شوهران خود را نكشيد لطفا !!!

اين كه چرا برخي از قتل ها در كانون گرم و صميمي خانوادها رخ مي دهد و زوجي كه زير يك سقف سالهاي بودن هم را ذره ذره به جشن و خاطره نشسته اند اين طور بيرحمانه به جان هم مي افتند داستاني است كه اين روزها دارد توي خانه هاي بعضي ها جولان مي دهد . جالب است كه غالب اين قتل ها گرچه بهانه بدخلقي و عدم تفاهم را مطرح مي كند اما در پشت پرده حكايت غريب روابط پنهان و نامعقولي ست كه بين زن خانه با يك مرد غريبه يا مرد خانه با يك زن غريبه را به تصوير مي كشد . شوهر كشي ما اين بار در دقيقه نود اتفاق افتاده كه شنيدنش هر چند تلخ اما خالي از پند و اندرز براي گرم نگهداشتن برخي از زندگي هاي نيست !!!

 این زن که لیلا نام ‌دارد متهم است سال 88 با همدستی دو دختر نوجوانش و مردی که با او رابطه‌ داشت شوهرش سعید را به قتل رساند و جسدش را در خانه دفن کرد. راز این قتل زمانی فاش شد که مردی به پلیس خبر داد جسدی در خانه‌اش پیدا کرده‌ است. این مرد به پلیس گفت: لوله فاضلاب خانه دچار مشکل شده‌ بود. کف خانه را کندیم و متوجه شدیم جسدی در آنجا دفن شده است. به همین دلیل هم موضوع را به پلیس گزارش دادیم. ما تازه به این خانه‌ آمده‌ایم و نمی‌دانم کسی که قبل از من اینجا زندگی می‌کرد، کیست. ماموران برای به دست آوردن سرنخی از این پرونده مرد صاحبخانه را مورد بازجویی قرار دادند. او گفت پیش از این خانواده، مردی به نام سعید در این خانه زندگی می‌کرد اما از آنجایی که سعید معتاد بود به طور ناگهانی گم شد و بعد هم خانواده‌اش خانه را ترک کردند. وقتی ماموران توانستند خانواده سعید را پیدا کنند همسر سعید را مورد بازجویی قرار دادند. لیلا ابتدا مدعی شد شوهرش به طور ناگهانی خانه را ترک کرد و رفت اما وقتی متوجه شد جسد پیدا شده‌ است لب به اعتراف گشود و گفت با همدستی دخترانش شوهرش را به قتل رسانده‌ است. این زن در مورد نحوه قتل گفت: شوهرم خواب بود. ما به او دارویی داده ‌بودیم که به خواب برود تا بتوانیم او را بکشیم. من روی سینه شوهرم نشستم و او را با کمک دو دخترم سمیرا و سمیه کشتیم و جسد را در خانه دفن کردیم. ماموران با اطلاعاتی که به دست آوردند سمیرا و سمیه را مورد بازجویی قرار دادند. آنها هم گفته‌های مادرشان را تکرار کردند و گفتند: شب قبل از قتل، مادرم در غذای پدرم دارو ریخت تا بخوابد. وقتی پدرمان خوابید ما با شال او را خفه کردیم و مادرمان هم با ما همکاری کرد. ما با قندشکن زمین را کندیم و چاله درست کردیم بعد جسد پدرمان را آنجا انداختیم و رویش را پوشاندیم. پلیس در ادامه تحقیقات پسر 9ساله مقتول را مورد بازجویی قرار داد و مشخص شد در این قتل پای مردی هم در میان ‌است.
 
این کودک گفت: مادرم پدرم را با کمک دایی حمید کشت. دایی حمید مرد خوبی است، گاهی به خانه ما می‌آمد و کمک‌مان می‌کرد. وقتی ماموران متوجه شدند مردی به نام حمید هم در این جنایت نقش دارد روابط لیلا را مورد بررسی دوباره قرار دادند. این زن گفت: با حمید از طریق یکی از همسایه‌هایم آشنا شدم اما او در این قتل نقشی نداشت و نمی‌دانست من با همکاری دخترانم شوهرم را کشته‌ام. ما فقیر بودیم و حمید به ما کمک می‌کرد تا زندگی‌مان را اداره کنیم. او در مورد اینکه چطور توانست خانه‌ استجاری‌اش را تغییر دهد، گفت: به حمید گفتم شوهرم ما را ترک کرده و رفته و از او خواستم کمکم کند تا خانه‌ای پیدا کنم او هم این کار را کرد و من خانه‌ام را تغییر دادم. این زن در مورد انگیزه قتل گفت: من و شوهرم با علاقه زیادی با هم ازدواج کردیم. پدرومادرم با این ازدواج مخالف بودند با این حال با اصرار من این ازدواج صورت گرفت. بعد از مدتی متوجه شدم، شوهرم معتاد است. او به من قول داد ترک کند. بعد از مدتی متوجه شدم که باردار هستم. این خبر خیلی خوب بود چون فکر می‌کردم سعید به دلیل فرزندمان حتما ترک می‌کند و در واقع این قوت‌قلبی برای اوست. اما این کار را نکرد. دخترم سمیرا به دنیا آمد و به فاصله دوسال سمیه هم متولد شد اما داشتن دو بچه‌ هم نتوانست کاری کند که شوهرم مواد را کنار بگذارد. او بداخلاق شده‌ بود و من را اذیت می‌کرد. کتکم می‌زد و مجبورم می‌کرد از دوستان معتادش پذیرایی کنم. متهم ادامه ‌داد: سمیرا 14ساله بود که شوهرم تصمیم گرفت او را به پیرمردی موادفروش بدهد. وقتی سمیرا این موضوع را شنید چندین بار خودکشی ناموفق انجام داد. همین موضوعات باعث شد تصمیم بگیریم سعید را بکشیم. نقشه را سمیرا کشید و بعد ما باهم آن را اجرا کردیم.
 
بعد از تکمیل تحقیقات و صدور کیفرخواست برای هر چهار متهم، پرونده برای رسیدگی به شعبه 74 دادگاه کیفری‌استان تهران فرستاده ‌شد. با تعیین وقت رسیدگی متهمان در دادگاه حاضر شدند. لیلا و دخترانش اتهام را قبول کردند و دوباره مدعی شدند به دلیل عذاب‌هایی که سعید به آنها می‌داد دست به قتل زدند اما حمید مردی که با لیلا رابطه ‌داشت اتهام معاونت در قتل را رد کرد و گفت: من نمی‌دانم چرا پسر کوچک مقتول مدعی شده من در کندن چاله نقش داشتم و با دخترها برای کشتن پدرشان همکاری کردم. من در آن زمان هیچ ‌ارتباطی با لیلا نداشتم و تا زمانی که به من نگفته ‌بود از شوهرش جدا شده‌، نزدیک او نشدم. با توجه به اقرارهای متهمان و درخواست قصاص از سوی اولیای‌دم هیات قضات وارد شور شدند و سه متهم ردیف اول را به قصاص محکوم کردند. متهم ردیف چهارم هم به شلاق محکوم شد. این حکم مورد اعتراض متهمان قرار گرفت. زمانی که پرونده در دیوان‌عالی کشور مورد بررسی قرار گرفت هیات قضات این شعبه به دلیل اینکه حکم براساس اقرار صادر شده ‌بود و متهمان هم در چندین مرحله دچار تناقض‌گویی شده ‌بودند تحقیقات در این خصوص را ناقص دانست و از دادگاه خواست تا این نواقص را برطرف کند. با توجه به این ایراد پرونده برای بررسی مجدد نواقص به اداره آگاهی هشتگرد (محل قتل) فرستاده و به این ترتیب بازجویی از متهمان یک‌بار دیگر از سرگرفته ‌شد. با تکمیل تحقیقات پرونده بار دیگر برای محاکمه به شعبه 74 دادگاه کیفری استان تهران بازگشت و دو دختر مقتول و مرد غریبه به طور جداگانه و غیرعلنی مورد محاکمه قرار گرفند. در این جلسه ، لیلا حضور نداشت و قضات دادگاه قرار است در جلسه بعدی به اتهامات او رسیدگی کنند. همسرکشی مهمترین قتل خانوادگی
بر اساس آمارهای پلیس همسرکشی مهمترین قتل خانوادگی در ایران است. جنایتی که با انگیزه های محتلف و روش های متفاوت در کشور رخ می دهد. البته نوع قتل و انگیزه در زنان و مردان متفاوت است. زنان اغلب با همدستی مردی دیگر نقشه قتل را اجرا می کنند و خود با اتهام معاونت در قتل روبرو هستند. اما مردان خود مباشر در قتل هستند و به تنهای جنایت را مرتکب می شوند. سوءظن خیانت مهمترین انگیزه برای کشتن زنان به دستان همسرانشان است. دکتر محمد علی نجفی توانا
جرم شناس در این باره می گوید : زندگی در شهر های بزرگ، آپارتمان های کوچک، کمبود فضای طبیعی، اعتیاد، اختلالات روانی و گرمای هوا از جمله عوامل موثر در پدیده همسرکشی است. بررسی پرونده های همسرکشی نشان می دهد قتل های اتفاقی که بر اثر عصبانیت صورت می گیرد بیشتر در نیمه اول سال رخ می دهد. قتل های از پیش طراحی شده نیز در نیمه دوم سال رخ می دهد که بر اساس یک پژوهش علمی این موضوع با آب و هوا مرتبط است. در فصل گرما آستانه تحمل افراد کاهش پیدا می کند و در برابر هرکنشی از خود واکنش نشان می دهد. همچنین در خانه هایی که فضای طبیعی در آن زیاد است شاهد درگیری کمتری میان زوج ها هستیم. وی افزود: اختلالات روانی و اعتیاد نیز از عوامل موثر در همسرکشی است . متاسفانه طی سال های اخیر مصرف ماده مخدر شیشه باعث افزایش قتل همسران به دست این معتادان شده است. شیشه باعث ایجاد توهم سو ظن در فرد معتاد می شود به طوری که این فاتلان پس از دستگیری شک به همسران خود را انگیزه قتل اعلام می کنند اما پس از بررسی ها مشخص می شود او به دلیل توهم و افکار پوچ تصور اشتباه کرده است. این استاد دانشگاه با اشاره به انگیزه زنان برای قتل همسرانشان گفت: زنانی مرتکب قتل همسرانشان می شوند که در کنار او احساس خوشبختی و رضایت نمی کنند. حال در صورت ادامه این نارضایتی به فکر پایان دادن به آن افتاده و سعی در رهایی خود از این زندگی می کنند. در این میان برخی زنان برای طلاق با مشکل روبرو هستند. این افراد گاهی در مسیر زندگی با مرد دیگری روبرو می شوند که محبت از دست رفته خود در زندگی مشترک را، در او می بینند. این زمان قتل همسر تنها گزینه پیش روی آنها است که با ترغیب و تشویق شخص سوم او را مجبور به این کار می کند.

سرنوشت شوم دخترك 14 ساله در فيس بوك !!!

دل نگرانی های والدين نسبت به فرزندانشان امروز با گذشته كاملا متفاوت است . اگر روزی مثلا مادر به اقتضای ممنوعیت ابزاری نظیر ویدئو باید مواظب بود تا فرزندش در خانه دوست و فامیل پنهانی و دور از چشم او به تماشای  فیلمی خارج از فیلترهای عرف جامعه توسط دستگاه های ویدئو بقچه پیچ شده آن دوران ننشیند، در دهه هشتاد با گسترش دامنه استفاده از اینترنت و ماهواره و نفوذ یک باره آن به اکثریت خانه ها این دغدغه بیش از دوره قبل شد و مباداهای بسیاری در ذهن والدین و به خصوص مادران نسبت به استفاده نادرست و به بیان بهتر از سرکنجکاوی فرزندان  ایجاد گردید، اما چه بخواهیم و چه نخواهیم روحیه ماجراجويی فرزندان که فیلتر پذیر نیست، گاهی کار دست خانواده می داد و سال های پایانی دهه هشتاد موج گسترده ای از تأثیرات نابجای این ابزارها که در کشور ما با وجود بسیاری از منع های قانونی کمتر مورد استفاده قرار میگرفت در جوانان این دهه مشاهده شد و اکنون در کوچکترین نمونه آماری، خود را به شکل تفاوت فاحش فرهنگی بین مادر و فرزند مخصوصا دختر به نمایش می گذارد و کافی است برای پی بردن به این مسئله سری بچرخانیم و شاهد رویت دختران بد و یا بی حجاب در کنار مادران محجبه باشیم، در حقیقت در دهه هشتاد نگرانی مادران دیگر از یک ابزار ممنوعه نبود که با ترس و لرز سالهای دهه هفتاد در هفت پستو پنهان می شد و سپس در خانهها باز هم با شرم هرچه تمام از داشتن چنین وسیلهای، استفاده می شد بلکه نگرانی آنها از تأثیرات مخرب یک ابزار ارتباطی بود که در کشور به صورت بدافزار مورد  استفاده نسل جوان و نوجوان قرار می گرفت؛ اما درست در سالهای آخر این دهه به ناگاه در میان سیل استفاده از ماهواره و اینترنت، عضویت در شبکه های مجازی با استفاده از فیلتر شکن ظهور کرد و بازهم نگرانی به نگرانی های مادران این عصر، با مشاهده برخی از ناهنجاری های اجتماعی در نسل جوان، افزوده شد. عضویت در شبکه های اجتماعی و آسیب های آن که از بلوغ زودرس برای نوجوانان و تزریق باورهای غلط ضد فرهنگی تا شنود اطلاعات و ایجاد اغتشاش در کشور را در بر می گیرد، زمانی فراتر از یک نگرانی جلوه گر می شود که توجیهی قانونی و یا به اصطلاح بدون جواب برای استفاده از آن در جامعه به وجود مي آيد . متاسفانه استفاده از فيس بوك اين روزها مخصوصا براي دختران جوان فقط يك تهديد است تا فرصت !!!

آشنایی دختر ۱۴ساله با پسرجوان در فیس بوک سرنوشت شومی برای این دختر رقم زد.سرنوشتی که با سرقت 50میلیونی از خانه آنها و آزار و اذیت دختر نوجوان همراه شد.چند وقت پيش مردي نزد پلیس رفت و خبر از ناپدید شدن دختر 14ساله‌اش داد. وی به مأموران گفت: دخترم صبح زود طبق روال همیشه از خانه بیرون رفت تا به مدرسه برود اما ظهر همسرم با من تماس گرفت و درحالی‌که به‌شدت نگران بود خبر داد که او از مدرسه برنگشته است. وی ادامه داد: همان لحظه به مدرسه دخترم رفتم و در آنجا متوجه شدم که او اصلا به مدرسه نرفته است.خیلی نگران شدم و به بیمارستان و درمانگاه‌های اطراف سری زدم اما هیچ اثری از دخترم به‌دست نیاوردم. حتی دوستانش هم او را ندیده بودند و از وی خبری نداشتند. بعد از اظهارات این مرد، تیمی از مأموران پلیس آگاهی پایتخت با دستور قاضی هاشمیان، دادیار دادسرای جنایی تهران وارد عمل شدند و به تحقیق در این خصوص پرداختند. درحالی‌که بررسی‌ها ادامه داشت سحرگاه سه‌شنبه، دختر نوجوان به خانه برگشت و از دام سیاهی گفت که در آن گرفتار شده بود.دختر نوجوان وقتی در برابر افسر پرونده نشست گفت: چند وقت پیش پدرم به مناسبت تولدم برایم یک تبلت خرید که بیشتر وقت‌ها با آن به جست و جو در اینترنت می‌پرداختم تا اینکه از طریق فیس‌بوک با جوانی به نام مجید آشنا شدم. او به من ابراز علاقه کرد و آنقدر برایم پیام‌های عاشقانه فرستاد تا اینکه قبول کردم برای دیدنش با وی قرار بگذارم.آن روز با هم به رستوران و پارک رفتیم و پس از آن مجید مرتب با من تماس می‌گرفت یا در اینترنت با من چت می‌کرد. وی ادامه داد: حرف‌های او باعث شد که من دلباخته‌اش شوم تا جایی که وقتی پیشنهاد ازدواج داد، قبول کردم. مجید می‌گفت به‌خاطر اینکه سنم کم است خانواده‌ام هرگز راضی به ازدواج نمی‌شوند و تنها راه رسیدن به هم این است که من هرچه پول و طلا در خانه داریم را بردارم و همراه وی به خانه خواهرش در شمال کشور بروم.می‌گفت در این زمان پدرم را راضی به ازدواج می‌کند و در غیراین‌صورت طلاها را می‌فروشیم و خانه‌ای اجاره و با هم زندگی می‌کنیم. دختر فریب‌خورده افزود: آنقدر خام حرف‌های او شده بودم که قبول کردم و دست به سرقت طلاهای مادرم زدم. صبح دوشنبه با او قرار گذاشتم و به جای رفتن به مدرسه سوار ماشین او شدم. داخل ماشین، خواهر مجید هم بود که قرار بود چند روزی در خانه او باشیم. اما مجید به‌جای رفتن به شمال به یکی از شهرک‌های اطراف تهران رفت و وقتی من اعتراض کردم، ناگهان او و خواهرش تهدیدم کردند که اگر سکوت نکنم، مرا می‌کشند.آنجا بود که متوجه شدم فریب‌خورده‌ام اما کار از کار گذشته بود. آن روز مجید و خواهرش با تهدید مرا به خانه‌ای بردند. در آنجا مجید با تهدید چاقو مرا مورد آزار و اذیت قرار داد و حدود 50میلیون تومان طلاهای مادرم را برداشت و درحالی‌که هوا تاریک بود مرا اطراف خانه مان رها کرد و پا به فرار گذاشت.بعد از اظهارات تکان‌دهنده این دختر نوجوان، مأموران راهی مخفیگاه خواهر و برادر شدند و خواهر مجید را دستگیر کردند اما متهم اصلی پرونده متواری شده بود. ماموران در ادامه به تحقیق از خواهر مجید پرداختند اما وی مدعی شد که اطلاعی از نقشه شوم برادرش نداشته است.وی گفت: روز حادثه همراه برادرم بیرون بودیم که او دختر نوجوانی را سوار ماشین کرد و مدعی شد که به تازگی با او آشنا شده است. در بین راه او دختر نوجوان را تهدید کرد و به خانه برد. من هم از ترسم سکوت کردم و حرفی نزدم. بعد از این اتفاق هم برادرم پول و طلاها را برداشت و فرار کرد و من هیچ اطلاعی از مخفیگاه او ندارم.به گزارش همشهری، این زن جوان با قرار قانونی در اختیار مأموران پلیس آگاهی پایتخت قرار گرفته و تحقیقات برای دستگیری متهم اصلی پرونده ادامه دارد.

 

جنازه ي هرمز داخل بشكه ي قير !!!

ده سال از جنايت تلخ هرمز گذشته است . ده سالي كه شايد مدت زيادي براي در زندان ماندن باشد . ده سال از تشکیل پرونده قتل مرد مجرد به دست زوج جوان سپري شده و این پرونده همچنان بدون مشخص شدن نتیجه، روي ميز قاضي باقی مانده‌ است. این ده سال، زندگی زوجی را که متهم به قتل شده‌اند به شدت تحت تاثیرقرار داده است . آنها تنها عروس و دامادی هستند در ايران که چند ماه بعد از ازدواج شان به اتهام قتل به زندان افتادند و هنوز هم در حبس هستند، اما ظاهرا به یکدیگر وفادار مانده اند. هيچكدامشان حاضر نيست ديگري را لو دهد . البته هيچ كدام هم قتل را به گردن نمي گيرد . ابهامات موجود در این پرونده همچنان حل نشده بعد از اين همه مدت باقی مانده و پرونده این زوج گره های کور زياد دارد . اما قتل هرمز چگونه رخ داد ؟؟؟

