاده خاكی رها شده بودم با لباسهای پاره پاره . یك لحظه به یاد چمدانم و پولهایم افتادم . وای همه پولهامو و چمدانم رو راننده عوضی دزدیده بود . ساعتها در تنهایی اون جاده گریه كردم به حال خودم . به كار بچگانه ای كه انجام داده بودم. دیگه هیچ چیز نداشتم .نه پول نه لباس نه شناسنامه . درمانده بودم و نمیدونستم باید چیكار كنم . خسته و نالان با قامتی شكسته به راه افتادم .
خودمو به سختی به نزدیک شهر رسوندم . وارد یک مغازه شدم و گفتم : آقا میشه یك تلفن بزنم . مغازه دار كه حال نذار منو دید گفت : خانم شما حالتون خوب نیست . بذارید كمكتون كنم . و میخواست بازوی منو بگیره كه با فریاد اونو پس زدم و گفتم : نه فقط بذارید یك تماس بگیرم . تلفنو بهم نشون داد در حالیكه خیلی كنجكاو شده بود ببینه چه بر سر من اومده . شماره نادر و گرفتم . ازش خواهش كردم كه بیاد دنبالم . بعد از حدود نیم ساعت با نشانی مرد مغازه دار نادر خودشو هراسان به من رسوند .
گفت : چت شده ؟ چرا اینقدر خاكی و بهم ریخته ای ؟ چرا پیشونیت زخم شده ؟چه اتفاقی برات افتاده ؟ در حالیكه تمام بدنم درد میكرد با بغض گفتم : نادر من اینجا به غیر از تو هیچكس رو ندارم . تو رو خداكمكم كن . نادر كمكم كرد تا تونستم خودمو به ماشینش برسونم .وقتی توی ماشین نشستم نادر نگاهی به سرتاپای من كرد . گفت : خوب ، برام تعریف كن چه بر سرت اومده . و بغض من تركید و بلند بلند شروع كردم به گریه كردن . قتی فهمید چه بلایی به سرم اومده سکوت کرد و حرفی نزد . در تمام طول مسیر بین من و نادر حرفی رد و بدل نشد و من در ماشین به خواب رفتم . ساعتی بعد نادر از خواب بیدارم کرد . با لبخند مهربانی گفت : روی من حساب كن نفس . نمیزارم هیچكس تو این شهر آسیبی به تو برسونه . ولی تو هم باید با من صادق باشی . من یك آپارتمان كوچیك دارم . مجردی زندگی می کنم .
تو میتونی یه مدت اونجا باشی . تا ببینم بعدا چی میشه ؟ اون روز به هر زوری بود نادر منو برد به خونش و از همون روز تقدیر زشت و سیاه من نوشته شد . شده بودم دختر هرزه و نادر از وجود من پول در می آورد . چندین بار سابقه زندان و روسپی گری و فرار های مداوم رو توی کارنامم داشتم و دارم . نمی خوام به گذشتم برگردم . همه چیمو باختم . همه چیمو ... حالا هم که می بینی کارم فقط هرزگی و تن فروشیه .
نفس سکوت کرد . به چشمهای مهناز چشم دوخت ... سکوت سنگینی در پارک میان این دو دختر برقرار شده بود . مهناز از کنار نفس بلند شد . نگاهی به نفس یا همون دختر هرزه شهر کرد و با قدمهایی استوار و مطمئن به راه افتاد .نفس پرسید : کجا مهناز خانم ؟ تشریف داشتید . مهناز گفت : برای همیشه قید دوستی با پسرها رو زدم . برمی گردم خونه . پیش پدر و مادر مهربونم . جایی که به اون تعلق دارم . می خوام نفس دوم نباشم . مهناز این را گفت و رفت .