 این پرونده دو هفته قبل در شعبه 71 دادگاه کیفری استان تهران رسیدگی، اما ادامه تحقیقات به جلسه آینده موکول شد. متهمان و شاکی پرونده نیز در این جلسه اعلام کردند از این روند خسته شده اند و دیگر نمی توانند ادامه دهند.نماینده دادستان تهران که در جلسه دادگاه حاضر شده بود، در این خصوص می گوید: این که روند رسیدگی طولانی شده کاملا درست است، اما برای رسیدگی به پرونده قتل باید ادله کافی وجود داشته باشد.او درباره تشکیل پرونده می گوید: این پرونده اولین بار با شکایت مادر هرمز ـ مقتول پرونده ـ در دستورکار پلیس قرار گرفت. مطابق گزارشی که مادر مقتول داده بود هرمز برای رفتن به قرار ملاقاتی از خانه خارج شده و در این مدت هم چند بار با مادر و برادرش در تماس بود، اما بعد از آن ناپدید شد. با اعلام گزارش مفقودی این مرد، تحقیقات گسترده ای آغاز و مطابق بررسی های پلیس مشخص شد مرد جوان با زنی در ارتباط بود و آخرین بار نیز با او تلفنی صحبت کرده است. این زن که رکسانا نام دارد بازداشت شد و اعتراف کرد با هرمز ارتباط داشته و در تحقیقات بعدی مشخص شد رکسانا و شوهرش حامد در قتل هرمز نقش داشتهاند. حامد اعتراف کرد با همسرش نقشه کشیده و مرد جوان را به خانه کشانده، بعد در یک لحظه با وارد آوردن ضربه به بدن مقتول، او را به قتل رسانده و سپس جسدش را در قیر سوزاندهاند. ما تحقیقات زیادی در این خصوص انجام دادیم و بازپرس چند بار شخصا متهمان را مورد بازجویی قرار داد و آنها اعتراف کردند هرمز را کشته اند. حتی محلی را که جسد را رها کرده بودند نشان دادند. از آنجا که جسد را در بشکه قیر انداخته و سوزانده بودند ما نتوانستیم جنازه را پیدا کنیم، چون احتمالا به طور کامل از بین رفته است، اما دلایل دیگری که قتل را ثابت کند وجود دارد.نماینده دادستان در مورد این دلایل می گوید: لباس های مقتول در محل از بین بردن جسد پیدا شده است حتی کفش های او هم کشف شده و آنچه متهمان در اعترافاتشان گفته اند کاملا درست است. آنها جسد را از بین بردند تا چیزی باقی نماند و بازداشت نشوند، اما از آنجا که محل از بین بردن جسد یک مکان متروک و زباله دانی بوده و جسد نیز در قیر ذوب شده، بنابراین آثاری پیدا نشده است. نکته دیگری که باید در این خصوص اشاره کنم این است که متهمان جزئیات قتل را به طور کامل توضیح داده اند و انگیزه هم برای این قتل وجود داشته است. آخرین تماس مقتول هم با رکسانا بوده، بنابراین از نظر دادسرا متهمان مرتکب قتل شده اند و باید محاکمه شوند.او در مورد نواقص پرونده می گوید: تنها نقصی که دادگاه به تحقیقات وارد کرد پیدا نشدن جسد بود که از نظر دادسرا به دلیل این که جسد را از بین برده اند، کشف آن امکان پذیر نبوده ، اما دلایل دیگر موید آن است که هرمز به قتل رسیده است.حامد می گوید آنچه اعتراف کرده دروغ است و او قاتل نیست. او می گوید: سه ماه بود که با رکسانا ازدواج کرده بودم. او به من گفت مردی او را مورد آزار قرار داده و اذیتش می کند. خیلی ناراحت شدم.ما تازه عروس و داماد بودیم و این حرف یعنی آتش به زندگی من. می گفت مرد مزاحم دست بردار نیست و دوباره می خواهد به خانه بیاید. گفتم بگو بیاید. وقتی مرد تماس گرفت، زنم گفت بیا خانه تنها هستم. من در خانه بودم، او وارد خانه من شد و می خواست به زنم نزدیک شود که با چوب زدمش. چند ضربه وارد کردم و او از حال رفت، بعد دست و پایش را بستم و دوستم را خبر کردم. ما او را سوار خودرو کردیم و به بیابان های اطراف تهران بردیم. جایی که رفتیم، زباله دانی بود. با لگد او را بیرون انداختیم و بعد سوار خودرو شدیم و برگشتیم.متهم می گوید: هرمز آن موقع زنده بود وقتی که بیرون انداختیمش، نفس می کشید. مدتی بعد پلیس سراغ من و زنم آمد و ما را بازداشت کرد، من نمی دانستم باید چکار کنم. از طرفی نمی خواستم دروغ هم بگویم، چون واقعا او قصد تجاوز داشت و من هم زدمش، البته نکشتمش. همین اتفاقی را که افتاده بود به پلیس گفتم. به من گفتند تو او را کشته ای. گفتم نکشتم. با هم به جایی رفتیم که هرمز را در آنجا رها کرده بودم، لباس هایش را پیدا کردند و گفتند تو باید بگویی جسدش را چه کردی. هرچه گفتم من کاری نکردم، دست بردار نبودند، من هم برای این که از زیر فشار بازجویی خارج شوم، گفتم جسدش را در قیر سوزاندم و ذوب شد. راستش این را گفتم تا راحت شوم چون راهی نداشتم. جسدی وجود نداشت اگر به بودن جسد اعتراف می کردم، به من می گفتند دروغ گفتی چرا جسد نیست و دوباره بازجویی شروع می شد.این مرد در ادامه می گوید: زندگی ام سیاه شد. سه ماه از ازدواجم گذشته بود که این اتفاق افتاد. من و زنم گاهی در زندان همدیگر را می دیدیم و در این مدت بچه دار شدیم، دختر زیبایم در زندان به دنیا آمد و بعد همسرم مجبور شد او را به خانواده اش بدهد تا دخترک در زندان بزرگ نشود. من تازه دامادی بودم که به دلیل هوسبازی یک نفر دیگر زندگی ام نابود شده بود. ده سال است برای شرفم در زندان هستم. من هم دیگر نمی توانم این وضع را تحمل کنم. اگر می خواهند من و همسرم را قصاص کنند، اشکالی ندارد من برای شرفم پای چوبه دار هم می روم، اما اگر بعد از سال ها هرمز پیدا و معلوم شد زنده است جواب دخترم را چه کسی خواهد داد و به او چه می گویند، وقتی بداند پدر و مادرش را برای مردی که زنده بود قصاص کرده اند. البته من می دانم چون بی گناه هستم، اعدام نمی شوم و به خداوند متعال و کمکش هم معتقد هستم.همسر این مرد نیز همین حرف ها را تکرار می کند و می گوید اصلا قتلی اتفاق نیفتاده و آنها بی دلیل در زندان هستند.مادر هرمز که تنها ولی دم اوست، می گوید: اطمینان دارم این زوج قاتل هستند. پسرم مغازه دار و مجرد بود و من از مسائل شخصی او اصلا خبر نداشتم. پسرم روز حادثه از خانه بیرون رفت. چون روز تعطیل بود می خواست در خانه بماند، اما با دوستش قرار داشت. چند ساعتی گذشت و برنگشت. وقتی تماس گرفتم گفت چون روز عید است فروشش زیاد بوده و می خواهد چند ساعت دیگر بماند. او با برادرش هم تلفنی صحبت کرده و قرار بود آنها با هم به خانه بیایند. به من هم گفت ظهر می آید. آن طور که همسایه های مغازه اش می گویند او تا ظهر در مغازه بوده، بعد مغازه را بسته و دیگر نمی دانم کجا رفته بود، اما پلیس می گوید تلفنش نشان می دهد با زنی حرف زده است. آن زن رکسانا بود. او و شوهرش برای پسرم نقشه کشیدند، او را به خانه بردند و کشتند. اگر رکسانا زن درستی بود، چرا باید این کار را می کرد. پسرم مجرد بود حتی اگر او هم به رکسانا پیشنهاد داده بود این زن که متاهل بود، چرا قبول کرد؟ او دروغ می گوید. پسرم را کشتند، بس نبود، حالا می خواهند خـــانواده ما را بیآبرو کنند.این زن می گوید به دستگاه قضایی اعتماد دارد و می داند اگر حق باشد، عاملان قتل مجازات می شوند. او می گوید: ما مدارک زیادی داریم که نشان می دهد آنها مرتکب قتل شده اند. لباس هایی که پسرم در روز گم شدنش پوشیده بود، جایی پیدا شد که دو متهم می گویند جسد را رها کرده اند. آنها خودشان به قتل اعتراف کرده و حتی گفتهاند چطور جسد را از بین برده اند، پس چطور حالا منکر هستند؟ پسرم را کشتند و حتی جسدش را به من ندادند که لااقل برای دیدنش بروم. ده سال است که عزیزم را از دست داده ام و دیگر توان ندارم این درد را این طور تحمل کند. اگر قاتل هستند اعدامشان کنند، اگر نه پرونده را ببندند و تمام ...

بزرگترين پرونده جنايي ايران روي ميز قاضي !!!

اسمش محمد بسیجه بود . اما به او بيجه مي گفتند . سال 1361 در قوچان به دنيا آمده بود . و در سال  ۱۳۸۳ هم در پاکدشت شهر ورامين در مقابل چشمان بيش از 10 هزار نفر از مردم به دا ر مجازات آويخته شد . وي متهم اصلی جنایات پاکدشت بود. او کارگر کوره‌پزخانه‌ای در همان منطقه بودکه به تجاوز و قتل بیش از ۱۷ کودک و ۳ بزرگسال اعتراف کرد. ماجرای قتل کودکان در اطراف تهران، به عنوان بزرگ‌ترین پرونده جنایی هفتاد و یک سال اخیر در ایران شناخته شد و بشدت افکار عمومی را در ایران تحت تأثیر قرار داد ...

مروري داريم بر اين پرونده سياه . پرونده اي مربوط به محمد بيجه !!!

ادامه نوشته

جنايت سر ساعت 25 !!!

جنايت آن قدر ساده و معمولي اتفاق افتاده كه خود متهم نيز باور ندارد كه بايد برود بالاي دار . آن قدر ساده كه به يك باره نام قاتل را به مرد بازاري مي چسباند و او را براي هميشه ميان فاميل و دوست و همكار از درجه آبرو و اعتبار ساقط مي كند . توضيح اضافي ممنوع ! خودتان بخوانيد و قضاوت كنيد !!!

تکه کاغذ خون‌آلود از راز جنازه تکه تکه شده‌ دختر جوان که در خیابان مولوی پیدا شده بود، پرده برداشت.روز 6 فروردین از طریق مرکز فوریت های پلیسی کشف بسته‌ای مشکوک در خیابان مولوی ـ روبروی بازار پرده فروشان، به کلانتری 116 مولوی اعلام شد.با حضور مأموران کلانتری در محل، کارگر شهرداری بسته پلاستیکی مشکی رنگی را در کنار خیابان به آن‌ها نشان داد که توسط نوار چسب، کاملاً بسته بندی و پیچیده شده بود؛ بلافاصله مأموران به بررسی بسته مورد نظر پرداخته و با باز کردن آن با قسمتی از بدنِ مثله شده متعلق به یک زن روبرو شدند.با مشخص شدن وقوع جنایت، بلافاصله موضوع به پلیس آگاهی تهران بزرگ و قاضی کشیک ویژه قتل دادسرای امور جنایی تهران اعلام شد.با حضور قاضی رسولی، تیم بررسی صحنه جرم اداره دهم و عوامل تشخیص هویت پلیس آگاهی در محل کشف جسد، بررسی‌های اولیه نشان داد که جسد متعلق به زنی حدودا 20 الی 25 ساله و فاقد سر است؛ با توجه به شواهد و دلایل موجود، پرونده مقدماتی با موضوع قتل عمد تشکیل و به دستور قاضی رسولی، بازپرس شعبه پنجم دادسرای امور جنایی، پرونده جهت انجام تحقیقات تخصصی در اختیار کارآگاهان اداره دهم پلیس آگاهی تهران بزرگ قرار گرفت.با آغاز رسیدگی به پرونده، کارآگاهان در اولین مرحله از تحقیقات خود به تحقیق از کارگر شهرداری پرداختند؛ کارگر شهرداری در اظهاراتش به کارآگاهان گفت: در حال نظافت خیابان بودم که متوجه بسته پلاستیکی مشکی رنگِ بزرگی شدم که به طور کامل با نوار چسب بسته بندی و پیچیده شده بود؛ قصد جابجا کردن آنرا داشتم که احساس کردم در داخل آن جنازه است؛ بلافاصله با 110 تماس گرفته و پس از حضور مأموران کلانتری در محل و باز کردن بسته متوجه شدم که حدس من درست بوده است.با توجه به کشف جسد در داخل بسته پلاستیکی و احتمال رها شدن بسته مشابه دیگر توسط قاتل یا قاتلین، کارآگاهان به محل بازیافت زباله در منطقه 12 تهران مراجعه و با همکاری عوامل شهرداری موفق به کشف بسته مشکی رنگ مشابهی شدند که دقیقا همانند بسته اول، با نوار چسب بسته بندی و پیچیده شده بود؛ بسته مشکی رنگ مورد بررسی قرار گرفت و با بررسی محتویات داخل آن، کارآگاهان موفق به کشف البسه خون آلود زنانه در داخل آن شدند.با کشف البسه خون آلود و در بررسی دقیق تر محتویات داخل بسته پلاستیکی، کارآگاهان اداره دهم تکه کاغذ خون آلودی را کشف کردند که بر روی آن دو شماره تلفن نوشته شده بود؛ مالک خطوط شناسایی و کارآگاهان اطمینان پیدا کردند که هر دو خط متعلق به محل سکونت و تلفن همراه زن و شوهر جوانی است که روز پیش از کشف جسد و با مراجعه به بازار پرده فروشان اقدام به خرید پرده و سفارش دوخت آن در یکی از مغازه‌های پرده فروشی کرده بودند.در تحقیقات از مالک خطوط تلفن، وی پس از مشاهده کاغذ خون آلود و شناسایی آن به کارآگاهان گفت: بعدازظهر دیروز، به همراه همسرم برای خرید پرده به بازار پرده فروشان رفتیم؛ پس از انتخاب پرده، از فروشنده مغازه درخواست کردیم تا پس از دوخته و آماده شدن آن، با ما تماس بگیرد و به همین بهانه شماره تماس ما را گرفت تا زمانیکه پرده آماده شد به ما اطلاع دهد و فروشنده مغازه گفته بود که فردای آن‌روز برای تحویل گرفتن پرده به مغازه مراجعه کنیم اما مغازه تعطیل بود، حتی زمانیکه با تلفن همراه فروشنده مغازه نیز تماس گرفتیم، تلفن همراهش نیز خاموش بود.مالک خطوط تلفن به کارآگاهان گفت: همسرم قصد داشت تا به محل کارش مراجعه کند؛ به همین علت به تنهایی در بازار پرده فروشان مشغول نگاه کردن به ویترینِ مغازه ها شدم تا سرانجام فروشنده، مغازه را باز کرد و توانستم پرده را تحویل بگیرم؛ زمانیکه برای تحویل گرفتن پرده در داخل مغازه بودم، ناگهان فروشنده شروع به صبحت کرد و ازمن پرسید که خبر دارید که یک نفر خانم اینجا کشته شده، اما من چیزی نگفتم.وی در خصوص شناسایی کاغذ خون آلود کشف شده نیز به کارآگاهان گفت: این کاغذ قطعه‌ای از کاغذ سررسیدی است که فروشنده پس از پاره کردن کاغذ از داخل آن، در قسمتی از کاغذ اندازه پرده و در قسمت دیگر شماره تلفن‌های ما را نوشت؛ اطمینان دارم که کاغذ متعلق به همان سررسید است.
در شرایطی که با اعلام نظریه تشخیص هویت پلیس آگاهی، کارآگاهان اطمینان داشتند که البسه زنانه پیدا شده در محل بازیافت زباله دقیقاً متعلق به جسد کشف شده در خیابان مولوی است، فروشنده مغازه پرده فروشی به نام مصطفی 35 ساله در روز 28 خرداد دستگیر و جهت انجام تحقیقات به اداره دهم پلیس آگاهی تهران بزرگ منتقل شد.با آغاز تحقیقات، مصطفی در تحقیقات اولیه منکر هرگونه ارتکاب به قتل شده و مدعی بود که در روز 5 فروردین به همراه اعضای خانواده‌اش به شهرستان رفته بوده و علت تأخیر در محل کارش در فردای آن روز نیز به همین علت بوده است؛ ادعای بی‌گناهی از سوی مصطفی در شرایطی از سوی وی مطرح بود که کارآگاهان هم‌زمان با دستگیری و انتقال وی به پلیس آگاهی، اقدام به بازرسی دقیق از محل سکونت وی در خیابان شهید مختاری کرده و با بررسی دقیق محل سکونت وی توسط عوامل تشخیص هویت، کارآگاهان اطمینان داشتند که جنایت در محل سکونتِ مصطفی انجام شده است.در شرایطی که متهم در تمامی مراحل تحقیقات و حتی در حضور بازپرس پرونده منکر هرگونه جنایت شده بود، اما با توجه به دلایل علمی غیر قابل انکار کشف شده از صحنه جنایت و همچنین تناقضات بدست آمده از اظهارات وی و اطمینان کارآگاهان از مشارکت وی در ارتکاب جنایت، قرار بازداشت موقت از سوی بازپرس پرونده صادر و مصطفی جهت انجام تحقیقات تخصصی و کشف حقیقت در اختیار کارآگاهان اداره دهم پلیس آگاهی قرار گرفت.
سرانجام مصطفی که چاره‌ای جز بیان حقیقت نداشت لب به بیان حقیقت گشود و به ارتکاب جنایت اعتراف کرد؛ متهم در اعترافاتش به کارآگاهان گفت: روز 5 فروردین مغازه را بسته و به سمت خانه حرکت کردم؛ در حال رفتن به سمت میدان محمدیه بودم خانم حدوداً 20 ساله‌ای را مشاهده کردم که خود را مهناز معرفی و من نیز خودم را به نام سعید معرفی کردم؛ با یکدیگر به خانه ما رفته بودیم که در یک لحظه متوجه شدم او قصد سرقت پول و یک عدد چای ساز را از خانه من دارد که با او درگیر شدم؛ او را هل دادم که سرش به دیوار خورد.متوجه شدم که دیگر نفس نمی‌کشد و هرچه تلاش کردم، به هوش نیامد؛ با خود فکر کردم که چگونه از دست جنازه راحت شوم که جنازه را به داخل حمام برده و آن را مثله کردم و پس از بسته بندی جسد مثله شده در داخل چند بسته پلاستیکی، قسمتی از جسد را در خیابان مولوی و قسمت سر آنرا نیز در جوادیه راه آهن رها کردم.متهم در پاسخ به سوال کارآگاهان در خصوص کاغذ خون آلود کشف شده نیز به کارآگاهان گفت: کاغذ حاوی شماره تلفن در داخل جیب لباسم بود و احتمالا زمانیکه در حال بسته بندی لباس‌های مقتوله بودم، از جیبم به داخل لباس‌های او افتاده و من متوجه ی آن نشدم.سرهنگ آریا حاجی زاده، معاون مبارزه با جرایم جنایی پلیس آگاهی تهران بزرگ، در ادامه اعلام این خبر ضمن اشاره به کشف بسته پلاستیکی حاوی سر مقتوله در روز 8 فروردین و در محوطه کارگاه مترو در منطقه جوادیه راه آهن گفت: با توجه به اعترافات صریح متهم به ارتکاب جنایت و به منظور انجام تحقیقات تکمیلی، قرار بازداشت موقت از سوی مقام قضایی صادر و متهم جهت انجام تحقیقات تکمیلی در اختیار پلیس آگاهی تهران بزرگ قرار دارد ضمن آنکه شناسایی هویت مقتوله نیز در دستور کار اداره دهم قرار گرفته است.

 

خيانت از نوع درجه يك !!!

خيانت !!! واژه نامانوسي كه اين روزها دارد به شدت در خانه هاي بعضي ها جولان مي دهد . من خودم شخصا همیشه بعد از خواندن این نوع جنایت ها كه البته كم هم نيستند به دنبال ریشه ی آنها هستم. نه روانشناسم و نه تحلیلگر. ولی فکر میکنم این موضوع در اصل ریشه در سنتهای غلط خانواده دارد . یکی ازدواج دختر 15 ساله که هنوز در تصمیم گیری مشکل دارد و یکی هم ازدواج هایی که توسط پدر و مادر انتخاب می شوند. متاسفانه با وجود پیشرفتهای مختلفی که در کشور داشتیم ولی هنوز این فرهنگ در بین مردم حتی شهرهای بزرگ وجود دارد که دخترها و پسرها را با سن خیلی پایین عروس و داماد می کنند . غافل از اینکه ممکن است حتی تایید خود دختر یا پسر از روی احساسات و یا به اجبار پدر و مادر باشد و نتیجه اين اتفاق بعدها منجر به خیانت شود . خيلي ها معتقدند کاش كمي اخلاق و دین در کشور ما قوی تر بود. اگر بود نه مردی جرات می کرد به یک زن شوهر دار نزدیک شود و نه زن شوهر داری جرات می کرد دست به خیانت بزند. ای کاش قانون حضانت هم تغییراتی ميكرد تا هیچ زنی از ترس دور شدن از فرزند از طلاق هراس نداشته باشد و هیچ مردی نتواند فرزند را وجه المصالحه زندگیش کند. تا هیچ مردی حق دست بلند کردن روی زنش را هم نداشته باشد.

ازدواج در نوجوانی، ترس، دوری از فرزند و اختلاف با شوهر زن جوان را به سمت خیانتی ۱۰ ساله برد که با قتل شوهرش پایان یافت.خبر قتل مردی ۳۷ ساله به نام کیوان در ۱۷ تیر دو سال قبل به ماموران اداره آگاهی داده شد. بررسی‌های اولیه نشان می‌داد کیوان قربانی یک سرقت شده و تلفن همراه و عابر بانک و ساعتش به سرقت رفته‌است. در اولین گمانه‌زنی ماموران پرونده را به تصور اینکه کیوان به عنوان مسافر سوار بر ماشین شده تا به محل کارش برود و گرفتار چند سارق شده‌است، مورد بررسی قرار دادند اما تحقیقات بیشتر نشان داد مینا همسر کیوان از سال‌ها قبل با مردی به نام نیما رابطه دارد. بنابراین قتل باانگیزه رقابت عشقی مورد بررسی ماموران قرار گرفت.فرضیه مطرح شده از سوی ماموران مینا را عامل اصلی این جنایت معرفی می‌کرد و با بررسی بیشتر روابط این زن، او بازداشت شد و اعتراف کرد با همدستی نیما دو آدمکش اجیر کرد تا شوهرش را بکشد. از طریق دو متهم بازداشت شده عاملان اصلی قتل که مهدی و احمد نام دارند شناسایی و دستگیر شدند. آنها به قتل اعتراف کردند و گفتند در قبال دریافت پول حاضر شدند این قتل را انجام دهند. پرونده با توجه به مدارک موجود و صدور کیفرخواست به دادگاه کیفری استان تهران ارسال شد.چهار متهم روز گذشته در شعبه ۷۱ دادگاه کیفری استان تهران از خود دفاع کردند و در ابتدای جلسه محاکمه، کاکولی نماینده دادستان با توجه به مدارک موجود در پرونده و اقاریر صریح متهمان برای احمد و مهدی به اتهام مشارکت در قتل و مینا و نیما به اتهام معاونت در قتل درخواست صدور حکم قانونی کرد. در ادامه اولیای‌دم مقتول در جایگاه حاضر شدند و برای متهمان درخواست صدور حکم قصاص کردند.سپس به دستور قاضی تنها دختر مقتول در جایگاه حاضر شد تا در مورد رابطه پدر و مادرش صحبت کند. او گفت: نمی‌دانم دقیقا چه اتفاقی بین پدر و مادرم می‌افتاد چون آنها هیچ وقت در مورد مشکلاتشان با من صحبت نمی‌کردند اما بارها شاهد کتک‌کاری آنها بودم. چند روز قبل از حادثه هم پدرم، مادرم را کتک زد. بیشتر اوقات این درگیری‌ها در اتاقشان اتفاق می‌افتاد اما هیچ‌کدام در مورد اینکه از هم جدا شوند چیزی نمی‌گفتند. دختر نوجوان ادامه داد: من در جریان رابطه مادرم با نیما نبودم، البته می‌دانستم با کسی صحبت می‌کند و برای او هدیه می‌فرستد اما نمی‌دانستم این فرد کیست.من خودم هم با پدرم اختلافاتی داشتم اما بیشتر اختلاف سلیقه بود و ما مشکل خاصی باهم نداشتیم تا اینکه باخبر شدم پدرم کشته شده‌است و حالا هم درخواست صدور حکم قصاص برای عاملان قتل را دارم. در ادامه احمد در جایگاه حاضر شد. او گفت: اتهامم را قبول دارم، من و مهدی هر دو معتاد بودیم، هشت ماه قبل از حادثه بود که مهدی به من پیشنهاد قتل را داد و گفت مساله ناموسی است، بیا کار را تمام کنیم و پول، طلا و ماشین بگیریم، من هم قبول کردم.چند بار نقشه برای قتل عوض شد تا اینکه روز حادثه کیوان را به عنوان مسافر سوار کردیم، من روی صندلی عقب نشسته‌بودم و کیوان در صندلی جلو. طناب را از پشت دور گردنش پیچیدم و او را خفه کردم. قوی هیکل بود زورم به او نمی‌رسید، مهدی ترمز کرد و یکسر طناب را کشید، ما هر دو با هم طناب را کشیدیم و او کشته شد.احمد گفت از کرده‌اش پشیمان است و ادامه داد: اگر مینا نبود ما هرگز دست به این قتل نمی‌زدیم. او بود که ما را به این کار تحریک کرد. سپس مهدی متهم ردیف دوم در جایگاه حاضر شد. او اتهامش را رد کرد و گفت: زمانی طناب را کشیدم که مقتول مرده بود. متهم گفت: چند سال قبل از حادثه بود که با مینا آشنا شدم، من در یک پیک‌موتوری کار می‌کردم و او گاهی برای نیما با پیک غذا یا هدیه می‌فرستاد. . شماره‌ام را به او دادم تا بعد از این با خودم تماس بگیرد و به پیک خبر ندهد تا سود بیشتری ببرم. نیما موبایل فروش بود و کم‌کم با این مرد هم آشنا شدم. بعد از مدتی رابطه من با مینا قطع و تلفنم هم عوض شد. تا اینکه مینا دوباره با من تماس گرفت و متوجه شدم شماره‌ام را نیما به او داده‌است. من اصلا نمی‌دانستم مینا شوهر دارد. او گفت مردی مزاحمش می‌شود. پول خوبی برای قتل پیشنهاد داد و من هم قبول کردم. یک‌سالی طول کشید تا نقشه را اجرا کنیم. مینا به من ‌گفت نقشه را چطور اجرا کنیم.اول گفت او را با چاقو بزنید و بعد هم گفت در خانه برادرش بکشیدش، بعد هم که قرار شد وارد خانه‌اش شویم که هیچ کدام از این نقشه‌ها عملی نشد تا نقشه آخر که قرار شد به صورت مسافر او را سوار ماشین کنیم، البته من اصلا نمی‌خواستم کیوان را بکشم. در لحظه آخر چون احمد زورش نرسید، یکطرف طناب را گرفتم و کشیدم.در آن زمان کیوان مرده‌بود. مینا نیز اتهام معاونت در قتل را قبول کرد و گفت: ۱۵ ساله بودم که ازدواج کردم، از دوسال بعد از آن در حالی‌که دختر داشتم متوجه شدم کیوان مردی نیست که می‌خواستم، با این حال تحمل کرد.
فکر می‌کردم حضور دخترمان می‌تواند ما را به هم نزدیک کند؛ اما اشتباه می‌کردم. کم‌کم اختلافات ما آنقدر شد که او من را کتک می‌زد. اما جرات جدا شدن از شوهرم را نداشتم. ۲۵ ساله بودم که با نیما آشنا شدم. او از آشنایان پدرم بود و به خانه ویرفت و آمد داشتم. نیما خیلی به من ابراز علاقه می‌کرد، البته قبل از ۲۵ سالگی هم نیما را می‌شناختم اما رابطه‌ام با او از آن موقع شروع شد.
بار آخر به من گفت نمی‌تواند به این وضعیت ادامه دهد، گفتم از شوهرم جدا می‌شوم و او گفت کیوان دخترت را از تو می‌گیردو اجازه نمی‌دهد ما باهم باشیم. من وابستگی شدیدی به دخترم داشتم و اگر شوهرم او را از من می‌گرفت نمی‌توانستم به زندگی ادامه دهم به همین خاطر هم وقتی نیما پیشنهاد داد شوهرم را بکشیم قبول کردم.متهم گفت: به‌خاطر این اتفاق دیگر نتوانستم به رابطه‌ام با نیما ادامه دهم و از او هم بریدم. من از کاری که کردم پشیمان هستم. در ادامه نیما در جایگاه حاضر شد و در برابر اتهام معاونت در قتل از خود دفاع کرد. در پایان هیات قضات برای صدور رای وارد شور شدند.

داستاني تلخ اما بدون عنوان !!!

دبي زيباست . كشوري مدرن و شيك و كمي عجيب ! اما در همين دبي دارد براي دختران و زنان ايراني اتفاقات بدي مي افتد . اتفاقاتي از نوع شرم آور كه حتي گفتنش غيرت آدمي را به زير سوال مي برد . چه برسد به ديدن و رويت كردنش ! البته سفارت ايران در امارات كارهاي خوبي كرده و اقدامات اثر بخشي را به كار گرفته كه زنان و دختران ايراني در دبي بيشتر از اين به ورطه فساد و تباهي نيفتند . اما متاسفانه هنوز از امارات و شهر دبي خبرهاي بدي به گوش ميرسد ... روايت زير نقل قول يك ايراني به نام مرتضي است . از سايت انديشه . اما در هر حال واقعيت همين است كه مي خوانيد !!! تلخ و زشت و شرم آور بر نويسنده و روايتگرش ببخشيد ...

در سفرهايم به دوبي متوجه شدم در روزهاي معيني، زنان و دختراني كه يا از خانواده هايشان خريداري شده‌اند، يا خود به ميل خويش اختيارشان را به صيادان زن و دختر ايراني داده‌اند و يا حتي زنان و دختراني كه ربوده شده‌اند، به يكي از بنادر جنوبي انتقال مي‌يابند تا با لنج به دوبي فرستاده شوند. كارچرخانان اين برده فروشي، طبقة زيرين اين لنج را انباشته از قالب‌هاي يخ مي‌كنند تا زنان و دختران سيه روزي كه هيچ كدام نمي‌دانند 8 سا عت بعد به چه دام خطرناك و راه بي بازگشتي قدم مي گذارند، در سفر 8 ساعته از آن بندر تا دوبي از گرما تلف نشوند و زيبائي و طراوتشان هم حفظ شود. زيرا همين زيبائي و طراوت، در تعيين قيمت فروش آن‌ها نقش اساسي دارد. موتور لنج راه مي‌افتد و 8 ساعت بعد در گوشه‌اي از بندر دوبي پهلو مي‌گيرد و من هرگز نشنيده‌ام كه اين لنج ها مورد بازديد و بازرسي ماموران اماراتي يا ايراني قرار گرفته باشد. لنج پهلو مي‌گيرد، دختران و زنان با دلي پراميد به خاك امارات قدم مي‌گذارند و روياي رسيدن به پول و رفاه نمي‌گذارد خستگي 8 ساعت سفر در طبقه زير عرشة لنج را احساس كنند. اما ديري نمي‌گذرد كه با اولين نشانه‌هاي شك برانگيز مواجه مي‌شوند، زيرا آنان را در محوطه‌اي دنج گرد مي آورند وچند مرد بر بالاي سكويي مشرف به اين محوطه ظاهر مي‌شوند و با مردي كه آنان را از ايران به امارات برده به گفت وگو مشغول مي‌شوند. انگشت ها به سوي اين زن يا آن دختر نشانه مي رود و آن مردان حرف هايي مي زنند كه زنان و دختران چيزي از آن نمي فهمند. اما اگر ما گوش فرا دهيم نجواهايشان را مي‌شنويمكدام را مي گوئي؟ آن يكي كه موهاي سياه بلندي دارد؟ از 5 ميليون كمتر نمي‌شود. حرفش را نزن. براي توركردنش تن به خطر دادم و كلي پول خرج كردم. آن دخترك سبزه را مي گوئي؟  باكره است. يك كلام 5/5 ميليون. درست حدس زده‌ايد. اين جا بازار برده فروشي است. بازاري كه زنان و دختران ايراني به كنيزي فروخته مي‌شوند. و با كمال تأسف بايد گفت هم فروشندگان و هم خريداران، ايراني هستند. معامله تمام مي‌شود. دختركان و زنان كه هنوز از سرنوشتي كه در انتظارشان است، آگاهي ندارند، بر اتومبيل هايي سوار مي شوند و به مكان‌هاي مختلف انتقال مي‌يابند. خريداران، اين زنان و دختران را كه « دست اول» و « تروتازه» هستند به دارالمبارك (محله‌اي كه ترك‌ها به آن كارخانه مي‌گويند و در دوران شاه در تهران شهر نو خوانده مي‌شد) نمي‌فرستند. آنان به هتل‌هاي لوكس فرستاده مي‌شوند تا در اختيار عرب‌هاي پولدار و ولخرج قرار گيرند. بعضي از آن‌ها هم به بعضي از همين اعراب فروخته مي‌شوند. مدتي بعد، هر يك از اين سيه روزان سر از يك هتل درجه دوم در اين يا آن منطقه ي موسوم به دارالمبارك در مي آورند.بيشتر صاحبان اين هتل‌ها ايراني هستند، اما مسافر ايراني نمي‌پذيرند. مشتريان آنان خارجي ها، به ويژه عرب هاي پول خرج كن هستند.مرتضي داستان هاي زيادي دارد. اسم افرادي را هم مي برد. اما من شك دارم كه راست بگويد. چگونه ممكن است چنين جناياتي رخ دهد و كسي از آن ها آگاهي نيابد! مرا از بازگو كردن داستان‌هايي كه مرتضي برايم تعريف كرده است، معاف كنيد. اما براي آن كه بدانيد محتواي داستان‌ها چقدر دردناك و حقارت آميز است، و حق بدهيد كه من در مورد درستي آن ها شك داشته باشم، يكي از آن ها را برايتان بازگو مي‌كنم. مرتضي گفت:يك پگاه براي ورزش كردن و طناب زدن به حياط هتل رفته بودم. جز من كسي در آن جا نبود. مدتي طناب زدم و ناگهان متوجه هق هق گريه اي شدم. به سمت صدا رفتم و زن جواني را ديدم. زن متوجه حضور من شد و با خشم گفت: اين جا چه غلطي مي كني؟ فهميدم ايراني است... از همان كنيزكاني كه حالا به مرتبه‌اي پائين سقوط كرده‌اند و بايد زندگي را در هتل هاي درجه دوم ادامه دهند.بلند شد تا از من دور شود و من در روشنائي پگاه متوجه بيرون زدن چرك و خونابه از بخشي از شلوار سفيد او - جائي كه گودي روي كفل است - شدم. از او پرسيدم: مجروح شده‌اي؟ .... بگذار ببرمت درمانگاه .... اما با خشم و نفرت گفت: برو خواهرت را ببر درمانگاه!فهميدم عاصي است. بريده است. پر از نفرت است. و لذا با لحن ملايم و آرامش دهنده‌اي گفتم تو هم خواهرم هستي.بار ديگر هق هق گريه‌اش بلند شد. صبر كردم تا كمي خالي شود و آن وقت پرسيدم اين خونابه‌ها چيست؟گفت: بي شرف‌ها ديشب هرچه خواستند با من انجام دادند ... اين جا را (همان نقطه ي آلوده به خونابه و چرك رانشانم داد) به عنوان زيرسيگاري انتخاب كرده بودند و از اول شب تا همين يك ساعت پيش كه بيهوش شدم، سيگارهايشان را اين جا، روي پوست من خاموش مي كردند. وقتي به هوش آمدم ديدم رفته‌اند و پول مرا هم نداده‌اند.گفتم چرا به شرطه شكايت نمي‌كني؟با زهر خندي گفت: چه شكايتي؟... اولين پرسش آن ها اين خواهد بود كه كو پاسپورتت؟ و من كه پاسپورت ندارم. آن‌ها هم تنها كاري كه خواهند كرد، اين است كه مرا با اولين لنج به ايران برگردانند. بروم ايران چه غلطي بكنم؟ خانواده ام مرا مي‌پذيرند؟ كسي حمايتم مي‌كند؟ اميدوارم داستان هاي آقا مرتضي دروغ باشد. اميدوارم سفارت ايران در دوبي مستنداتي ارائه دهد كه ثابت كند آقا مرتضي هم جزو دروغگوها شده است. اميدوارم آن كساني كه سازمان دهندة تجارت 6 ميليارد دلاري ايران و امارات عربي متحده هستند دروغگو بودن آقا مرتضي را ثابت كنند.تصاوير اين نوشته از مجله ي عربي « المجله» - وابسته به گروه مطبوعاتي العالم - و از متن گزارشي در رابطه با وضعيت زنان و دختران ايراني در امارات، برگرفته شده است. اما در آن گزارش به فروش زنان و دختران ايراني اشاره اي نشده است

حالا بد نيست داستاني را در اين مورد بخوانيم

پلیس شیراز و زاهدان در عملیات مشترک توانستند 3 روز بعد دختر 12 ساله را از زندان مرد آشنا نجات دهند. دخترک هنوز چند روزی نبود به مدرسه می‌رفت که با حرف‌های وسوسه‌آمیز کارگری 35 ساله فریب سفر به دوبی را خورد و از مدرسه و خانه‌اش فراری شد.
هنگامی که مرد بنا به دختر 12 ساله وعده ازدواج و زندگی در دوبی را می‌داد، دخترک در تصور بچگانه‌اش می‌دید که با این مرد به رؤیاهایش دست پیدا خواهد کرد. ساعت 2 ظهر روز 8 مهرماه سالجاری وقتی دختر 12 ساله به خانه‌اش در یکی از محله‌های شیراز برنگشت، پدرش نگران شد به مدرسه رفت و سراغ وی را گرفت، مرد شیرازی هنگامی که متوجه شد دخترش اصلاً به مدرسه نرفته است با دلواپسی هرجا را که می‌توانست جست‌وجو کرد تا خبری از دخترک بگیرد ولی شواهد نشان می‌داد که کسی از سرنوشت وی اطلاعی ندارد. با مخابره این ماجرا به پلیس 110 شیراز، تیمی از مأموران برای رسیدگی به مقابل خانه مرد نگران رفتند و تحقیقات خود را آغاز کردند که پدر دخترک به آنان گفت: «شیما» کلاس دوم راهنمایی است و تاکنون سابقه نداشته که حتی چند دقیقه‌ای دیر به خانه برگردد. وی امروز کیفش را برداشت و به مدرسه رفت ولی مدیر مدرسه می‌گوید که دخترم به مدرسه نرفته و می‌ترسم که اتفاق بدی برایش افتاده باشد. وی در ادامه بازجویی‌ها افزود: برای دخترم گوشی موبایل خریده بودم و وی پس از این که از مدرسه می‌آمد حق داشت از گوشی موبایلش استفاده کند، چند دقیقه پیش با موبایلش تماس گرفتم و متوجه شدم وی صبح که از خانه خارج شده موبایلش را نیز همراه خود برده و جوابگوی تماس‌های ما نیست. با ادعاهای این مرد و با دستور بازپرس دادسرای امور جنایی شهر شیراز تیمی از کارآگاهان مأموریت یافتند تا سرنخی از سرنوشت دختر گمشده بیابند. در ادامه کارآگاهان با ردیابی‌های ویژه دریافتند که «شیما» در شهر زاهدان به سرمی‌برد و تحقیقات دیگر نیز نشان می‌داد یکی از کارگران ساختمانی که در خانه پدر دخترک مشغول به کار بوده است از همان روزی که شیما ناپدید شده وی نیز سرکار نیامده است. بدین ترتیب با به دست آمدن سرنخ مهمی از این ماجرا کارآگاهان شیرازی برای یافتن ردی از «شیما» به شهر زاهدان رفتند. در این مرحله و با توجه به حساسیت پرونده سرهنگ کارآگاه محسن عطار، رئیس پلیس آگاهی زاهدان به تیمی از کارآگاهان دستور داد تا با همکاری کارآگاهان شیرازی دختر 12ساله را پیدا و به خانواده‌اش تحویل دهند. بر این اساس کارآگاهان با انجام تجسس‌های میدانی موفق شدند مردی به نام علی را شناسایی کنند که تحقیقات محلی حاکی از آن بود وی کارگر بنایی بوده و به تازگی از شیراز برگشته است، بنابراین این مرد در یک عملیات ضربتی دستگیر شد و جالب این که در بازجویی‌ها ادعای بی‌گناهی کرد. علی» در تحقیقات اصرار بر آن داشت که سوءتفاهم به وجود آمده و وی اطلاعی از سرنوشت دختر 12 ساله ندارد ولی هنگامی که با شواهد و مدارک پلیسی روبه‌رو شد لب به اعتراف گشود و گفت: من در خانه پدری شیما مشغول به کار بودم و ناخواسته با دخترک هم صحبت شدم و زمانی که متوجه شدم وی علاقه زیادی به زندگی در شهر دوبی را دارد با استفاده از این علاقه‌مندی‌اش به وی گفتم که می‌خواهم ازدواج کنم و همسر آینده‌ام را به دوبی ببرم، بدین ترتیب اعتماد وی را به خود جلب کردم و با گرفتن شماره موبایلش چند روز بعد با هم قرار گذاشتیم و وی را به شهر زاهدان آوردم. در ادامه کارآگاهان با راهنمایی وی موفق شدند محل نگهداری دخترک را پیدا کنند و وی را که در اتاقی زندانی شده بود نجات داده و به پدرش بازگردانند. شیما» نیز در پلیس آگاهی به افسر بازجو گفت: «علی» مدام از دوبی حرف می‌زد و به من می‌گفت که آنجا بهترین مکان برای زندگی است و مرا به زاهدان برد و آنجا فهمیدم که همه حرف‌هایش دروغ بوده و وی مرا فریب داده است. سرهنگ محسن عطار رئیس پلیس آگاهی زاهدان درباره این پرونده به خبرنگار شوک گفت: با توجه به حساسیت موضوع کارآگاهان اداره مبارزه با آدم‌ربایی واردعمل و موفق شدند در زمان بسیار کوتاهی مرد شیاد را دستگیر کنند و بلافاصله نیز محل نگهداری دختر 12ساله را شناسایی و وی را رها کنند. وی در ادامه افزود: خانواده‌ها بویژه خانواده‌هایی که بچه‌هایشان در سنین نوجوانی هستند باید نظارت بیشتری بر آنان داشته باشند و ارتباطات آنان با سایر افراد را تحت کنترل داشته و به فرزندان خود آموزش‌های لازم را بیاموزند تا شاهد چنین رخدادهایی نباشیم

.


سرنوشت تلخ يك زن !!!

 لطفا اين داستان را با حوصله بخوانيد ...
واقعا كه بعضي ها را بايد ميان جوي آب شست تا لجن ها هم بدانند ازآنها كثيف تر هم هست !!!  اين سخن شايد بي ادبانه باشد براي بعضي ها كه شايد از راه و مسير زندگي دور مي شوند و جنسشان را به شيشه هاي خرده وصل مي كنند . اما چه بخواهيم و چه نخواهيم ميان آدمهاي خداوند عده اي هستند كه هيچ اصل و اصولي را بر نمي تابند . و به واقعيت : عند عوضي بودن و خراب شدنند !!! ماجراي پريساي بد قلق كه زندگي شيرينش را نابود كرد و حالا نشسته و زار زار مي گريد دقيقا از همين دست است . بخوانيم و متاسف شويم براي دخترها و پسرهايي كه فقط يك بار شانس درب خانه هايشان را به مهر مي نوازد و آنها خودشان را به خواب ميزنند و كر مي شوند و لال و كور و شانس نيامده قهر مي كند و ميرود ...

شهاب زيبا بود . متين و موقر و بسيار با ادب . دانشجوی سال اول پزشکی بود . و من هنوز در دنياي اسباب بازي خودم غرق !!! برای اولین بار كه به خانه ما آمد من 11 سال بيشتر نداشتم . نه معني عشق را مي فهميدم و نه مي دانستم كه دوست داشتن را با كدام كلمات مي نويسند . شهاب تقريبا نسبت دوری با ما داشت ، گاهي كه او را مي ديدم در رفتارهايش متانت خاصي بود كه البته از نگاه من دور مي ماند . من انگار اصلا توي باغ نبودم و معني اين نگاهها را نمي فهميدم . كم كم داشتم بزرگ و بزرگتر مي شدم . حالا قد كشيده بودم . شده بودم دختري زيبا و جذاب كه در نگاه مشتري پسند اقوام برايم هي تند و تند خواستگار مي آمد . اما شهاب گوي سبقت را از بقيه بود و وقتي ديپلمم را گرفتم به خواستگاري ام آمد . اين خواستگاري و شتاب براي بردن من به خانه شهاب باعث شگفتی و ناباوری همه اطرلفیان من شده بود . چرا که وی کوچکترین رفتاری که نشان دهنده علاقه اش نسبت به من باشد در طي اين مدت از خود بروز نمی داد . من نیز تا مدت ها معنای حرف ها و آن  رفتارهاي عاشقانه اش را نمی فهمیدم . اصرار خانواده شهاب براي ازدواج من با پسرشان و بخت و اقبالي كه بر سر اهالي خانه ما سايه انداخته بود  باعث شد تا خانواده ام به درخواست پدر و مادر شهاب پاسخ مثبت داده و سرانجام در میان هلهله شادی و دست افشانی اطرافیان به خانه بخت رفتم .در آن زمان دختری 20 ساله و دانشجوی شیمی بودم.همسرم نیز مشغول گذراندن دوره تخصصی مغز و اعصاب بود .کامران درارتباط عاطفي و با محبتي كه به من برزو ميداد  به من اطمینان خاطر داد که زندگی خوبی برایم فراهم می کند .می خواست باورش کنم و به او تکیه داشته باشم.او فوق العاده انسان با ذوق و احساسی بود.سه سال از زندگی مشترک ما گذشت..وقتی فارغ التحصیل شد. من هم با اصرار شهاب وارد دانشگاه شدم. شهاب از من ده سال بزرگتر بود.با این اوصاف پدرو مادرم نه تنها از این وصلت ناراضی نبودند بلکه بسیار خشنود و راضی هم به نظر می آمدند.از نظر همه این پیوند بی عیب و نقص بود و باید خيلي زودتر از اينها صورت می گرفت.مادرم گاه بی گاه می گفت دختر شانس آورده ای . و البته حرف همه هم همين بود كه من با ازدواج با شهاب مي توانم يك دختر خوشبخت به تمام معني باشم . حتي توصيه مي كردند كه بايد قدر شهاب را همه جوره بدانم .. در مدت سه سالي كه از ازدواجم با شهاب مي گذشت انسان زود   رنجی شده بودم  که اطرافیان به زحمت می توانستند با من ارتباط برقرار کنند.بی جهت خودم را آزار می دادم در حالی که مرد زندگي من از هیچ تلاشی  برای شاد کردنم فرو گذار نبود.هر چه بیش تر در حق من خوبی می کرد. هر چقدر بيشتر و عميق تر عاشقم بود و هر چقدر براي من بيشتر دل مي سوزاند اما بیشتر من از او متنفر می شدم.در آن روز ها من  به زیبایی و جوانی خودم مغرور شده بودم . فکر می کردم چون شهاب زیبایی ظاهری ندارد هیچ کس حاضر به ازدواج با او نشده است.ومن تنها زنی هستم که حاضر شده ام با او زندگی کنم. چه فکر احمقانه ای !!! حالا دیگر داشتم به چهارمين سال زندگي ام با شهاب مي رسيدم . كودك اولم نيما به دنيا آمده بود . اما من هم چنان مغرور و از خود راضي داشتم فاصله ام را با شهاب دور و دور تر مي كردم . اما شهاب صبوري مي كرد . و اين موضوع من را به شدت عصباني تر كرده بود . هر چند كه خودم هم ميدانستم و بسیار مسخره بود که به خاطر برتر ی های ظاهری خودم نسبت به شهاب به او مغرور شوم.در مدت 5 سال زندگی مشترك با شهاب كه حالا براي خودش پزشك حاذقي شده بود او هیچ وقت روی خوش ا زمن ندید . گویا دو بیگانه به طور اجبار زیر یک سقف محکوم به زندگی بودیم.البته همه ی بی مهری ها و بد قلقي ها از طرف من بود. ما ه ها از پی هم ميگذشت و زندگی  سرد و بی رمق ما داشت به مرز بحران و انفجار ميرسيد !کم کم ایام جوانی من گذشت و شادابی از روي گونه و پوست من دور شد . احساس پيري مي كردم . احساس فرتوت بودن و كهنسالي . اما شهاب با من مدارا مي كرد . بهترين امكانات و بيشترين ايام خوشي را برايم تدارك ميديد . اما من نسبت به شهاب فقط تنفر داشتم . من با عشق زندگي را شروع نكرده بودم . افسوس که دیگر زمان به من امكان فرصت دوباره را نداد تا شهاب را به خودم نزديك كنم .  چون فاصله ایجاد شده بین من و  شوهرم بسيار زیاد و طی نشدنی بود.دیگر تحمل شهاب هم بعد از اين مدت و ديدن كارهاي بچه گانه من به سر رسیده و تصمیم خودش را گرفت . حالا ديگر نوبت او بود . که بنای ناساز گاری  بگذارد.او در طول زندگی مشترک ما علاوه بر پدر بودن براي نيما برايش مادري هم كرده بود . اما من چشمهايم را به روي واقعيت مادر بودن بسته بودم . همان طور كه شهاب را نمي ديدم نيما را هم هرگز نديدم !!! خودم را به شدت تنها احساس مي كردم . ميان آن همه خوشي و امكانات واقعا تنها بودم . بارها سر همين موضوع با شهاب دعواي لفظي داشتم و اين اواخر كار را به توهين و شكستن ظرف و ظروف هم كشاندم .درست دو هفته بعد از شروع پاييز بود كه شهاب به يك باره غيب شد . هيچ خبري از او نداشتم . پدر و مادرش ظاهرا مي دانستند اما به من چيزي نمي گفتند . آنها هم از وضعيت شهاب خبر داشتند و دعواهايي كه من با پسرشان داشتم . شهاب پسرم نميا را هم با خودش برده بود . پنج ماه گذشت و در اين مدت هيچ خبر دقيقي از شهاب نداشتم . تقريبا برايم عادي بود . دلم براي نميا فقط تنگ شده بود . براي فرزندم كه حالا داشت قد ميكشيد و بزرگ ميشد . سر شش ماه نامه اي از طرف دادگاه برايم آمد كه در آن شهاب تقاضاي طلاق كرده بود . خيلي زود به اين نامه پاسخ مثبت دادم و كارهاي مربوط به دادگاه زودتر از ان چه فكرش را مي كردم انجام شد . به سال نرسيده حكم طلاق برايم صادر شد و شهاب در ميان ناباوري من و خانواده اش دست نيما را گرفت و با فروش اموال و داراييهايي كه داشت به كانادا رفت . شنيدم با يك پزشك زن ايراني به نام پروانه ازدواج كرده . اما من در اين گوشه هنوز غرق در غرور كاذبي هستم و دارم دست و پا ميزنم كه واقعا نمي دانم ريشه اش از كجا و چطور در كالبدم قد كشيد و اين طور زندگي ام را تباه و ويران كرد . هنوز نمي دانم خوشي و اقبال بلندم را چرا درست و منطقي نديدم و به همه ي ان چه داشتم به راحتي پشت پا زدم ؟؟؟ حيف از غرور بي جا و كاذب و حيف از عصيان سركش آدمها كه هيچ توجيهي ندارد ...

 

 

محكوم ربايي از بالاي چوبه دار در سيرجان كرمان !!!

در بسياري از كشور ها از سال ها قبل به اين نتيجه رسيده اند كه مجازات اعدام نه خسارتي را جبران مي كند و نه جلوي تكرار وقوع جرائم را مي گيرد. لذا مجازات اعدام را لغو و حبس دائم با كار اجباري را جايگزين آن كرده اند. به اين ترتيب با كار كشيدن از فرد مجرم، البته در جهت منافع جامعه، حداقل بخش كوچكي از خسارات وارده توسط او جبران مي شود. از لحاظ پيشگيري از ارتكاب جرم نيز بايد توجه داشت كه هر مجرمي در لحظه ارتكاب جرم، يا از حالت عادي خارج بوده و به اصطلاح «خون جلوي چشمانش را گرفته» و اصلا به نوع مجازاتي كه در انتظارش مي باشد توجهي ندارد، و يا آن كه با نهايت زرنگي حساب همه چيز را كرده تا اصلا گير نيفتد! چند در صد مجرمين را مي توان نام برد كه با نيت تسليم كردن خود به ماموران قانون، پيش از ارتكاب جرم، عواقب آن را در نظر بگيرند و در كفه ترازو بگذارند تا بسنجند كه آيا با توجه به نوع مجازات، برايشان صرف مي كند كه مرتكب جرم شوند يا خير! مردم مي گويند : چرا اينگونه حوادث را مسئولين ريشه يابي اجتماعي نميكنند؟! اينها همه ريشه هاي قديمي و آسيب شناسانه دارد . كه البته بخشي از ان را بايد خواسته يا ناخواسته در توجهي مسئولين ديد . اما نبايد غافل شد كه در هر حال مجرماني از اين دست براي جامعه ما به هيچ عنوان مفيد نبوده و آفت بزرگي نيز محسوب مي شوند ...

بهتر است سري به يك رويداد تكرار نشدني در سيرجان كرمان بزنيم . داستان سارقان زور گير و مجرماني كه به سادگي در سرقتهاي مسلحانه شركت مي كردند و خواب و خوراك را از مردم عادي اين شهر گرفته بودند . جالب آن كه وقتي دستگير شدند و با حكم دادگاه به اعدام محكوم شده بودند روز اجراي حكم نيز به طرز ماهرانه و اعجاب انگيزي از صحنه اعدام گريختند !!! 

محکوم ربایی از بالای چوبه دار در سیرجان را به عبارتی می توان اعجاب انگیزترین ماجرای جنایی سال ایران قلمداد کرد.این ماجرا ناگفته هایی داشت که به خاطر شرایط حاکم بر سیرجان پس از اجرای حکم نیمه تمام اعدام ، منتشر نشد. ربودن دو اعدامی از بالای چوبه دار اما چگونه کلید خورد؟

داستان از كجا شروع شد ؟؟؟

دوشنبه 30 آذر ماه خبر اجرای حکم اعدام دو دزد مسلح در ملاء عام 24 ساعت پیش تر در سطح شهر میپیچد. مسئولان قضایی خبر اعدام را تایید میکنند. پس از دستگیری دزدان مسلح ، و مراحل دادگاهي تا روز اجراي حكم همه چيز براي يك اعدام عبرت انگيز در شهر سيرجان آماده مي شود ساعت 4 بامداد سه شنبه قرار است حکم اعدام ساعت هفت بامداد اجرا شود اما 15 نفر از ساعت چهار در نقطه مورد نظر جمع شده اند. این نشان می دهد که قرار است جمعیت زیادی بیاید. ساعت 6بامدادجمعیتی که برای دیدن اجرای حکم اعدام آمده رو به افزایش است اما هنوزشمارشان قابل توجه نیست. ماموران در محل مستقر شده اند و چوبه دار به بلندای چهار متر رسیده است اما هنوز طناب را به آن متصل نکرده اند. ساعت 6:30افرادیکه به نظر می رسد اقوام و دوستان اعدامیان هستند در محل تجمع کرده اند.حزن و اضطراب در چهره های آنها کاملا مشهود است.15 نفر از ماموران در محل هستند و بقیه نیروها به خاطر سرمای شب یلدا در خودروها.هنوز از طناب دار خبری نیست. رفت و آمد خودروها تا چند متری چوبه دار به راحتی انجام می شود. فضا از نظر حفاظتی آن قدر ضعیف است که لحظه ای شک می کنم نکند محل اعدام جای دیگری است و اینجا به صورت نمایشی تدارک دیده شده ! شماری خودروی شخصی در فاصله 15 تا 20 متری چوبه دار بدون هیچ مانعی متوقف شده اند.محوطه اجرای حکم بدون هرگونه حفاظ است و شاهدان ، توان هر حرکتی را دارند. ساعت 7با این که ساعت مقرر برای مجازات فرا رسیده اما هنوز نه ازاعدامیان خبری است و نه از طناب دار.خودروهای شخصی هم تا محل اجرای حکم به راحتی رفت و آمد دارند. شمار حاضران زیاد شده و به بیش از 1000 نفر رسیده است.10 - 15مامور در مقابل شاهدان ایستاده اما جمعیت حاضر به ویژه اقوام اعدامیان چند متری وارد محوطه خاکی محل اجرای حکم شده اند و پلیس ، آنان را به عقب هدایت می کند. ساعت 7:15جمعیت حاضر با سرعت زیادی رو به افزایش است.شمار ماموران اما همان است که بود. این میزان نیرو جوابگوی جمعیتی که تا دقایقی دیگر بیش تر هم می شوند نیست. ماموران تازه به یاد بستن طناب دار افتاده اند. فرمانده آنان طنابها رابررسی می کند. یکی از طنابها را هم مامور آتش نشانی می بندد ! مردم زیر لب زمزمه می کنند. فضا به نظر ملتهب می آید. شاهدان هر چند دقیقه یکبار چند قدمی به سمت چوبه دار پیشروی می کنند اما پلیس ، آنان را به عقب می راند. راستي اگر در چنین شرایطی افرادی بخواهند اغتشاش کنند و اعدامیان را فراری دهند چه می توان کرد ؟ این شمار نیرو به حتم نمی تواند جمعیت حاضر را کنترل کند.افکار منفی را به سرعت بايد از ذهن پاک كرد . حتما مسئولان مربوط تدابیری اندیشیده اند وگرنه محال است در چنین وضعیتی دزدان مسلح را برای اعدام بیاورند. ساعت 7:30مسئولان و در راس آنان دادستان ، رئیس دادگاه انقلاب و قاضی اجرای احکام کیفری وارد محوطه می شوند. طناب دار آماده شده اما با آنچه مردم از چوبه دار شنیده و دیده اند کاملا متفاوت است. فرمانده پلیس سیرجان هم که تقلای زیادی برای اجرای حکم به نحو احسن دارد توضیحاتی به دادستان می دهد. مردم موبایلها را برای عکاسی و تصویربرداری آماده کرده اند. بعضی ها هم دوربین های خانگی را به همراه آورده اند وبدون هیچ ممانعتی در حال فیلمبرداری هستند. بعضی ها از سرما می لرزند و با بخاردهانشان دستانشان را گرم می کنند. جمعیت به 1500 نفر رسیده است. در میان آنان دانش آموزان و حتی کودکان دو تا سه ساله هم دیده می شود.در آن بین ، چهره مضطرب زنان ، نظرمردم را بیش تر جلب می کند. ساعت 7:40دو اعدامی که دستانشان از پشت بسته شده و پاهایشان با زنجیری نیم متری به هم متصل است از خودروی پلیس پیاده می شوند. اینجا فرضیه نمایشی بودن صحنه از بین می رود و مطمئن می شوند جانیان در همین مکان نامناسب [از نظر حفاظت] اعدام خواهند شد . چشمانشان بازاست. یکی از آنان به زمین می خورد. چند لحظه ای دو اعدامی سرگردانند. با این که مردم می دانند این افراد اشراری هستند که دو سال امنیت و آرامششان را به هم زده بودند اما دلشان به رحم می آید. این قلب رئوف ایرانیان ، زبانزد خاص و عام است.پلیس تازه به یاد می آورد که باید چشمان دو اعدامی را ببندد. این کار با بستن دو شال گردنبه روی چشمان آنان انجام می شود اما مجرمان به راحتی جمعیت را می بینند و یکی از آنان دست بسته خود را برای دوستانش تکان می دهد.اعدامیان به سمت چوبه دار هدایت می شوند اما تقلا می کنند و با حرکت و سخنان خود ، احساسات حاضران را تحریک کنند. فاصله آنان تا چوبه دار به کندی طی می شود.خانواده های اعدامیان بی تابی و سر و صدامی کنند.آنان تا چند متری محل اجرای حکم جلو آمده اند و ماموران توان بازگرداندن حاضران را ندارند.فضا به گونه ای است که هر لحظه امکان تهاجم نزدیکان اعدامیان و دیگر افراد حاضر وجود دارد. اصلا لحظه به لحظه فضای موجود به سمتی می رود که این حرکت انجام شود اما باز هم بايد به پليس اطمینان داشت . حتما تدابیری برای مقابله با این موضوع احتمالی اندیشیده شده است.متن حکم صادره از سوی دادگاه انقلاب کرمان که به تایید دیوان عالی کشور رسیده از بلندگوی سیار خوانده می شود. ساعت 7:45نیروهای حاضر درصحنه از بالا بردن اعدامیان اکراه دارند و هر یک این کار را به دیگری می سپارد.کاملا مشخص است که کسی از قبل موظف به این کار نشده. بالاخره اعدامیان با 45دقیقه تاخیر در زیر چوبه دار و بالای یک خودروی نیسان قرار می گیرند.آنان به راحتی داد و فریاد می کنند و با اقوام خود سخن می گویند.یکی از محکومان با صداي بلند ناسزا می گوید.ولوله ای برپا می شود.یکی از اعدامیان نمی گذارد حلقه را بهگردنش بیندازند و فریاد می زند «به من نزدیک نشو .من با پای خودم پای چوبه دار آمدم . خودم هم طناب را به گردنم می اندازمجالب این که ماموران هم حرف شنوی می کنند و عقب می روند. مدت زمان اجرای حکم خیلی طولانی شده است.با این که مسئولان قضایی بااقتدار کامل در مقابل اعدامیان ایستاده اند اما با نگاهی گذرا به مردم و فضایی که در آنجا حاکم است شايد اتفاق ديگري روي دهد . كاملا مشخص است با حلق آویز شدن اعدامیان ، حاضران مثل بشکه باروت منفجر می شوند.گویی مسئولان هم همین مسئله را درک کرده اند اما راهی جز اجرای حکم ندارند. نکته جالب دیگر این که مشخص نیست چه کسی باید خودرو را از زیر پای اعدامیان جدا کند. همه از این کار خودداری می کنند. سرانجام یکی سوار می شود. با هدایت خودرو به جلو سر و صدای اعدامیان ساکت و سر و صدای مردم بلندتر می شود. چند ثانیه پس از اجرای حکم باران سنگ به طرف مسئولان حاضر سرازیر می شود. آنان چاره ای جز فرار از صحنه ندارند. در عرض چند ثانیه همه چیز به هم می ریزد. پلیس ، تیر هوایی شلیک می کند اما فایده ندارد. در یک چشم به هم زدن به ناگاه زنی نسبتا جوان را می بینم که خود را به اعدامیان می رساند و زیر پایی یکی از آنان را بالامی برد.او به تنهایی سعی در نجات محکومان دارد.در قسمت دیگری از محوطه و دورتر از چوبه دار ، چند نفر با سنگ و آجر به جان خودروهای پلیس افتاده اند.کسانی هم که سنگ نمی زدند و تخریب نمی کردند فقط تماشاچی بودند . به ناگاه همه چيز هست جز اعداميان . نه تنها اثری از اعدامیان نیست بلکه چوبه دار هم واژگون شده است. نیسانی هم که زیر پای اعدامیان بود در شعله های آتش می سوزد.سناریویی که امکان کلید خوردن آن پیش از اجرای حکم هم وجود داشت و به نظر نمی رسید برنامه ریزی شده باشد.ساعت 9:45خبرگزاری ها خبر ربوده شدن دو اعدامی در سیرجان را روی صفحه اصلی خود قرار داده اند.خارج نشینان هم به سلیقه خود به انعکاس بمب خبری سیرجان می پردازند. فضای شهر تحت تاثیر ماجرای اعجاب انگیز امروز است و وقایع با روایت های مختلف میان مردم رد و بدل می شود. ساعت 13:30حالا خبر دستگیری اعدامیان و عاملان فرار آنان ، دهان به دهان می پیچد و شهر ،آرام تر می شود. قرار است اجرای حکم اعدام برای دومین بار در همان مکان و در حضورمردم اجرا شود.جمعیت زیادی در محل حاضر شده اند اما بعضی ها همچنان ناراضی اند. ساعت 16:30از اعدام ، خبری نیست و نیروها از محل رفته اند.جمعیت هم متفرق شده و فقط چند نفری در کنار لاشه سوخته یک گاری که با آن موتورهای توقیف شده را حمل می کنند با هم سرگرم گفت و گو هستند. خبر می رسد چند نفر در تیراندازی امروز کشته شده . ساعت 22از کرمان خبر می رسد تبهکاران مسلحی که طی دو سال با 36فقره دستبرد ، چتر ناامنی در شهر پهن کرده بودند در کرمان به دار مجازات آویخته شده اند.قرار است جنازه های آنها در قطعه معدومان در جاده «جوپار» دفن شود. یکشنبه 13 دی پس از گذشت دو هفته از ماجرای مرگبار ، هنوز این سوال در ذهنم بی جوابمانده که چرا نباید علاج واقعه پیش از وقوع کرد ؟دومرد خطرناک به نام های «اسماعیل» و «محمد» که به جرم دستبرد مسلحانه به یکی از بانکهای نجف شهر ، شرارت ، ایجاد وحشت و .... در سیرجان - از توابع استان کرمان - بازداشت شده بودند به اعدام در ملاء عام محکوم شدند.حکم اشد مجازات ایندوجنایتکار به تائید دیوان عالی کشور رسید و آنان ساعت هشت بامداد سه شنبه در حضورشمار زیادی از بستگانشان به پای چوبه دار برده شدند.با آغاز لحظه شماری برای اجرایحکم ، بستگان «اسماعیل» و «محمد» با اغتشاش و فحاشی ، مکان مورد نظر را سنگبارانکردند.پلیس نیز با شلیک تیر هوایی و گاز اشک آور ، سرگرم متفرق کردن مردم شده بودکه شماری از بستگان اعدامیان از این فرصت سوء استفاده کردند و آنان را نیمه جانربودند.به دنبال این ماجرای اعجاب انگیز ، دو نفر از مهاجمان کشته و 25 نفرزخمی شدند.سپس ماموران تدابیر گسترده امنیتی را در دستور کارشان قرار دادند وساعاتی بعد 14 نفر از عاملان اصلی اجرای نقشه محکوم ربایی را به همراه «اسماعیل» و «محمد» در روستای «اکبرآباد سلیمانی» و محور «سیرجان - بندرعباس» دستگیرکردند.پرونده زندگی دو محکوم خطرناک ، تحت شرایط فوق امنیتی بسته شد و این درحالی است که چند نفر از زخمیان همچنان در بیمارستان بستری هستند.

اين بار فرشته اي از كوير !!!

 نه من و نه شما و شايد نه هر كس ديگري كه خيلي ادعا داريم بلديم چطور با كلمات بازي كنيم و به چه شكل در اين زمانه قيل و قال پرست به اسكناسهاي كاغذي برسيم نميتوانيم قد سوزني مرام و معرفت و درك مردان و زناني را كه به شهادت سلام جاودانه دادند بفهميم . خوش به حالشان كه دنيا را به آخرت ندادند . دل مي خواهد گذشتن از دنيا . كار هر كسي نيست !!!

فرشته که خود دختري نازپرورده و در عين حال پرتحرک و پر جنب و جوش و با ايده هايي گاه متضاد با خانواده اش بود، قبل از انقلاب بر حسب اتفاق دوبار در شرايطي خاص و ويژه و در جريان تظاهرات و پخش اعلاميه با جواني مواجه مي شود که اين خود قصه اي طولاني دارد و در اين مجال فرصت پرداختن به آن نيست. روزها و بلکه هفته ها مي گذرد و مادر فرشته او را براي رساندن پيغامي به خانه همسايه مي فرستد. فرشته ۱۶ساله به حياط خانه همسايه وارد مي شود و مي گويد تلفن با او کار دارد آن وقت ها اين طور نبود که همه خانه ها تلفن داشته باشند همين طور که فرشته با لطيفه خانم صحبت مي کرد، متوجه مي شود جواني که در گوشه حياط روي پله ها نشسته همان کسي است که در چند هفته پيش دوبار او را در خيابان ديده است و جملاتي نيز درباره پخش اعلاميه بين آنان رد و بدل شده بود. وقتي لطيفه خانم رو به آن جوان کرده و گفته بود: مادر، منوچهرجان من به خانه همسايه مي روم تا با خاله ات تلفني صحبت کنم تازه فرشته فهميده بود که آن جوان موتورسوار که آن روز او را از آن مهلکه نجات داده بود پسر همسايه شان بوده است، ولي هيچ کدام همديگر را نمي شناختند. آن زمان پدر فرشته مسائلي را که در خيابان ها اتفاق مي افتاد هيجاناتي مي دانست که امثال اين جوان ها را به خود مشغول کرده، اما با اين حال به فرزندانش گفته بود سالم زندگي کنيد و تا حدودي آزادشان گذاشته بود.فرشته هم حالا ديگر يک پاي ثابت تظاهرات و کارهايي مانند آن بود. آن دو برخورد اتفاقي اش با منوچهر نيز طي همين اتفاقات رخ داده بود.نه فرشته به ازدواج فکر مي کرد نه خانواده اش و خصوصا مادرش که خودش در ۲۰سالگي ازدواج کرده بود و هميشه مي گفت نمي خواهم هيچ کدام از دخترانم قبل از ۲۵سالگي ازدواج کنند. پس قصه ازدواج بر اين اساس کاملا منتفي بود، هم در ذهن خانواده فرشته و هم اين که فرشته اصلا چنين سودايي در سر نداشت. منوچهر هم درس و تحصيلش را کنار گذاشته و در يک مکانيکي مشغول به کار شده بود و بيشتر وقتش را در تظاهرات خياباني مي گذراند. خانواده اش هم وضع مالي خوبي نداشتند و اجاره نشين بودند، اما با همه اين احوال و با وجود اين که مادر فرشته به خواستگار تحصيل کرده و پولداري که موقعيت اجتماعي مناسبي هم داشت جواب رد داده بودو با وجودي که دايي هاي فرشته مخالف اين ازدواج بودند، اما گويي بساط خواستگاري از جايي ديگر، از قبل فراهم آمده بود بالاخره پس از مدتي فرشته و منوچهر ازدواج کردند و در خانه اجاره اي محقري، زندگي مشترک خود را آغاز کردند .منوچهر عزم رفتن کرداز سال 59 که سال ازدواج منوچهر و فرشته بود چندي نگذشته بود که ارتش براي دفاع از کشور در مقابل دشمن متجاوز و ارتش بعث صدام فراخوان داد. منوچهر ؛ آن جواني که حالا تنها 24 بهار زندگي را سپري کرده بود ، عزم رفتن کرد، همسر جوانش هرچند بسيار نگران و دل آشفته بود، اما به عهد خود قبل از عقد، وفاداري نشان داد و رضايت داد و صبر پيشه کرد چرا که آن ها باهم عهد بسته بودند، مانع از رشد و پريدن همديگر نشوند به هر حال منوچهر به جبهه رفت و همسر جوانش از او خواست که برايش نامه بنويسد آن هم نه کم بلکه زياد. منوچهر هرچند اهل نوشتن نبود، اما ساده و کوتاه ولي عاشقانه، نامه هايي براي عشقش مي نوشت. چند ماه چند ماه همديگر را نمي ديدند.اسفند يکي از اين سال ها به پايان رسيد و شب عيد از راه رسيد فرشته نه به خانه پدر ومادرش رفته بود و نه اجازه داده بود کسي خلوت تنهايي اش را برهم بزند پاي سفره هفت سين تنهاي تنها، آرام خوابش برد دو ساعتي گذشت گويي کسي از پشت در صدا مي زد. يک عالمه گل نرگس دستش بود و سروصورت کاملا خاک آلودش را پشت گل ها پنهان کرده بود منوچهر پس از مدت ها از جبهه بازگشته بود و حالا ميهمان خانه محقرش و دل دريايي همسر دوست داشتني اش بود هفته ها و ماه ها از پي هم مي گذشت و هر بار که منوچهر از جبهه به خانه مي آمد، هم تعداد ترکش ها و هم جاي ترکش ها در بدنش بيشتر مي شد.وقتي عشق فرشته را همسفر منوچهر کردفرشته گرچه مانع راهي که منوچهر انتخاب کرده بود نمي شد ولي دوري منوچهر دل پر مهر و پر از عشق فرشته را مي فشرد و آنقدر اصرار کرد و پاي فشرد که منوچهر تسليم خواسته او شد تا او را با خود به شوش و دزفول ببرد خبر به پدر و خانواده فرشته رسيد. اين بار پدر فرشته محکم ايستاد و رضايت نمي داد مي گفت: همه جاي دنيا و حتي در کشور خودمان، موقع جنگ زن ها و بچه ها را از شهرهاي جنگ زده دور مي کنند، اما شما مي خواهيد تهران را رها کنيد و برويد در مناطق جنگي زندگي کنيد. منوچهر از اين فرصت استفاده کرد و گفت: فرشته جان من نمي توانم پدر را ناراحت کنم جواب خدا را چه بدهم؟ پس تهران بمان و اصرار نکن، اما فرشته بود و يک دنيا عشق و وفاداري به همسر و يک دنيا نازدانگي نزد پدر. آن قدر گفت که پدر نيز رضايت داد. منوچهر خانه اي با دو اتاق پيدا کرد و آنها عازم دزفول شدند.دو غنچه گل ثمره عشق منوچهر و فرشته در يک اتاق منوچهر و فرشته و در اتاق ديگر يکي از همرزمانش و همسرش مستقر شدند. با جعبه مهمات براي خودشان کمد لباس درست کردند و... منوچهر خيلي زودتر از فرشته متوجه شده بود که خبرهايي هست ولي فرشته چندان باور نمي کرد و منوچهر به زور او را راضي کرد به آزمايشگاه برود حرف منوچهر درست بود فرشته باردار شده بود منوچهر در پوست خود نمي گنجيد مي خنديد و بلندبلند به فرشته مي گفت: مبارک باشد مي خواهي مامان بشوي و من هم بابا. زمان گذشت و همان طور که منوچهر به فرشته گفته بود فرزندشان پسر بود نامش را علي گذاشتند... حتي در دزفول هم گاه هفته اي يک بار منوچهر مي توانست به فرشته و علي سر بزند و چه روزهايي را که در آن بمباران و موشک باران فرشته با علي کوچولو تک و تنها سر نکرد. بعضي روزها چيزي براي خوردن نداشتند و حتي از شير آب به جاي آب ،گل بيرون مي زد... حالا گويي کم کم فرشته صداي قلب «هدي» را از درونش مي شنيد وقتي به دنيا آمد آن قدر منوچهر در بيمارستان گل و شيريني توزيع کرد که همه فکر مي کردند هدي اولين بچه آن هاست و خداوند پس از سال ها انتظار حالا به آن ها نوزادي عطا فرموده است.دست هاي منوچهر پر از گل هايي بود که فرشته دوست داشت. گل ها را روي تخت گذاشت و دست هاي فرشته را غرق بوسه کرد عشق اين دو به هم نه حد داشت و نه پايان... ماه ها و سال ها گذشت دوران هشت ساله جنگ تحميلي پايان يافت. تعداد ترکش هاي جا خوش کرده در جاي جاي بدن منوچهر زياد بود، گر چه برخي از ترکش ها را بيرون آورده بودند اما برخي بدجور جا خوش کرده بودند و خيال بيرون آمدن از تن و جان نازنين و زخم خورده منوچهر را نداشتند.
آرزوي بر دل مانده فرشته...يکي از اين ترکش ها نزديک قلب منوچهر خانه کرده بود براي همين کمترين فشار هم روي سينه اش بسيار سنگيني مي کرد و آزارش مي داد . فرشته صدها بار دست ها و انگشتان منوچهر را به گرمي و در نهايت عشق فشرده و بوسيده بود، اما اين آرزو بر دلش مانده بود که سرش را بتواند روي سينه همسر مهربانش بگذارد و صداي دلنشين قلب پر از عشق و عاطفه اش را بشنود...مدتي گذشت تا چند وقتي، حتي دکترها تشخيص نداده بودند که دردها و بيماري هاي آزار دهنده منوچهر بر اثر مواد شيميايي است که در جبهه ها توسط صدام به کار گرفته شده است. روزها و ماه ها گذشت غنچه وجود علي و هدي کم کم باز مي شد و ذره ذره قد مي کشيدند، اما منوچهر هر روز بيشتر از ديروز شانه هايش زير دردهاي متوالي و مکرر خم مي شد .ترکش ها از يک طرف و عوارض سموم شيميايي کم بود که يکباره انسداد و سرطان روده هم از راه رسيد نمونه برداري و جراحي و...عشقي که پايان نداردسرطان بر بخشي از ريه، کبد و معده منوچهر چنگ انداخته بود. فرشته مثل شير از اين بيمارستان به آن بيمارستان و از مطب اين دکتر به مطب آن دکتر مي رفت تا راه چاره اي بيابد خلاصه با اميد پنج درصد منوچهر به اتاق عمل برده شد. اين هم گذشت. راديوتراپي و شيمي درماني موهاي انبوه منوچهر را که تا چندي پيش انگشتان فرشته به زور براي خود در بين آن ها جايي پيدا مي کرد سوزانده بود از موهاي ريش و سبيلش هم چيزي باقي نمانده بود حتي مژه هاي زيبايش هم ريخته بود، اما از عشق فرشته به منوچهر حتي به اندازه يک مژه هم کم نشده بود آن قدر همچنان به همسر جانبازش عاشقانه عشق مي ورزيد که فراموش کرده بود فصل مدارس شده و مهر آمده است ولي او علي و هدي را ثبت نام نکرده است. حال منوچهر ظاهراً کمي رو به بهبودي گذاشت اما پس از مدتي دوباره کار به جايي رسيد که چاره اي جز تزريق آمپول هاي ۹۰۰ هزار توماني براي تقويت منوچهر وجود نداشت. فرشته عليرغم ميلش به بنياد زنگ مي زند، اما از آن سوي خط چنين مي شنود شما آمپول ها را تهيه کنيد و بعد نسخه اش را بياوريد پولش را ما مي دهيم فرشته پاسخ داد شما کسي را بفرستيد نسخه را ببرد و آمپول ها را تهيه کند ولي از آن سوي تلفن گفته شد ما چنين وظيفه اي نداريم! اما منوچهر و فرشته پولي در بساط نداشتند که آمپول بخرند و بعداً پولش را از بنياد بگيرند نه پول بلکه آهي هم در بساط نداشتند، البته خانه منوچهر و فرشته پر بود از يک دنيا عشق پاک. فرشته که ديگر چاره اي برايش نمانده بود به برادرش گفت هر طور شده براي خريدن آمپول پول تهيه کن. خانه شان هم که به اين سرعت به فروش نمي رفت حتي به برادرش گفت اگر مجبور شدي پول سوددار تهيه کن اما اين قصه تلخ را به منوچهر نگفتند چون مطمئن بودند که او اجازه نخواهد داد حتي يک قطره از آمپولي که با پول شبهه دار تهيه شده باشد وارد رگ هاي پاکش شود. ادامه ماجرا را از زبان فرشته روايت مي کنم؛ خانه را هم فروختيم و اجاره نشين شديم براي تأمين مخارج درمان، آمپول ها هم افاقه نکرد چند نفر از بنياد به خانه منوچهر آمدند و گفتند مقدمات را فراهم کنيد تا منوچهر را به لندن اعزام کنيم. منوچهر با آن حالي که داشت گفت؛ من بدون همسرم از جايم تکان نمي خورم. بنياد قبول کرد که فرشته هم همراه منوچهر به لندن اعزام شود، اما گويي منوچهر با آن مهماني که برايش آمده بود و آن خوابي که ديده بود خيلي چيزها دستگيرش شده بود که ديگران نمي دانستند! همان طور که پيش از به دنيا آمدن هر دو فرزندشان جنسيت آن ها را به فرشته خبر داده بود. دوم آذر ماه 1379حال منوچهر خيلي بد شد او و فرشته عازم بيمارستان شدند. توي ماشين سرش را روي پاهاي فرشته گذاشته بود از فرشته خواست که سرش را بلند کند و به سوي خانه برگرداند فرشته اين کار را کرد لحظه اي بعد منوچهر به فرشته گفت تو دو روز ديگر به اين خانه برمي گردي! فرشته حرفش را نشنيده گرفت منوچهر را روي تخت بيمارستان که گذاشتند يک باره سياه شد چقدر درد تحمل کرده بود فقط خدا مي داند! دکترها و پرستارها از اين همه تحمل درد و آخ نگفتن منوچهر شگفت زده شده بودند لب هاي منوچهر خشک شده بود.
آخرين و زيبا ترين نجواي منوچهرفرشته کمي آب کنار لب هايش ريخت، اما آب از گوشه لب هاي منوچهر روي بالش زير سرش چکيد لحظاتي بعد فرشته نجواي يک «ياحسين» زيبا را از لبان منوچهر شنيد کمي بعد...منوچهر جملاتي را که تقريبا مشابه آن را پيش از اين نيز به فرشته گفته بود دوباره بر زبان راند و قصه خوابش را براي فرشته تعريف کرد و گفت: در خواب ديده ام من و حاج عباديان همرزم شهيدش را مي گفت که بسيار دوستش مي داشت و رابطه مريد و مرادي با او داشت با چند نفر ديگر از همرزمان شهيدم سر سفره اي نشسته ايم. حاج عباديان به من گفت: آقا منوچهر تا کي مي خواهي ما را منتظر بگذاري بگو فرشته رضايت بدهد و دل بکند...ولي فرشته باز هم مي گفت منوچهر من نمي توانم بي تو باشم قرار نيست تو ما را تنها بگذاري باز منوچهر به يادش آورد عهد زمان عقدشان را که مانع پريدن هم نشوند در آن لحظات منوچهر البته با رضايت عهدي ديگر از فرشته گرفت. فرشته مثل هميشه نداي عشقش را عاشقانه و عارفانه لبيک گفت. ناگاه روي تخت و کف اتاق پر از خون بالا آمده از سينه منوچهر شد صداي اذان بلند شد، منوچهر با همان وضعيتي که داشت حالت احترام گرفت کف دو دستش را به خون هاي روي تخت ماليد و به صورتش کشيد فرشته گفت چکار مي کني عزيزم. منوچهر گفت: با خون شهيد «وضو مي گيرم» خوابيده نماز خواند و بعد از فرشته يک ليوان آب خواست و ريخت روي سرش و تمام تنش را آب فرا گرفت. فرشته گفت: دلبرم چه مي کني؟ منوچهر پاسخ داد: غسل شهادت، هدي ديگر طاقت ديدن اين صحنه ها را نداشت و گفت مرا به خانه برگردانيد. منوچهر دوباره تک تک انگشتان فرشته را بوسيد و با هم نجواها کردند. فرشته رضايت داد و از جسم اين دنيايي منوچهر دل کند ولي از روحش هيچ گاه دل نکند و نخواهد کند. وقتي روي صورت منوچهر دست کشيدند و چشم هايش را بستند فرشته از فرق سر تا انگشتان پاي همسر جانباز و شهيد به خدا رسيده اش را غرق بوسه کرد، اما حتي موقع دفن هم فرشته نتوانست سرش را بر سينه پر مهر و خدايي منوچهرش بگذارد چرا که سينه او را کالبد شکافي کرده بودند اما بعد از غسل و کفن که مُهر کربلا بر چشم هاي بسته منوچهر گذاشته بودند فرشته پس از جابه جا شدن مهرها چشم هاي منوچهرش را باز ديد و با او نجوا کرد و آن گاه با دست هاي مهربان و وفادارش، چشم هاي همسرش را؛ چشم هاي جسم اين دنيايي منوچهر عزيزش را فروبست اما هنوز و تا گاه وصال مجدد، چشم هاي آن دنيايي منوچهر، فرشته را که هميشه به او مي گفت تو فرشته اين دنيا و آن دنياي من هستي و علي و هدي نازنينش را مي بيند و البته چشم هاي همه شهيدان و عاشقان و رهيافتگان وصال همه ما را مي بينند .

چه دنياي عجيب دارند شهيدان و خانواده هايشان !!!

حمام خون روي پل مديريت !!!


 کوشا عامل قتل مهسا دختر جوان دانشجو در پل مدیریت سرانجام به طناب دار بوسه زد .  داستان غريب كوشا كه عشق را به انتقامي وحشتناك گره زده بود مي تواند در جاي جاي زندگي كساني كه خواسته و ناخواسته عاشق مي شوند درس عبرت باشد . و يا مي تواند يك موضوع پيش پا افتاده به حساب بيايد . مهم اين است كه كوشا سخت دلباخته مهسا شد . اما بعد از چهار سال عاشقي و سينه دريدن براي عشقش وقتي متوجه شد مهسا هيچ علاقه اي به كوشا ندارد مهساي نگون بخت را با ضربات متععد  چاقو به قتل رساند . تا هم مهسا به نقطه پايان زندگي برسد و هم كوشا زودتر پرونده عمرش بسته شود . چهارشنبه 15 تیرماه حادثه‌ای در پل مدیریت رخ داد که دانشجوی جوانی که 4 سال در رشته ادبیات درس خوانده بود بعد از 4 سال جواب منفی شنیدن از دختر مورد علاقه خود برای ازدواج تصمیم به قتل او گرفت. كوشا بعد از اینکه مطمئن شد مهسا همانند 4 سال گذشته به پیشنهادهای او برای ازدواج توجهی نميكند و عشقش را به بازي گرفته است در وحشتنا‌ک‌ترین حالت ممکن به سمت مهسا و دوست او حمله کرد و روی پل عابر پیاده و باز هم مقابل چشمان حیرت‌زده و البته سرد بسیاری از شهروندان بعد از اینکه دوست مهسا را با ضربات چاقو از صحنه خارج ‌کرد، روی بدن مهسا نشست و بی‌مهابا ضربات کشنده‌ای را به سر و گردن او وارد کرد. کوشا با پارچه‌ای که روی صورت خود بسته بود، قصد داشت بعد از اجرای نقشه خود، از محل حادثه بگریزد اما این کارش با موفقیت همراه نبود و دقایقی بعد از اینکه با مردم حاضر در صحنه درگیر بود، توسط آنها دستگیر و تحویل مأموران پلیس داده شد.  ‌سخنگوی قوه‌قضاییه اعلام کرد که این پرونده به علت حساسیت‌هایی که دارد خارج از نوبت و به طور ویژه رسیدگی خواهد شد. تمام مراحل مقدماتی رسیدگی به پرونده از جمله اخذ اعترافات متهم، اظهارات شاهدان حادثه و دوست مقتول، شکایت اولیای‌دم و صدور کیفرخواست به سرعت انجام و پرونده به دادگاه کیفری تهران ارسال شد. بعد از قرائت کیفرخواست صادره علیه متهم توسط نماینده دادستان، دوست مهسا که در آخرین لحظات زندگی همراه او بود در جایگاه قرار گرفت و در تشریح حادثه گفت: 2 سال قبل بعد از یک امتحان، به همراه مهسا به اتاق استاد رفتیم تا درباره امتحان و سخت بودن آن صحبت کنیم که کوشا هم آنجا بود. مهسا دو هفته بعد به من گفت، کوشا چندبار به او درخواست دوستی داده است. یک بار هم کوشا به مهسا شماره تلفن داده بود تا با او تماس برقرار کند. وی با بیان اینکه کوشا یک بار هم از من خواست تا برای این دوستی وساطت کنم ادامه داد: به کوشا گفتم فکر مهسا را از سرت بیرون کن، چون مهسا بعد از تحصیلات از ایران خارج می‌شود. این موضوع گذشت و تا روز حادثه دیگر اتفاق خاصی نیفتاد و ارتباط خاصی بین ما و کوشا نبود. روز حادثه به همراه مهسا روی پل عابرپیاده بودیم که مهسا جلوتر از من قرار گرفت. در یک لحظه مردی از کنار ما عبور کرد و به سرعت مهسا را به نرده پل چسباند و شروع به ضربه زدن کرد. اول فکر می‌کردم او را با مشت می‌زند اما وقتی مهسا روی زمین افتاد، خون از بدنش جاری شد. وی گفت: پارچه از چهره او افتاد و دیدم که کوشا، همکلاسی خودمان است که مهسا را بی‌محابا می‌زند.با فریاد مردم را خبر کردم اما کسی جرأت نمی‌کرد جلو بیاید. کوشا به قدری وحشی شده بود که هرچه قسم دادم و فریاد زدم توجهی نکرد. مرضیه در ادامه اظهارات خود گفت: حدود 2 سال از آخرین باری که کوشا تصمیم داشت با مهسا ارتباط قرار کند گذشته بود و به قدری انگیزه کوشا برای این دوستی ضعیف و سطحی بود که فکر نمی‌کردیم کار به اینجا کشیده شود. کوشا به هیچ وجه درخواست ازدواج نداده بود و فقط می‌خواست با مهسا دوست شود. او آدمی گوشه‌گیر بود و در دانشگاه در جمع دانشجویان حاضر نمی‌شد. در ادامه جلسه محاکمه، یکی از شاهدان حادثه که بعد از تعقیب و گریز توانسته بود کوشا را دستگیر کند،‌ درباره حضور خودروی گشت پلیس در صحنه حادثه گفت: همه شاهدان و حاضران در صحنه دیدند که یک خودروی گشت پلیس در محل بود اما به سرعت از آنجا رفت. شاهد دیگری که مردی میانسال بود، در این باره گفت: یک خودروی پلیس در صحنه حضور داشت اما با دیدن صحنه به سرعت آنجا را ترک کرد؛ آنها حادثه را دیدند و رفتند. همه شاهدان برگه‌ای را مبنی بر اینکه خودروی گشت پلیس صحنه را ترک کرده است امضا کردند اما گویا این برگه در پرونده موجود نیست. در ادامه جلسه، دومین شاهد حادثه در جایگاه قرار گرفت و گفت: با طولانی شدن صدایی که از بالای پل می‌آمد، خودم را به آنجا رساندم و دیدم متهم با حالتی وحشیانه با دو چاقو به دو طرف بدن دختر جوان ضربه می‌زد. با کمک یکی از شاهدان و یک مأمور آتش‌نشانی که آنجا بود و بعد از فرار کردن متهم، مهسا را به پایین پل عابر پیاده آوردیم. حدود 100 نفر در حال فیلم‌برداری بودند و مهسا جلوی چشم آنها تلف شد. وقتی نوبت به کوشا، متهم پرونده رسید با قدم‌هایی لرزان و سینه‌ای که ضربان شدید قلب از آن مشخص بود به سما جایگاه رفت و با بیان اینکه اتهامات را قبول دارد، گفت: از اولین سالی که وارد دانشگاه شدم، به مهسا علاقه‌مند شدم. تمام موازین اخلاقی را رعایت کردم اما او همیشه به من بی‌اعتنایی می‌کرد. با این بی‌توجهی‌ها علاقه من به او کمتر که نشد بیشتر هم شد. چند روز بعد از اینکه او را در کرج و در محل خودمان دیدم، به او پیشنهاد دوستی دادم ولی مهسا با اهانت و تمسخر با من برخورد کرد و این رفتار او چندبار تکرار و موجب عصبانیت من شد. گویا مهسا مدتی قبل در همان محل زندگی می‌کرده است. وی ادامه داد: سعی کردم این اهانت او را فراموش کنم اما نمی‌توانستم و روز به روز ناراحتی من بیشتر می‌شد. چندبار خواستم حداقل به صورت شفاهی رفتار او را جبران کنم تا آرام شوم اما نشد تا اینکه آخرین روزهای ترم دانشگاه فرا رسید و عصبانیت من به خاطر تمسخر مهسا بیشتر شده بود. اهالی محل نیز مرا به خاطر حرف‌های مهسا مسخره می‌کردند. کوشا گفت: تصمیم به تلافی کردن گرفته بودم؛ روز آخر، تمام اتفاقات 4 سال گذشته جلوی چشم آمد. می‌دانستم اتفاق شومی خواهد افتاد و خواستم نروم اما نتوانستم جلوی خودم را بگیرم. چاقوها را از سال‌ها قبل خریده بودم و یکی از آنها هم یادگاری دوستم بود. وی ادامه داد: اصلا توانایی فکر کردن نداشتم و روی پل عابرپیاده به سمت مهسا حمله کردم. در همین حین مرضیه برای دفاع از او جلو آمد و پارچه را از روی صورتم کشید. به او گفتم برو اما نرفت و متوجه نشدم چگون او را زدم. ابتدا تصور می‌کردم فقط دو یا سه ضربه به مهسا زده‌ام اما در کلانتری به من گفتند حدود 30 ضربه به او زده‌ام. کوشا گفت: در حال فرار بودم که شاهد اول دنبال من بود. قصد فرار داشتم اما مطمئن بودم که دیر یا زود دستگیر خواهم شد به همین دلیل خودم ایستادم تا اینکه مردم رسیدند و با چوب و سنگ مرا به قدری زدند که بیهوش شدم. وی در پاسخ به این سوال که چرا به خود اجازه دادی نتیجه عشقی یک طرفه را به اینجا بکشانی گفت: خیلی سعی کردم بعد از آن قضیه مهسا را از ذهن خود دور کنم اما نمی‌توانستم. متهم درباره اینکه جواب مهسا به درخواست‌هایت برای رابطه دوستانه چه بود، اظهار داشت: مهسا خیلی صریح و فوری به من جواب منفی می‌داد و درخواستم را رد می‌کرد. می‌خواستم موضوع را به خانواده مهسا بگویم اما وقتی دیدم مهسا به من بی‌احترامی می‌کند، با خودم گفتم اگر به خانواده‌اش بگویم خودم را سبک کرده‌ام. کوشا همچنین اظهارات قبلی خود مبنی بر اینکه مهسا را به خاطر مهدور‌الدم بودن به قتل رسانده، پس گرفت و مدعی شد آن ادعاها دروغ بوده است. مرضیه، دوست مهسا ادعاهای کوشا مبنی بر اینکه مهسا برای تحقیق به کرج می‌رفته و قبلا آنجا زندگی می‌کرده را کذب خواند و گفت: مهسا به هیچ وجه در کرج زندگی نکرده و برای تحقیق هم به کرج نرفت. کوشا درباره وضعیت خود در خانواده گفت: خانواده من همیشه عصبانی بود و همیشه بین والدین و خواهر و برادرم اختلاف و درگیری بود. من همیشه عصبانی بودم و افسردگی و اضطراب داشتم. در یک جمع که قرار می‌گرفتم دچار اضطراب می‌شدم و حتی روانپزشک به من دارو داد ولی نتیجه نداد. وی درباره تحصیلات اعضای خانواده خود گفت: پدر و مادرم کارمندان بازنشسته دانشگاه علوم پزشکی بودند و خواهرم هم دارای مدرک فوق لیسانس است. امیدوارم کسی در موقعیت من قرار نگیرد چون انسانی خشمگین، افسرده و منزوی بار آمده‌ام. کوشا در بیان آخرین دفاعیات خود گفت: خانواده مهسا رفتاری کاملا شایسته با من داشتند و این رفتار آنها مرا بیش از پیش از کاری که کرده‌ام شرمنده و پشیمان کرد. آنها حقی دارند که باید به آن برسند. من شرمنده و پشیمان هستم و از خانواده خود و جامعه عذرخواهی می‌کنم. با توجه به حساسیت موضوع، بعد از اعلام ختم جلسه، قاضی عزیزمحمدی و مستشاران دادگاه وارد شور شدند و در نهایت کوشا به قصاص در ملأعام و همان محل جنایت محکوم شد. بعد از صدور حکم در دادگاه کیفری استان تهران، پرونده برای اعلام‌نظر به دیوان عالی کشور ارجاع شد که در تاریخ 12 شهریورماه، حکم صادره از سوی قضات دیوان عالی کشور تأیید شد و دور روز بعد به واحد اجرای احکام دادسرای امور جنایی تهران رفت. سرانجام  کوشا عامل قتل در "پل مدیریت" در محل وقوع جنایت به دار مجازات آویخته شد تا پرونده‌ای دیگر از جنایات پایتخت بسته شود.

يك انتقام وحشتناك از يك عشق قديمي !!!

انتقام گاهي وقتها خود مرگ است . كينه اي كه سالها در دل آدمي رشد مي كند تا به وقتش سر برآورد و يا جان كسي را بگيرد و يا دودمان يكي را به ويراني برساند . واکنش های ما در زمانی که با انتقام مواجه می شویم، نسبت به موقعیتی که در آن قرار داریم، متفاوت است و درواقع شرایط و میزان آسیب دیدگی مان آن واکنش را تعیین می کند. در این مورد، حادثه ناگهانی و از طرف فردی نزدیک بوده است. در این شرایط، اولین قدم برای رسیدن به آرامش، پذیرش موضوع است. برای قربانیان انتقام، پذیرش موثرترین قدم است و بعد از آن فرد می تواند به این فکر کند که حالا باید برای حل مشکل چه کرد. باید بدانیم که جواب مثبت دادن به خواسته های فرد انتقام جو نتیجه ای ندارد چون می تواند حتی باعث تقویت رفتارهای او شود. برای خاموش کردن تهدید، باید به انتقام جو بفهمانیم که با این رفتارها به نتیجه ای نخواهد رسید چون اگر او از رفتارش نتیجه ای بگیرد، دیگر تضمینی برای قطع شدن آن عمل وجود ندارد؛ زيرا انتقام جو به هدفش رسیده و احساس منفی در او تقویت شده  است. خصوص اين كه نوع انتقام عشقي هم باشدكه ديگر داستانش مشخص است !!!

مهرداد روي نيمكت پارك روبروي آپارتمانشان نشسته بود وبه انتقام فكر مي كرد. انتقام از كساني كه يك روز ديوانه وار عاشقشان بود.تو اين دو سال گذشته نشستن روي نيمكت و فكر كردن به انتقام تنها كاري بود كه مي كرد.يك روز كه مثل روزهاي گذشته روي نيمكت نشسته بود يك صداي آشنا بهش سلام كرد مهرداد با ترديد سرش را با لا آورد درست حدس زده بود صدا صداي عباس بود. عباس با صداي آرام وبدون اينكه منتظر جواب سلام بماند گفت: داداشي اومدم مرد و مردانه باهات حرف بزنم.مهرداد وقتي اين را شسنيد خونش به جوش آمد  و گفت: من كه اينجا مردي نميبينم تو نامردي تو عالم آدم شك ندارن منم اگه مرد بودم تو الان سر پا نبودي.مهرداد اين و گفت خواست از آنجا دور بشه كه عباس بازويش رو گرفت و گفت من اومده بودم بگم دلم براي دادا گفتنت تنگ شده حتي به داداشي گفتن خودمم.هنوز دوستت دارم بيشتر از برادرم. عباس اين و گفت و از آنجا دور شد وقتي عباس رفت يک جرقه اي تو ذهن مهرداد خورد و با صدا گفت: چرا به ذهن خودم نرسيده بود.مهرداد و عباس از بچگي باهم دوست بودند. عباس بچه شري بود بارها خانواده فرهنگي مهرداد خواستن پسرشان را از عباس جدا كنند ولي نتوانستند مهرداد بدجوري به عباس وابسته بود اين دو آنقدر باهم صميمي بودند كه خيليها مي گفتند اين دو برادر هستند عباس در بچگي خلافهاي كوچكي مي كرد و مهرداد هم به تبعيت از دوستش آن كارها رو تكرار مي كرد. در دروه دبيرستان عباس و مهرداد به طرف قمار كشيده شدند و زود هم پيشرفت كردند و در زماني كه هم سن و سالهاي خودشان از پدرانشان پول تو جيبي مي گرفتند عباس و مهرداد از قمار پول زيادي در مي آوردند و خرج خوشگذراني مي كردند.وقتي مهرداد و عباس بزرگتر شدند مهرداد ديوانه وار عاشق دختري شد به نام سهيلا كه او نيز عاشقانه مهرداد رو دوست داشت.خيليها حسرت دوستي با همچين دختري رو مي خوردند يكي از همان خيليها عباس بود. عباس هم پنهاني عاشق اون دختر شد و در آخر با كلك ونامردي سهيلا را از آن خود كرد وازدواج با سهيلا را به دوستي با مهرداد ترجيح داد.وقتي عباس و سهيلا با هم ازدواج كردند مهرداد شوكه شد نه از عباس انتظار خيانت داشت نه از عشقش سهيلا.بعد از ازدواج آن دو مهرداد قسم خورد كه از هر دوي آنها انتقام بگيرد.امروز بعد از آمدن عباس مهرداد بعد از مدتها دستي به سر و رويش كشيد و رفت به پاتوق عباس كه روزي پاتوق خودش هم بود پاتوقشان قهوه خانهاي در محله اي پرت در پائين شهر بود. مهرداد از پله ها پائين آمد صاحب قهوه خانه وقتي مهرداد را بعد از دو سال ديد با خوشحالي به استقبالش آمد و او را به زير زمين پيش عباس برد. عباس غرق قمار بود مهرداد دورادور شنيده بود كه عباس از قمار پول زيادي به جيب زده مهرداد وقتي پيش عباس رسيد گفت:سلام دادا وقتي چشمان عباس به مهرداد افتاد ناباورانه خودشو در بغل مهرداد انداخت و اشك از چشمانش جاري شد. با اين آغوش شعله دوستي كه داشت در وجود عباس خاموش ميشد روشن شد و از ْآن طرف شعله انتقام در وجود مهرداد شعله ورتر  شد.از آن روز به بعد باز عباس و مهرداد تيم دو نفريشان را تشكيل دادند وشدند دوستاني كه قبلا بودند. باز اين دو قمار رو آغاز كردند با متحد شدن مهرداد و عباس  هيچكس حريفشان نبود.هر شب كلي پول مي بردند و تقسيم مي كردند.آنها ماهها به اين بردها ادامه دادند..ديگه وقت اجراي نقشه بود يك شب بعد از بازي، عباس زود به خونه رفت ولي مهرداد موند بعد از رفتن عباس مهرداد پيش عسگر درويش صاحب قهوه خونه رفت و بهش پيشنهاد كرد كه  ده روز قهوه خونه رو باز نكنه در عوض پول دو ماهي كه از قهو خانه در مي آورد بهش بده رقم رقم بزرگي بود عسگر بي چون چرا قبول كرد.فرداي آن روز وقتي مهرداد وعباس با در بسته قهوه خانه روبرو شدند عباس شوكه شد و به زمين و زمان فحش داد.سابقه نداشت كه عسگر درويش قهوه خونه رو باز نكنه مهرداد مي دونست كه عباس معتاد قماره وبدون بازي كردن ميميره. دو سه شب ديگه گذشت بلاخره صبر عباس تمام شد و به مهرداد گفت:خونه ما خاليه بيا به حسين و داردستش خبر بديم و بريم خونه ما بازي كنيم مهرداد چي مي خواست و چي شد مهرداد مي خواست عباس رو به خانه خودش بكشه ولي اين پيشنهاد رو عباس داد ديگه بهتر از اين نمي شد.وقتي مهرداد وعباس وارد خونه شدند مهرداد قلبش به تپش افتاد مهرداد در خانه اي بود كه عشقش در آنجا زندگي مي كرد مدتي گذشت و حسين ودوستانش آمدند وبعد از اينكه عباس باحسين ودوستانش مفصل ترياك كشيدند شروع به بازي كردند. بعد از سه ساعت بازي مهرداد و عباس آنها را لخت كردند. مدتی از رفتن آنها گذشته بود که مهرداد به عباس گفت مي خواي به ياد قديما يه دست بزنيم عباس هم خندان قبول كرد عباس و مهرداد شروع به بازی کردند مهرداد از همه شگردهای عباس خبر داشت ولی عباس از چند شگرد مهردادبی خبر بود مهرداد تصمیم داشت امشب عباس را به خاک سیاه بنشاند بعد از دو ساعت بازي عباس ماشين مزدا و قطعه زميني در جنوب شهر رو باخت ولي ناراحت نبود چون مي دانست مهرداد آنها رو بهش پس مي دهد. اين دو مدتي ديگر هم بازي كردند وعباس اينبارنمايشگاه اتومبيل و تمام موجودي حسابش را نيزباخت. ساعت دو شب بود كه مهرداد تمام چك و  اسنادي رو كه برده بود برداشت و بلند شد وعزم رفتن کرد عباس كه شوكه شده بود رو كرد به مهرداد گفت: داداشي اونارو كجا ميبري-خوب اينارو بردم-داداشي ما كه جدي بازي نمي گرديم نه دادا من جدي بازي مي كردم.عباس تازه فهميدقضيه از چه قراره وقتي كه ديد مهرداد دار وندارش روبا خودش ميبره بهش گفت بيا بازم بازي كنيم مهرداد لبخندي زد و گفت: باشه مهرداد و عباس باز شروع به بازي كردند و در آخر عباس خانه اش را هم باخت ديگه حتي يك قرانم نداشت غرق عرق بود داشت سكته مي كرد.عباس يك تكه ترياك رو با چاي قورت داد. وقت شلیک آخر بود مهرداد بعد از مدتي كه از خوردن ترياك گذشت رو به عباس كرد وگفت مي خواي بازم بازي كنيم.عباس گفت من ديگه چيزي ندارم داري يه چيز قيمتي داري-چي رو مي گي مهرداد خودشو براي هر واكنش عباس آماده كرد و گفت دادا مي دوني كه قمار ناموس نميشناسه عباس وقتي اين و شنيد چهرش برافروخته شد ولي ترياك بي غيرتش كرده بود.مهرداد ادامه داد ۲۴ ساعت سهيلا در مقابل همه چيزهاي كه بردم عباس با تكان دادن سر قبول كرد كارتها بازمخلوط شد پخش شد جمع شد باز و باز و باز و در آخر عباس سهيلا رو هم باخت ساعت 8 صبح بود كه عباس رفت دنبال سهيلا در ماشين هر چقدر سهيلا مي گفت: چي شده عباس مي گفت: تو خونه بهت ميگم بلاخره به خونه رسيدند تو حياط سهيلا گفت: خوب رسيديم بگو عباس سرش و انداخت پائين و گفت من همه چيزو باختم سهيلا زياد ناراحت نشد فقط يه خنده تلخ كرد.مثل اينكه منتظر اين روز بود عباس ادامه داد من تو رو هم باختم سهيلا با شنيدن اين حرف يه سيلي خواباند زير گوش عباس و گريان به طرف در حياط رفت عباس با فرياد گفت: طرف مهرداده پاهاي سهيلا سست شد عباس ادامه داد مهردادي كه هنوزم عاشق و ديونشي سهيلا برگشت وبه عباس گفت: پس مهرداد بلاخره زهرشو ريخت باشه من قبول مي كنم عباس از خانه خارج شد و سهيلا با قلبی که به شدت می تپید وارد ساختمان شد. وقتي نگاههاي مهرداد وسهيلا در هم گره خورد همه چيز از ياد هر دو رفت اين دو هنوز ديوانه هم بودند مثل اينكه همين ديروز بود شانه به شانه هم تو خيابان راه مي رفتند.هر دو مدتي به هم زل زدند ولي سهيلا زود به خودش آمد و گفت: من در اختيارتم. قلب هر دو به شدت می تپید مهرداد جلو آمد سهیلا چشمانش را بست مهرداد سرش را جلو اورد تا جایی که صدای نفسهای گرم سهیلا را می شنید مهرداد آرام زیر گوش سهیلا گفت:چرا؟ بعد با نعره ای وحشیانه گفت:چرا بهم خيانت كردي؟ بگو چرا؟ این سوال و باید جواب بدی من دو سال منتظر شنیدن جواب این سوال بودم.من كه به همه حرفات گوش دادم من كه سيگارو گذاشتم كنار من كه  ديگه قمار بازي نمي كردم من كه دانشگاهمو ادامه دادم چرا بگو چرا ولم كردي؟ من كه ديونت بودم.بعد با خنده تمسخرآميزي گفت واقعا باور كردي من همجنس بازم سهيلا نتونست جلوي خودشو بگيره زد زير گريه با هق هق گفت: نه مهرداد واسه اينكه دوست داشتم واسه اينكه عاشقت بودم-عاشقم بودي و بدبختم كردي -مهردادحرفهاي خواهرمو گوش كردم خودت كه مي دوني خواهرم عاشق يه پسر شده بود كه ديوانه وار دوسش داشت رضا رو مي گم ميشناسيش كه همه مي گفتند اينا از ليلي و مجنونم عاشقترند  ولي اونا فقط يک ماه عاشقونه زندگي كردند بعد هر روز خواهرم با چشم كبود مي اومد خونه خواهرم گفت: اگه باهات ازدواج كنم عشقتمون از بين مي ره.من فقط 17 سالم بود باورم شد. خواهرم گفت بتي كه ازش ساختي ميشكنه منم به خاطر همين باهات ازدواج نكردم مي خواستم عشقمون ابدي بشه در عوض زن عباس شدم كه از هر نظر كمتر از تو بود مي خواستم غصه اينو نخوري كه سهيلا با يكي بهتر از من ازدواج كرد. مهرداد من هنوز عاشقتم من تو تك تك ثاني هاي دو سال گذشته به يادت بودم منم تو اين مدت عذاب كشيدم منم بدبختي كشيدم فكر مي كني زندگي با يك معتاد قمار باز آسونه وباز زد زير گريه مهرداد جلو آمد و اشكهاي سهيلا رو پاك كرد وسرش رو به بالا کردو گفت:چرا اینارو می گی می خوای خودت و توجیه کنی من تنها چیزی که میدونم اینه که تو بهم خیانت کردی همین و بس گریه هاتم بیشتر خوشحالم می کنه سهیلا تو برای ۲۴ ساعت در اختیار منی ولی همین چند دقیقه رو هم به زور تحمل کردم من چندشم میشه به یه کثافت دروغگویی مثل تو دست بزنم لیاقتت همون عباسه نه عباسم واسه تو زیاده.مهرداد بعد از گفتن این حرفها خنده پیروز مندانه ای کرد و همه اموالی را که برده بود برداشت و رفت.مهرداد انتقامش را گرفت.

 

اين زن تنهاي عاشق در زندان چه مي كند ؟؟؟

مي خواست مثل بقيه آدمها بچسبد به زندگي و برود خانه بخت . چقدر نقشه كشيده بود بنده خدا . مي گفت همان سوار سفيد پوش به زودي خواهد آمد و مرا به شادي و خوشبختي خواهد برد . با كلي اميد و آرزو در انتظار مرد زندگي اش بود كه مرد از راه دور آمد . اما اين مرد اصلا شبيه آن مرد خوشبخت ايده آل نبود . كه اگر بود اين زن تنها الان پشت ميله هاي زندان نبود !!!   

زن تنها كه تصور مي‌كرد خواستگار مناسبي دارد در برابر اتهام سرقت از طلافروشي قرار گرفت. اين زن مي‌گويد: اصلاً نمي‌دانست خواستگار چرب زبانش دزد است و فريب خورده و قرباني نقشه ماهرانه وي شده است. پسر و دختران اين زن كه همگي ازدواج كرده‌اند 7ميليون پول طلافروش را داده‌اند اما هنوز مشخص نيست وي در اين دزدي چه نقشي داشته است. عقربه‌هاي ساعت 12 و 2 دقيقه ظهر سه‌شنبه پانزدهم اسفند ماه را نشان مي‌داد. زن و مردي پاي در يك طلافروشي در ورامين گذاشتند و با خونسردي زياد از مرد جواهرفروش خواستند 2 مدل از گردنبندهاي طلايي كه پشت ويترين است را در اختيارشان قرار بدهد. مرد طلافروش كه زن 46 ساله و مردي جوان را پيش روي خود مي‌ديد فكر نمي‌كرد چه سناريويي در انتظارش است. مرد جوان كلاهي به سر داشت و با زن جوان درباره زيبايي 2 گردنبند طلا حرف مي‌زد. وقتي گردنبندها وزن شدند مرد جواهرفروش قيمت يكي از آن‌ها را 7 ميليون تومان و ديگري را 5 ميليون تومان اعلام كرد و مرد جوان كه ادعا مي‌كرد بين خريد 2 گردنبند دودل شده است خواست تا همسرش آن‌ها را به گردن بيندازد تا در انتخاب طلاها مطمئن شود. زن و مرد با اجازه مرد طلافروش ابتدا گردنبند 5 ميليوني را برداشته و زن براي به گردن انداختن طلا به سمت آينه گوشه مغازه رفت و مرد جوان كه به دنبال فرصت مناسب بود گردنبند 7 ميليوني را از روي ميز برداشت تا آن را نيز به همسرش بدهد. سپس به سمت اين زن رفت، همزمان مرد ديگري وارد مغازه شد و مرد كلاهپوش به جاي اين‌كه گردنبند را به همسرش بدهد خيلي آرام با طلايي كه در كيف كوچكش جاسازي كرده بود از مغازه بيرون رفت و پا به فرار گذاشت. مرد جواهرفروش كه باور نمي‌كرد به همين راحتي طلاي 7 ميليوني‌اش به سرقت رفته باشد وقتي ديد زن مرموز نيز مي‌خواهد آنجا را ترك كند وي را دستگير كرد و به پليس 110 زنگ زد. با اعلام سرقت طلاي 7 ميليوني تيمي از ماموران كلانتري 12 ورامين در محل حاضر شدند و «مهري» كه اصرار بر بي‌گناهي داشت را دستگير كردند. اين زن زماني كه در برابر بازپرس شعبه اول دادسراي ورامين قرار گرفت گفت كه مرد كلاهپوش را نمي‌شناسد و با اين ادعاي عجيب بازپرس دستور داد تا تيمي از ماموران پليس آگاهي ورامين براي افشاي راز مجرمانه اين زن وارد عمل شوند. مهري» در تحقيقات ابتدايي كارآگاهان گفت: چندي پيش «رضا» به تلفن من زنگ زد و خواست تا با هم براي ازدواج آشنا شويم. خيلي چرب‌زبان بود. به وي اعتماد كردم و به پيشنهادش با وي قرار گذاشتم و تنها دو بار رضا را در خيابان ديدم چون همسرم زنده نيست ماجراي ازدواجم با «رضا» را تنها با يكي از دخترانم در ميان گذاشتم ولي هنوز تصميم نگرفته بودم تا اين‌كه «رضا» خواست تا در خريد طلا براي مادرش وي را همراهي كنم. چون به «رضا» اعتماد پيدا كرده بودم به همراه وي به ورامين آمدم و بعد از اين‌كه 2گردنبند طلا را انتخاب كرديم. وارد مغازه شديم و «رضا» خواست يكي از آن‌ها را براي امتحان و مشاهده برگردنم بيندازم. من نيز به گوشه مغازه كه آينه‌اي داشت رفتم اما زماني كه برگشتم متوجه شدم «رضا» گردنبند طلايي گرانقيمت را دزديده و پا به فرار گذاشته است. در حالي كه كارآگاهان ردي از «رضا» به دست نياورده بودند، «مهري» كه مي‌گويد خانواده‌اي مرفه دارد با پرداخت پول طلاي دزديده شده كه 7 ميليون تومان است خواست تا خود را از اين مخمصه بيرون بكشد اما اين زن براي تحقيقات گسترده و افشاي ديگر جرايم احتمالي‌اش در اختيار پليس آگاهي ورامين قرار گرفت .  مهري» كه هنوز از دستگير شدنش شوكه است اصرار بر بي‌گناهي دارد و هر لحظه با گرفتن دستانش روي صورتش قصد دارد خود را گريان نشان دهد اما هيچ اشكي روي گونه‌هايش جاري نيست و ادعاهاي جالبي براي اين سناريوي دزدي دارد. او مي گويد : اصلاً دزدي نكردم وگرنه نمي‌گفتم بي‌گناهم.  رضا» حدود يك ماه پيش با موبايلم تماس گرفت و ادعا كرد من را مي‌شناسد و مي‌داند زن تنهايي هستم اما من چيزي به ياد نداشتم تا اين‌كه با چرب‌زباني‌هايش توانست مرا شيفته خودش كند و خواست تا باهم ازدواج كنيم، من نيز كه تنها هستم درباره پيشنهادش فكر كردم و فقط دو بار وي را در پارك محله‌مان ديدم.  رضا» ادعا كرده بود از يكي از دوستانش پول طلب دارد و مي‌خواهد جاي پول از وي براي مادرش طلا بخرد و از من خواست براي انتخاب طلا همراهي‌اش كنم و من نيز قبول كردم و به ورامين رفتم. با «رضا» وارد مغازه شدم، 2 گردنبند گرانقيمت را انتخاب كرديم و «رضا» از من خواست كه گردنبند 5ميليوني را براي امتحان به گردنم بيندازم در حالي كه گوشه مغازه و جلوي آينه بودم وقتي برگشتم ديدم كه «رضا» نيست و گردنبند 7ميليوني را دزديده و من به اتهام همدستي در سرقت طلا دستگير شدم. يك پسر و 2 دختر دارم كه همگي ازدواج كردند.  حتي خانواده‌ام 7ميليون پول كه ارزش گردنبند طلا بود را به مرد جواهرفروش دادند و پيگير كارهايم هستند تا بي‌گناهي‌ام ثابت شود. اما فعلا كه در زندان هستم . تاوان عشق واقعي خودم را خيلي تلخ پرداخت كردم !!!

 

اين خانه از ابتدا تاريك بود !!!

ازدواج خوب است . پی‌ریزی زندگی جدید . پدیده‌ای که سرنوشت دختر و پسر با آن رقم می‌خورد و طرفین نیک بختی را برای همیشه با یک انتخاب درست و آگاهانه فرا‌روی خویش قرار می‌دهند پس عقل ایجاب می‌کند تا طرفین گزینش همسر را از انتخاب هم‌سفر، هم‌اتاقی و یا از خرید کالا متمایز و مهمتر بدانند، چون هر یک از این‌ها در صورت ناپسند بودن قابل تعویض هستند، اما ازدواج تعویض را برنمی‌تابد.از طرفی وقوع فزاینده «طلاق» به عنوان واقعیتی تلخ در جامعه ما زنگ خطری است که باید جوانان را از نگرش سطحی به مسأله تشکیل خانواده و انجام حرکت‌های شتابزده و احساساتی و غفلت از بررسی و شناخت صحیح برحذر دارد.آمار نشان می‌دهد در میان علل طلاق، علت‌هایی در ردیف‌های ابتدایی واقع شده‌اند که ریشه در حالات روحی و خلق و خو و ظواهر طرفین دارند که همگی آن‌ها با بررسی دقیق قبل از ازدواج قابل شناسائی و پیشگیری هستند. در بررسی این علت‌ها اکثر آن‌ها پدیده‌هایی هستند که پیش از خواستگاری وجود داشته‌اند ولی از روی سهل‌انگاری، بی‌دقتی و احساسات به آن‌ها توجه نشده است. زمان پی‌بردن به خصوصیات خلقی و فردی شخص مورد نظر، منحصر در مراحل پیش از ازدواج و حتی پیش از خواستگاری است و گرنه پی‌بردن به خصوصیات اخلاقی، فکری و ظاهری یکدیگر، آن هم پس از عقد ازدواج، چه بسا به عنوان نوش‌داروئی پس از مرگ سهراب محسوب می‌شود.

بهتر است سراب خوشبختي نيلوفر را كه به احسان دل بسته بود و فكر مي كرد مي تواند با او خوشبخت شود را بخوانيد . خدا كند هيچ دختر و پسري عاقبتشان اين نشود كه ما نوشتيم ...

نيلوفر 25 ساله شده بود . مي گويد : چهار سال قبل زمانی که منشی یک شرکت بودم با احسان آشنا شدم. او هم ویزیتور بود و هر هفته به شرکت ما می‌آمد. ما آنجا با هم آشنا شدیم و سرانجام احسان از من خواستگاری کرد. وقتی رابطه ما ادامه پیدا کرد و احساس کردم عاشق احسان هستم موضوع خواستگاری را با خانواده‌ام مطرح کردم و بالاخره هم او به خانه ما آمد. من شرایط بسیار سختی داشتم و پدرم به راحتی به من اجازه ازدواج را نمی‌داد. وقتی احسان را دید گفت فرد مناسبی برای ازدواج نیست و به من گفت هر طور شده اجازه نمی‌دهد من با احسان ازدواج کنم. وقتی موضوع را به احسان گفتم دیگر اصراری به این ازدواج نداشت اما من آنقدر عاشق شده بودم که می‌خواستم هر طوری شده احسان را در زندگی‌ام نگه دارم. به همین خاطر به او گفتم کمی تحمل کند، من هر طوری شده خانواده‌ام را راضی می‌کنم و بالاخره هم این کار را کردم. هر طور که می‌شد با پدرم صحبت کردم و هر دلیلی که داشتم برایش گفتم، قبول نکرد. یک روز صبح به پشت‌بام رفتم و به پدرم گفتم اگر اجازه ندهد با احسان ازدواج کنم خودکشی می‌کنم. پدر که آبرویش را در خطر می‌دید قبول کرد به من گفت به احسان بگو شب به خانه بیاید و با هم صحبت کنیم. آن شب پدرم خیلی عصبانی بود، به من گفت که او و احسان را برای چند ساعتی تنها بگذارم. بعدها از احسان شنیدم که پدرم به او گفته است با یک عروسی ساده همه چیز را تمام کند و تأکید کرده بود فقط از ترس آبرویش این کار را می‌کند و قلباً به این ازدواج هیچ رضایتی ندارد.
مراسم عروسی ما را پدر احسان برگزار کرد. خانه کوچکی اجاره کردیم و زندگی‌مان آغاز شد. خیلی سختی کشیدم، اما هیچ‌وقت خسته نمی‌شدم چون احسان را دوست داشتم. با سن کمی که داشتم در شرکت تا دیروقت کار می‌کردم که اضافه‌کار بگیرم. یک سال بعد از ازدواجمان بود که من باردار شدم. فکر می‌کردم که احسان از شنیدن این موضوع خیلی خوشحال می‌شود اما در کمال ناباوری وقتی به او گفتم باردار هستم ناراحت شد و از من خواست که هر طور شده بچه را از بین ببرم. انجام این کار برایم خیلی سخت بود و حاضر نمی‌شدم فرزندم را خودم از بین ببرم. یک روز به طور ناگهانی حالم بد شد. وقتی احسان مرا به بیمارستان رساند گفتند که بچه از بین رفته است. بعدها متوجه شدم احسان دارویی در غذای من ریخته که موجب از بین رفتن بچه شده است. بعد از آن بود که دیگر هیچ‌وقت رابطه من و احسان درست نشد. خیلی از او دلگیر بودم، با این حال زندگی‌مان را ادامه می‌دادیم. می‌دانستم اگر در آن شرایط بخواهم طلاق بگیرم هیچ پشتیبانی ندارم.
2
سال از ازدواجمان گذشته بود که شب احسان به خانه نیامد. هر چه با تلفن همراهش تماس گرفتم فایده‌ای نداشت. موضوع را به خانواده‌اش گفتم و همه با هم تمام بیمارستان‌ها و کلانتری‌ها را گشتیم. هر جایی که فکر می‌کردم احسان رفته باشد را به تنهایی هم جستجو کردم. بعد از مدتی یک روز پدر احسان به من گفت زیاد دنبالش نگرد اگر زنده باشد خودش برمی‌گردد. بی‌تفاوتی او نسبت به این مسأله خیلی برایم عجیب بود. او به طور ناگهانی دست از جستجو کشید. یک سال از گم شدن احسان گذشت و از او خبری نشد. در حالی که من همچنان نگران او بودم، متوجه شدم احسان به شمال کشور رفته و در آنجا با دختر عمه‌اش ازدواج کرده است و پدر و مادرش بعد از مدتی در جریان این مسأله قرار گرفته اما سکوت کرده‌اند. او دختر عمه‌اش را که شوهر داشت وادار کرده بود جدا شود بعد با او ازدواج کرده و چند ماه بعد رهایش کرده بود. دیگر معلوم نشد احسان کجا رفت. شاید باز هم خانواده‌اش می‌دانستند و می‌خواستند از من مخفی کنند. حالا دیگر فهمیده‌ام که چه اشتباه بزرگی کرده‌ام. شوهرم مرد فاسدی است حتی اگر نتواند با زنی که می‌خواهد ازدواج کند با او به صورت نامشروع رفت و آمد می‌کند و رابطه دارد ولی این بلایی بود که خودم بر سر خود آوردم.من هم تصمیم به جدایی گرفتم و موضوع را هم به خانواده خودم و هم به خانواده احسان گفتم. پدر من به شدت مخالفت کرد و به من گفت حق نداری از شوهرت جدا شوی و همان یک بار که آبروریزی به وجود آوردی برایم کافی است. من برای این که بتوانم او را راضی کنم باز هم هر کاری کردم اما پدرم مرد سرسختی است و با این که می‌بیند من بسیار در عذابم حاضر نیست کمکم کند و اصرار دارد من همین شرایط را ادامه دهم.
خانواده احسان هم هیچ واکنشی نشان ندادند و خیلی بی تفاوت از کنار این مسأله گذشتند. آنها گفتند هیچ دخالتی نمی‌کنند. حتی حاضر نشدند آدرسی از احسان به من بدهند. شرایطی که شوهرم برایم درست کرده غیر قابل تحمل است و من می‌خواهم هر طور شده از او جدا شوم حتی اگر پدرم بگوید حاضر نیست مرا در خانه بپذیرد. احساس خوبي ندارم . كفتم داستانتم را بنويسيد كه دختران و پسران امروزي در عشق به راحتي و ارزان خودشان را نفروشند . عشق بهاي سنگيني دارد .

دستور قاضي : ازدواج اجباري را باطل كنيد !!!

داستان در ابتدا شيرين صورت گرفته و دلچسب و جذاب . يعني پسري عاشق يك دختر خانم وجيه و زيبا شده و بعد به تكرار همه ي ازدواجهايي كه مي بينيم و ميشنويم بعد از مدتي قرار بوده بروند خانه بخت . اما دقيقه نود اين ازدواج به جدايي منتهي مي شود و با حكم قاضي بر عقد نامه مهر باطل شد مي زنند . از اين آدم دوپا هر چي بگويند بر مي آيد . بد نيست اين داستان را با دقت بخوانيد و دست آخر لبانتان را گاز بگيريد .

ازدواج اجباري يك دختر با پسرعمه تبهكارش كه از ترس قتل پدر و مادر عروس خانم صورت گرفته بود با دستور قضايي باطل شد. آقا داماد ابتدا دختردايي اش را ربود و وي را تهديد كرد اگر به محضر نرود پدر و مادرش با خطر روبه رو خواهند شد.     دختر جوان كه فريب عشق دروغين پسرعمه تبهكارش را خورده بود پس از آن كه متوجه شد وي يك سابقه دار قديمي است، تصميم گرفت تا براي هميشه وي را فراموش کند.در برابر اين تصميم پسرعمه تبهكار هنگامي كه با بي محلي دختر مورد علاقه اش و تصميم وي روبه رو شد نقشه سياهي را طراحي كرد. وي در سرش افكار پليدي را مي پروراند و در سناريوي از پيش طراحي شده دختر روياهايش را دزديد. دختر جوان كه از دانشگاه به سوي خانه اش در حال بازگشت بود در نزديكي خانه شان و از دور پسرعمه كينه جويش را كه رفتارهاي مرموزي داشت ديد، وي كه بسيار ترسيده بود مي خواست هر طور شده خود را به خانه برساند ولي با تهديد چاقوي جوان آشنا روبه رو شد و از ترس جانش سوار خودرواش شد.دختر جوان وحشت زده از رفتار پسرعمه اش به وي التماس مي كرد تا رهايش كند ولي پسرعمه اش هيچ اعتنايي نمي كرد. هنوز غروب نشده بود كه «مهدي» به نزديكي باغي در اطراف تهران رسيد و «سودابه» را به زور به آنجا برد و با خوراندن آبميوه مسموم وي را بيهوش كرد.در ادامه پدر و مادر سودابه كه از دير كردن دخترشان نگران شده بودند به پليس زنگ زدند و از آنان درخواست كمك كردند، لحظاتي بعد كه تيمي از ماموران كلانتري براي رسيدگي به ماجرا به خانه آنان آمدند يكي از همسايه ها به ماموران گفت: ساعت 3 عصر بود كه «سودابه» را سر كوچه ديدم كه پسري با خودروي پژو206 راهش را سد كرده و براي وي مزاحمت ايجاد كرده بود، نزديك رفتم تا كمكش كنم كه ديدم پسرعمه اش است و چون مي دانستم وي قصد ازدواج با آن جوان را دارد فكر كردم كه شايد آنان دچار اختلاف شده اند و دخالت نكردم و به خانه ام بازگشتم.    با ادعاي مرد همسايه ماموران پليس براي دستگيري «مهدي» وارد عمل شدند ولي شواهد نشان مي داد وي از خانه اش به جاي نامعلومي فرار كرده است.همزمان با تحقيقات پليس روز بعد «مهدي» دختر مورد علاقه اش را كه همچنان به دليل مصرف آبميوه مسموم نيمه هوشيار بود به دفتر ثبت ازدواجي در شهر قم برد و به صورت غيرقانوني و بدون اجازه پدرش به عقد خود درآورد.    پس از گذشت 2 روز از اين ماجرا ماموران موفق شدند «مهدي» را در عملياتي غافلگيرانه در نزديكي خانه اش دستگير كنند، وي كه بسيار شوكه شده بود قصد داشت با داد و فرياد فرار كند كه نتوانستدر ادامه با تلاش پليس دختر دانشجو كه در خانه جوان شرور زنداني شده بود، آزاد شد. اين دختر در بازجويي هاي ابتدايي گفت: پسر عمه ام مرا ندزديده است و با ميل خودم همراه وي رفتم با توجه به عشق و علاقه اي كه بين ما وجود دارد و نارضايتي پدر و مادرم براي ازدواج مان، تصميم گرفتيم كه به دفتر ثبت ازدواج برويم و بدون اجازه خانواده ام ازدواج كنيم    پدر و مادر اين دختر كه با شنيدن ادعاهاي دخترشان شگفت زده شده بودند مدام به دخترشان مي گفتند كه حقيقت را بگويد و از چيزي نترسد ولي وي حرف ديگري را به زبان نمي آورد. دختر رنگ رو پريده آن روز به خانه پدرش رفت و هنگامي كه گريه هاي خانواده اش را ديد به آنان گفت كه به خاطر تهديدهاي مهدي به قتل آنان مجبور به دروغگويي شده است بنابراين با درخواست پدرش به دادسرا رفت و از پسر عمه اش شكايت كرد. اين دختر به بازپرس دادسراي امور جنايي تهران گفت: من و «مهدي» عاشق يكديگر بوديم ولي زماني كه فهميدم وي خلافكار است و به درخواست هايم براي ترك شرارت و دزدي اهميتي نمي دهد رابطه ام را با وي قطع كردم ولي وي چند روز پيش مرا به زور چاقو سوار كرد و پس از بيهوش كردن من و سپس تهديد، به صورت غيرقانوني به عقد خود درآورد و پس از اين ماجرا دوباره تهديدم كرد كه اگر به پليس حقيقت را بگويم پدر و مادرم را خواهد كشت و من از ترس وي به ماموران كلانتري دروغ گفتم. با ادعاي دختر دانشجو و دستور بازپرس تيمي از پليس ماموريت يافت تا پسر شرور را دستگير كنند.مهدي» كه متوجه شده بود دختر مورد علاقه اش از وي شكايت كرده است از تهران به باغي كه سودابه را به آنجا برده بود گريخت، ماموران نيزبا انجام تعقيب و مراقبت هاي ويژه موفق به شناسايي باغ شدند و وي را در عملياتي ضربتي دستگير كردند.مهدي» در بازجويي ها به بازپرس پرونده گفت: من سودابه را خيلي دوست دارم و وي نيز من را دوست داشت ولي دايي ام مخالف ازدواج ما بود و مدام سنگ جلوي پايم مي انداخت تا نتوانم با دخترش ازدواج كنم، وقتي ديدم نمي توانم به دختر مورد علاقه ام برسم با يكديگر قرار گذاشتيم و به دفتر ثبت ازدواج رفتيم.سودابه» كه با شنيدن ادعاهاي «مهدي» برافروخته شده بود از روي صندلي اش بلند شد و با صداي بلند به بازپرس گفت كه اين جوان دروغ مي گويد و من را به زور چاقو و تهديد قتل پدر و مادرم همراه خود برده و با استفاده از داروي بيهوشي موفق به اجراي نقشه سياهش شده است.وي همسايه اي را كه ماجراي آنان را از نزديك ديده بود به بازپرس معرفي كرد كه اين مرد نيز گفت: من آن روز ديدم كه «مهدي» راه سودابه را سد كرده بود و اجازه نمي داد كه به خانه اش برود. يكي از دستانش مشت بود و انگار چيزي در مشتش بود، البته صدايشان آنقدر بلند بود كه يكي ديگر از همسايه ها از پنجره نظاره گر مشاجره آنان بود.
     «
مهدي» كه فكر نمي كرد كسي اين صحنه آدم ربايي را ديده باشد به ناچار لب به اعتراف باز كرد و گفت: وقتي ديدم همه تلاش هايم به در بسته خورد نقشه دزديدن دختردايي ام را طراحي كردم و عصر آن روز سر كوچه آنان ايستادم و منتظر بودم تا سودابه سر برسد، هنگامي كه وي را ديدم مي خواستم با هم صحبت كنيم ولي وي گوش به حرف هايم نمي داد، بنابراين ناخواسته عصباني شدم و با تهديد چاقو سوارش كردم و به باغي كه متعلق به يكي از دوستانم بود، بردم.    با ادعاهاي رد و بدل شده در جلسه بازپرسي و براي مشخص شدن آزار و اذيت هايي كه سودابه عنوان كرده بود، تيمي از پزشكي قانوني تحقيقات خود را آغاز كردند و بررسي هاي آنان نشان داد آثار هيچگونه آزار و اذيتي وجود نداشته است.سرانجام پس از پايان تحقيقات به دستور بازپرس رسيدگي كننده، عقدنامه غيرقانوني باطل شد و پسرعمه تبهكار با توجه به گذشت خانواده سودابه از وي تحت تعقيب و صدور حكم قرار نگرفت ولي به دليل جنبه عمومي جرم به 70 ضربه شلاق محكوم كرد .    

  نظريه كارشناسي

    محمدحسين شاملو كارشناس ارشد حقوق جزا به خبرنگار ما درباره چنين پرونده هايي گفت: كسي كه در ابتدا به دادسرا، كلانتري يا ساير مراجع قضايي مي رود بايد بتواند ربوده شدنش را احراز كند تا پرونده اش وارد جريان شود، خيلي از جوان ها نمي دانند ربودن، مخفي كردن يا انتقال كسي بدون اجازه يا موافقت وي به هر انگيزه اي جرم است و با شكايت شاكي تحت پيگرد قضايي قرار خواهد گرفت، البته آدم ربايي داراي درجات خاصي است كه قانونگذار بين 3 تا 15 سال براي كسي كه آدم ربايي كرده باشد حبس تعيين كرده است. در پرونده اين دختر جوان چنانچه خانواده وي از شكايت خود صرفنظر نمي كردند وي نيز به تحمل حبس محكوم مي شد و از سويي به دليل خوراندن آبميوه مسموم و داشتن رابطه پنهاني حتي رابطه تلفني نيز به حبس و پرداخت جريمه نقدي محكوم مي شد كه با توجه به اعلام رضايت دختر جوان وي تحت پيگرد و صدور حكم قرار گرفت ولي به دليل جنبه عمومي جرم به 70 ضربه شلاق محكوم شد. در پايان بايد به نكته مهمي اشاره كنيم. در بيشتر پرونده ها مي بينيم كه بسياري از متهمان به دليل اختلاف مالي يا خانوادگي طرف خود را براي لحظاتي همراه خود به منطقه يا محله ديگري مي برند و آنان را تهديد مي كنند ولي هنگامي كه تحت عنوان آدم ربا دستگير مي شوند نزد پليس يا بازپرس پرونده ادعاي بي اطلاعي در اين زمينه را مي كنند و به دليل يك اشتباه ندانسته به پرداخت جريمه هاي نقدي و حبس محكوم مي شوند كه جا دارد به خوانندگان عزيز دوباره تاكيد كنم كه ربودن، مخفي كردن و انتقال كسي بدون اجازه يا موافقت وي به هر انگيزه اي جرم است

.

اينترنت : خيلي خيلي خيلي خوب ... خيلي خيلي خيلي بد !!!

دقيقا سيزده سال است كه اينترنت پايش را به فضاي ايران گذاشته و كم كم وارد خانه هاي مردم شده . اينترنتي كه همه ي دنيا را با يك كليك ساده روي صفحه مانيتور مي آورد تا به هر كه و هر چه كه اراده كنيم دست يابيم . اما اين كه اينترنت چقدر به ما حال داده و يا چقدر از ما حال گرفته موضوعي ست كه بايد دقيقا كالبد شكافي شود . فعلا فضاي اينترنت براي بعضي ها اصلا خوب و مناسب نيست و حسابي حالشان را گرفته . بد نيست اين داستان را آرام و شمرده بخوانيد :



ادامه نوشته

مردان وحشت به آخر جاده رسيدند !!!

اين همه جنايت و سرقت و تجاوز و غوطه ور شدن ميان لجن و كثافت و بعد فرار ار دست قانون و شاخ به شاخ شدن با پليس رسيدند به آخر خط . مجموعه 8 نفر بودند . اما 4 نفرشان شانس نفس كشيدن پيدا كردند و چهار نفر ديگرشان كه با شيطان نسبت نزديكي داشتند رفتند به درك . اين چرخه هي دارد تكرار مي شود . انهايي كه در زندگي شان نمي توانند مثل آدم باشند سرنوشتشان بهتر از اين نمي شود . دم پليس گرم ... خيلي .

چهار نفر از اعضاي باند وحشت كه با ربودن دختران جوان آنان را تحت شكنجه قرار مي دادند، سحرگاه روز گذشته در زندان كرمان به دار مجازات آويخته شدند.رئيس اين باند كه 24 سال بيشتر نداشت در بازجويي ها عنوان كرده بود براي قدرت نمايي و شرارت دست به اين اقدامات زده بود. رسيدگي به پرونده 8 مرد تبهكار باند وحشت هنگامي در دستور كار تيم هاي ويژه پليس آگاهي استان كرمان قرار گرفت كه اعضاي اين باند با فعاليت هاي خشن دست به سرقت از خودروهاي طعمه هايشان مي زدند، سپس با خودروهاي دزدي، دختران جوان را مي ربودند و آنان را تحت آزار و اذيت قرار مي دادند.   نخستين شكايت از اعضاي اين باند 15 فروردين ماه سال جاري پيش روي كارآگاهان قرار گرفت كه مردي با ادعاي اين كه خودروي پژويش توسط چند مرد ناشناس تحت سرقت قرار گرفته و خود نيز در اين حادثه با ضربات چاقو به شدت زخمي شده است از پليس خواست دزدان بي رحم را شناسايي كند.همزمان با رسيدگي به اين پرونده، گزارش ربوده شدن دختر جواني و آزار و اذيت وي توسط چند جوان شيطان صفت به پليس آگاهي مخابره و كار براي پليس كمي سخت تر شد.هنوز چند روزي از اين ماجرا نگذشته بود كه چندين سرقت و آزار و اذيت دختران جوان به كارآگاهان گزارش شد و تجسس هاي آنان نشان مي داد سارقان و مردان شيطان صفتي كه دختران جوان را تحت شكنجه قرار مي دادند عضو يك باند هستند.بررسي هاي ديگر نشان مي داد تبهكاران خشن با ايجاد تصادف ساختگي ابتدا دست به سرقت خودرو مي زدند و سپس با آن به سراغ زنان و دختران مي رفتند و بعد از ربودن، آنان را به بيابان هاي اطراف شهر مي بردند و نقشه سياه خود را عملي مي كردند.باتوجه به حساسيت ماجرا و موجي از وحشت كه در شهر كرمان به راه افتاده بود چندين تيم ويژه ديگر به دستور سرهنگ پوررضا قلي، رئيس پليس آگاهي استان كرمان وارد عمل شد و با انجام چهره نگاري از طعمه هاي اين باند سعي داشتند تبهكاران بي رحم را شناسايي كنند.همچنان كه تيم هاي پليس در حال جمع آوري اطلاعات بودند گزارشي به آنان مخابره شد كه يك مرد افغان ساعتي پيش تحت تعقيب 4 مرد زورگير قرار گرفته و براي فرار از دست آنان داخل دانشگاهي كه آن اطراف بوده رفته و در آنجا پنهان شده است كه بدين ترتيب و با سرنخ هاي ديگري كه مرد افغان در اختيارشان قرار داد، كارآگاهان خود را در چند قدمي دستگيري آنان ديدند.بدين ترتيب تيم هاي ويژه با يافته هاي جديدشان موفق به شناسايي نخستين عضو گروه باند وحشت به نام فرزاد 24 ساله شدند كه رئيس اين باند نيز بود و با زير نظر گرفتن وي و هماهنگي با ساير تيم ها چندين عمليات همزمان صورت گرفت و 7 نفر از اعضاي باند وحشت در 3 استان كشور دستگير شدند و سرانجام آخرين عضو فراري نيز پس از يك ماه زندگي زيرزميني و مخفيانه دستگير شد.فرزاد، رئيس اين باند در بازجويي ها ادعا كرد به خاطر قدرت نمايي و هوسراني دست به اين فعاليت هاي شيطاني زده و با تشكيل اين باند با خودروهاي سرقتي اقدام به ربودن دختران جوان مي كرده و آنان را در بيابان هاي اطراف شهر تحت شكنجه وحشيانه  قرار مي داده است سرانجام پس از چندين ماه فعاليت هاي شيطاني و بي رحمانه 4 عضو اصلي اين باند و رسيدگي ويژه قضايي، سحرگاه روز گذشته(سه شنبه 2 مهرماه سال جاري) هر 4 مرد شيطان صفت پاي چوبه دار رفتند و با دستور داديار اجراي احكام دادستاني كرمان به دارمجازت آويخته شدند .   پرونده هاي سياه اعضاي باند وحشت سرهنگ هوشنگ پوررضا قلي، رئيس پليس آگاهي استان كرمان در گفت وگوي اختصاصي با شوك گفت: اعضاي اين باند با شگرد كاملاً اختصاصي و با سرقت خودرو با همان پلاك اصلي نقشه سياه خود را به اجرا مي گذاشتند و يافتن سرنخي از آنان كار بسيار طاقت فرسايي بود ولي با تلاش هاي شبانه روزي با به دست آوردن نخستين سرنخ، كارآگاهان موفق به يافتن شواهد ديگري شدند و با عمليات هايي مداوم از روز 7 خردادماه تا 15 تيرماه سال جاري هر 8 تبهكار دستگير شدند.وي در ادامه افزود: اعضاي اين باند بين 19 تا 35 سال سن داشتند و فرزاد با 24 سال سن رئيس اين باند بود و براي قدرت نمايي و به راه انداختن وحشت در بين مردم دست به چنين اقدامات هولناك و شيطاني مي زد.سرهنگ پوررضا قلي خاطرنشان كرد: در بررسي پرونده ها و اعترافات اعضاي باند مشخص شد آنان 4 دختر جوان را تحت شكنجه قرار داده اند و در حمله به 3 دختر ديگر نيز ناكام مانده بودند.رئيس پليس آگاهي استان كرمان به 22 مورد از جرايم اعضاي باند وحشت بدين ترتيب اشاره كرد: آدم ربايي و تجاوز به عنف دسته جمعي همراه با ضرب و جرح شديد 2 خواهر 16 و 21 ساله در حضور يكديگر از ساعت 7 شب تا 5 بامداد و رهاكردن آنان در حاشيه شهر كه منجر به بروز بيماري هاي جسمي و روحي در قربانيان شد، سرقت موتورسيكلت و استفاده از آن در سرقت هاي ديگر، سرقت اموال و مدارك مردي به نام رضا و استفاده غيرقانوني از مدارك دزدي جهت جعل هويت غيرواقعي براي اعضاي گروه، آدم ربايي همراه با كتك زدن و سرقت طلاهاي گرانقيمت و پول زني جوان، حمله به افسر پليس راهنمايي و رانندگي، سرقت از داخل خودرو براي تهيه مدارك شناسايي جعلي، سرقت موتورسيكلت و تعقيب قربانيان تجاوز، سرقت از داخل خودرو، سرقت خودروي پژو و حمله شديد به راننده آن، ضرب و جرح شديد به يكي از طعمه ها و نقص عضو شدن وي، سرقت موتورسيكلت و استفاده از آن در سرقت ها، سرقت منزل، ربودن دختري 18 ساله در ساعت 8 شب و انتقال وي به بيابان هاي حاشيه شهر و تجاوز دسته جمعي به وي و رهاكردن نيمه جان وي در حاشيه شهر، حمله به پيك موتوري و سرقت موتور، حمله دسته جمعي به يك مغازه و تخريب آنجا و نقص عضو شدن صاحب مغازه، حمله به دختري 13 ساله براي ربودن وي كه با كمك مردم موفق به اين كار نشدند، سرقت مدارك مرد جواني همراه با باج خواهي 50 ميليوني از وي، حمله شديد به زني 32 ساله در ساعت 10 شب و تحت شكنجه قراردادن وي در بيابان هاي اطراف شهر، سرقت خودروي زانتيا، حمله دسته جمعي به 2 خواهر دانشجو كه با مقاومت 2 خواهر ناموفق ماند، حمله دسته جمعي به يك افغاني براي سرقت گوشي كه با فرار وي به داخل دانشگاه ناموفق ماند.وي يادآور شد: قطعاً مرگ و حبس طولاني مدت نتيجه رفتارهاي جنايتكارانه افراد فعال در اين گونه جرايم خواهد بود. رفتارهاي تبهكارانه و غيرانساني كه آثار مخرب و غيرقابل ترميم آن تا پايان عمر قربانيان را رها نخواهد كرد و زندگي همراه با زجر و يادآوري مداوم لحظات دلهره آور هنگام ارتكاب جرم و جنايت جزيي از زندگي آنان مي شود، لذا سرانجام تلخ اقدامات تبهكارانه اين گروه هم براي قربانيان تسلي بخش و مرهم است و هم در افزايش احساس امنيت در جامعه موثر واقع مي شود و هم اين كه عاملي است بسيار موثر در اين كه افراد مطلع از سرنوشت مرگبار و غيرقابل جبران اعضاي باند وحشت هرگز و تحت هيچ شرايطي رفتارهاي مجرمانه و تبهكارانه منتهي به مرگ همراه با بدنامي اعضاي باند وحشت را در دستور كار و زندگي خود قرار ندهند.سرهنگ پوررضا قلي در پايان افزود: پس از شناسايي و دستگيري اعضاي اين باند در نيمه دوم خردادماه سال جاري، جرايم از نوع ارتكابي اين گروه به ويژه تجاوز به عنف از طريق حمله و ربودن قربانيان و جرايم جنسي از گروه زنان در حال رفت و آمد در خيابان ها و معابر به طور كامل متوقف شده است

    

آبرويي كه ساده بر باد رفت ... حيف !!!

رفتن تا مرز گناه و از كف دادن آبرو اين روزها براي بعضي ها خيلي راحت و ساده شده . به راحتي عاشق مي شوند . به سادگي دل مي دهند و راحت از آنهم به هر كسي كه كمي لبخند مصنوعي دارد  اعتماد مي كنند . و عجيب است كه نامش را هم عشق مي گذارند . اين روزها دختران شهر ما خيلي روي حرف پدر و مادر ها حساب باز نمي كنند . پسران محله ما خيلي باباها را تحويل نمي گيرند و براي اضطراب و دل نگرانيهاي مادر بهايي نمي پردازند . خب ... عاقبت اين همه بي اعتمادي مي شود داستانهايي تلخ از دختران و پسراني كه يك شبه تا مرز انحراف و بدبختي مي روند . وقتي آبرويشان مفت و ارزان به تارج رفت تازه يادشان مي آيد كسي يا كساني هستند كه مي شد روي حرف آنها و نصيحتهايشان حساب كرد . اما گاهي وقتها خيلي دير مي شود . خيلي دير !!!  

داستان تلخ دخترك قصه ما شايد يك بار ديگر دختركان كوچه هاي بغل دستي را از خواب غفلت بيدار كند !!!1

شب سرآغاز بدبختی من بود.. شبی سرد و بارانی.. خانه ای کوچک و حوضی بزرگ پر از ماهی های رنگی. چه کسی باور می کرد که من.. تنها دختر سید معتمد دل از خانه ای به این باصفایی بکنم و دنیای گرگ های میش نما وارد شوم.. همه چیز از تنهایی شروع شد..مادرم صبح تا شب در خانه کار می کرد و توجهش به مرغ و خروس توی حیاط بود و غیبت های اقدس خانوم همسایه وراجمون و پدرم سید علی.. معتمد محل بود. صبح تا شب کارش این بود که مغازه را رها کند و به کار مردم برسد.. من تنها بودم.. خواهر و برادری نداشتم..چه کسی می گوید مقصر من هستم؟؟؟‌ بیایید... بیایید ببینید که من اینجا هم تنها هستم!! تازه چهارده سالم بود.. اوج دوران بلوغ.. اوج احساسات.. اوج شهوت های زودگذر.. تو مدرسه هم هیچ کسی از من خوشش نمیومد.. فقط سارا.. دختر زیبا و قد بلند اما زورگو و تنبل روزی سراغم آمد.. روزی که از این همه بی توجهی خسته شده بودم.سارا کلاس سوم راهنمایی بود و من دوم.. البته اون یک سال هم رد شده بودوقتی اشکامو پاک کرد و بغلم کرد حس کردم کسی هم از من یادی کرده.. پس خدا هنوزم به فکرمهاون بود که اولین بار پای منو به یک پارتی (مثلا تولد سمیرا جون) دعوت کرد. در حالی که سمیرا جونی وجود نداشت.. من که تا آن روز از میدان آزادی بالاتر را تنهایی نرفته بودم با او به یکی از محله های بالای شهر که بعدا فهمیدم زعفرانیه است رفتم.. لباس هایم مناسب همچین جایی نبود و باز افسرده و غمگین شدم و به خودم و جد و آبادم لعنت فرستادم.. اما باز هم سارا کنارم آمد و با دست به پشتم زد و گفت: کجایی بابا؟؟نگاه شرمساری به سارا کردم و گفتم بهتره من برگردم خونه!! از نگاهم فهمید منظورم چیست و با لبخند گفت: این که چیزی نیست رفیق.. من فکر همه جاشو کردم.خانه ای ویلایی با بیش از ۵۰۰ متر زیر بنابا استخری بزرگ درست وسط حیاط.. موسیقی تندی که می آمد جدا از موزیک ها و هیجان های یک تولد ساده بود.. برای اولین بار وارد شدم و پابند.. گول خورده بودم اما کم نیاوردم.. دختری لاغر با کت و دامنی سفید و موهای مش کرده و آرایشی زننده که معلوم بود چند سالی بزرگ تر از ماست به سارا سلام داد و بعد مرا در آغوش گرفت و بوسید و کلی از سارا تشکر کرد که مرا به آنجا برده و مدام می گفت: عزیزم.. خوش اومدیهمین توجهات بی جا باعث شد خیال کنم اینها دوستان من هستند.وارد خانه که شدیم همه.. زن و مرد.. دختر و پسر با هم می گفتند و می خندیدند و عده ای هم خود را با بازی پاسور و تخته نرد مشغول می کردند.. البته من آن روز حتی اسم آن بازی ها را هم نمی دانستم.. واقعا هیجان خاصی داشت.اون دختر که سارا او را الی صدا می کرد البته اسم اون الهه بود ما را به اتاقی برد که تقزیبا جمعیت کمتری داشت اما چند دختر در حال تعویض لباس بودند.سارا از داخل کیفش که مثل کمد آقای ووپی همه چیز داشت دو دست لباس در آورد. یکی برای خودش و یکی را که رنگ قرمز تندی داشت و آستین هایش هم کوتاه بود را به من داد من امتناع کردم و گفتم: سارا می فهمی چی میگی؟؟ اینجا همه نامحرم هستند اون وقت من؟؟؟‌ خندید.. خنده که نه.. قهقهه ای بلند شبیه صدای نیشخند شیطان زمانی که تو را به گناهی آلوده می کند.. بعد در حالی که لباسش را پوشیده بود و مشغول مرتب کردن موهایش بود به حرفاش ادامع داد: ببین بچه جون.. من تو رو اینجا آوردم که خوش باشی و بهت توجه کنن و از این خفتی که دچارشی نجاتت بدم.. نمی دونم چرا ولی بغضی به اندازه تمام عمرم سراسر وجودم را فراگرفت.. روی زمین نشستم و گریه کردم.. وقتی چشم باز کردم در مقابلم پسری زیبا و قدبلند که معلوم بود بیشتر از ۲۲ سال ندارد با چشم و ابرو سیاه نگاهم کرد.. نمی دانم  چرا!! خریت کردم.. بچه بودم و نگاه های آلوده او را با نگاه معصومانه اشتباه گرفتم.چرا؟؟ اصلا چرا سهیل با آن صورت و ابروی دست کاری شده .. چرا سهیل و یک عمر پشیمانی و حسرتما آن روز فقط همدیگر را نگاه می کردیم.. چه مدتی به این صورت گذشت یادم نیست.. فقط زمانی نگاهمان از هم جدا شد که سارا و الی دو طرف سهیل قرار گرفتند و هر کدام یکی از بازوهای او را گرفتند. سهیل می دانست اما من غافل.. خیال می کردم او با یک نگاه عاشقم شده.. با یک نگاه دل و دین باختم و خودم را به نابودی کشانده.. زمان تولد تموم شده بود.مادر و پدر حتما نگران می شدند. اما من به آنها گفته بودم خونه سارا هستم تا با هم درس بخونیم. مادر سارا هم که همه چیز را می دانست کار خود را بلد بود.

یک هفته از آن جشن کذایی و دیدن سهیل که آن موقع حتی اسمش را هم نمی دانستم گذشت. من بی تاب بودم.. هر لحظه دلم می خواست کنارم بود.. دستم را می گرفت.. عاشقی باعث شده بود سر به هوا بشم. اما باز هم مادر بی توجه بود و من خیالم راحت..
دلم می خواست از سارا درباره او بپرسم اما با او هم قهر بودم ..چرا آشتی نمی کردیم.. چرا سارا پیش قدم نمی شد.. او خوب کارش را بلد بود.. دیوانه ام کرد.. عاشقم کرد.. و در نهایت رساند.. به خودم می گفتم: لعنت به تو .. بدبخت حتی پولدار هم نیستی تا توی محل ببینیش.. دو هفته از مهمانی گذشته بود..اما روزها و شب ها برای من قرن ها می گذشت.. چقدر احمق بودم.. روزها می گذشت که یک روز که داشتم از مدرسه بیرون می آمدم سهیل را با یک شاخه گل رز سرخ دیدم که به من نگاه می کند و لبخند می زند.. چقدر جذاب و دیدنی بود.. آدم دلش می خواست این پسر زیبا را قورت بدهد.. کتانی سفید.. شلوار جین.. حتی ادکلنش هم آدیداس بود.. هیکل ورزشکاری.. پای که چقدر از دیدنش لذت بردم آنروزاما به روی حودم نیاوردم تا اینکه نفس نفس زنان گفت: مهتاب خانوم..مهتاب خانوم!! خانوم مهتاب!! کارتون دارم!! خواهش می کنم وایسید..فقط چند لحظه مزاحمتون میشم.. قلبم تند تند می زد.. مثل گنجشکی که در دام صیاد است..صدای ضربان قلبم را می شنیدم.. شاید اونم شنید.. ایستاده بودم روبروی مرد آینده ام..از خوشحالی اشک در چشمانم حلقه زده بود.. گل رو داد و گفت: مهتاب خانوم اسم من سهیله.. من اونروز از شما خوشم اومد.. من شما رو دوست دارم.. شاید باورتون نشه..قطره اشکی ناخودآگاه از گوشه چشمش روی گونه هایی که از شدت خجالت سرخ شده بود غلتید.. گفت: مهتاب خانوم من نه خواهر دارم نه برادر.. حتی مادر هم ندارم..با گفتن این حرف یک قطره اشکش به سیلی تبدیل شد.. گفت: مهتاب دوستت دارم.. می خوام زنم بشی.. سرورم بشی.. خانوم خوته من..ساده بگم.. خر شدم.. تا بعد از ظهر با اون راه رفتم و حرف زدم.. وقت خداحافظی سهیل طوری که ناخودآگاه جلوه کند وسط خیابون گونه منو بوسید. از خجالت مردم.. او هم با کلی معذرت خواهی روانه شد.. البته شماره موبایلشو به من داد و گفت: هر وقت دلت تنگ شد زنگ بزن یا اس ام اس بده.. اما من که گوشی نداشتم.. هر روز بعد از مدرسه بهش زنگ می زدم و کلی حرفای قشنگ می شنیدم.. تمام پول تو جیبی ام رو می دادم تا کارت تلفن بخرم.. تا اینکه بعد از دو ماه سهیل به مناسبت روز ولنتاین برام یه خط موبایل اعتباری خرید با یه گوشی.. از خوشحالی نزدیک بود بغلش کنم.. از نظر من سهیل یک فرشته بود.. توجهات او باعث شده بود تمام فکر و ذکرم بشود طرز فکرش.. صحبت کردنش.. حتی لبخندش.. کتاب ها را مقابلم می ذاشتم و به آینده خوشم با او فکر می کردم در حالی که سهیل بویی از مردانگی نبرده بود.. من او را به خاطر خودش می خواستم اما او مرا به خاطر مقاصد شوم گروهش.. نمی دونم چرا؟؟ ولی برای عشق نوجوانی تاوان سختی دادم که مقصرش فقط من نبودم.. سارا هم سراغم نیومد.. سهیل هم به من اخطار کرده بود اگر بهش نزدیک شم قید همه چیز رو میزنه.. می گفت: تو پاک و نجیبی ولی اون فاسده.. چقدر خیالم خام بود. عید نوروز هم آمد اما عید برای من بدون سهیل بی معنا بود. روز به روز افسرده تر می شدم.. بعد از تموم شدن تعطیلات طاقتم طاق شد.. به سهیل گفتم:‌سهیل جان من دوستت دارم .. عزیز من پا پیش بذار.. من دیگه طاقت دوری ندارم.. شبا بدون تو سردمه..سهیل هم خودش رو زد به موش مردگی وقتی گریه هامو دید با دست پاکشون کرد.. من فراموش کرده بودم دختر سید معتمد محل هستم. محرم و نا محرم و حلال و حرام در من مرده بود.. اجازه می دادم سهیل دستم را بگیرد یا حتی مرا ببوسد.آنروز سهیل مرا با خود به خانه ای در شمال تهران (یادم می آید اسم خیابون پسیان بود) برد. با او وارد خانه ویلایی شدم.. گفت: خوش اومدی عروس خانوم .. با حیرت همه جا رو نگاه می کردم. سهیل رفت با دو لیوان شربت اومد.. گفت: بابا فعلا ترکیه است.. من تنهام.. اونوقت قو می گی شبا سردته.. من چی بگم که از تنهایی توی این خونه درندشت می ترسم.. وقتی چشمامو باز کردم دیدم وای..........!!!!!!!!! من هم به جمع دخترانی که بدبخت شدند پیوسته ام..وقتی که چشم باز کردم دیدم در کنار سهیلم که مثل بجه ای مرا در آغوش گرفته و خوابیده..لباس هایم کجا بود؟؟ سهیل؟؟ سهیل؟؟ من اینجا چی کار می کنم؟؟ چشک هاشو باز کرد و مرا بوسید.. گفت: تو پیش منی.. عشق منی..لباس هامو پوشیدم و رفتم.. تمام تنم درد می کرد.. برای هیچ و پوچ آبروی خودم را برده بودم. وقتی وارد خونه خودمون شدم.. امین پسر عموم با دسته گل کنار پدر و مادرش نشسته بود و مرا زیر چشمی می پایید ولی من احمق او را ناامید کرده بودم.. من امین را مثل برادر نداشته ام می دونستم.. اما سهیل مرا نابود کرده بود.. نیمه شب از خونه زدم بیرون.. با ترس و لرز از خیابونا عبور می کردم به سهیل مسیج دادم که فرار کردم .. بلافاصله سراغم اومد مرا در آغوش کشید و به همون خونه ظهری برد.. اما آنجا پر از دختر و پسر و زن و مرد بود.. منو وارد کرد با لبخند شیطنت بارش گفت: اینم سوگلی من.. مهتاب خانوم.. بعد از آن روز من شدم کنیز او.. کارم فاسد کردن دختران نجیب و خوبی مثل گذشته خودم بود و معتاد کردن آنها به قرص و .. اما من هرگز چنین کاری نکردم و مورد خشم سهیل قرار گرفتم و کتک می خوردم و حالا.. در زندان. پشت میله های سرد تنهایی.. منتظر به دنیا آمدن بچه سهیل هستم.. بچه ای که مردنش می ارزد به یک نفس کشیدن پاک... بله.. درسته.. امروز من با نوزاد سهیل می میرم.. این نامه را برای شما نوشتم پدر و مادر عزیز من..ای که دیگران را به یکی یکدانه تان ترجیح دادید..شاید قصه من عبرتی باشد برای دیگران..دعایم کنید

كاش همه ي دختران شهر مريم باشند !!!

خواندن اين داستان را به ديگران نيز توصيه كنيد : لطفا !!!

هميشه قرار نيست هر كجا و به هر عنوان كه دو جنس مخالف در خلوتي نامشروع به سايه ها دل مي بندند حتما شيطان بتواند در اقدام خود موفق شود . البته محال است بتوان از دام شيطان جست .آنها كه در اين وادي استخوان خرد كرده ي مذهب و تقيد و ايمان و خدا شناسي هستند اگر حواسشان شش دانگ به همه چيز باشد راه گريزي را پيدا خواهتد كرد . اما اگر اينها نباشد به چشم بر هم زدن مي شود تبسم شيطان را به وضوح ديد . اين كه شرايط جامعه در حال حاضر به دليل وجود تكنولوژي فرايندي تاثير گذار بر روح و روان بچه هاي ما دارد هيچ شكي نيست . اما هستند دختران و پسران پاك سيرتي كه تا لبه ي تيغ مي روند ولي سالم و نجيب از بحران رد مي شوند . جا دارد تا بوسه هاي همه ي پدر و مادر ها را بر دستان چنين فرزنداني بنشانيم ...

داستان عبرت آموز مريم يكي از همين هاست . بخوانيم و كمي و فقط كمي در ادامه راه حواسمان را خوب جمع كنيم . رفتن و سقوط كردن در دره ي بد نامي مثل خوردن ليواني آب ساده است و راحت . اما مي شود از دره نجات پيدا كرد . چطور ؟؟؟ بخوانيد تا بدانيد !!!  

مريم با بغضي فرو خورده دعوتم را براي بازگويي داستان زندگي اش مي پذيرد . مي گويد :  دختری 21 ساله هستم. پیش از آن که گرفتار دام شیطان شوم، خواندن سرگذشت دختران و پسران فریب خورده، بسیار مرا ناراحت می کرد و نسبت به آنها احساس ترحم می کردم؛ و آنها را افرادی لایق نصیحت می دانستم.در تمام دوران تحصیلم هیچ نقطه ضعفي از نظر مسایل اخلاقی نداشتم. از داشتن دوست پسر و کارهایی از این گونه، اصلاً خوشم نمی آمد؛ و همیشه سعی می کردم دوستانم را که زمینه چنین انحرافاتی داشتند، راهنمایی نمایم. اما گرفتار بلایی شدم؛ و فهمیدم همه کسانی که دچار انحراف و اشتباه شده اند، ذاتاً بی بند و بار نبوده اند؛ بلکه اغلب آنها هم مثل من، بیش از حد به خودشان اطمینان داشته اند- و اتفاقاً از همین نقطه ضعف بزرگ، ضربه خورده اند.
ماجرا از آن وقتی شروع شد که دیپلم گرفتم، و در کنکور دانشگاه قبول نشدم. تصمیم گرفتم شغلی پیدا کنم. خانواده ام با این امر موافقت کردند؛ تنها مادرم به خاطر دغدغه هایی که نسبت به محیط کار آینده من داشت، با اشتغال من موافق نبود و می گفت: «دخترم! کار را می خواهی چه کار؟ بنشین درس بخوان و سال دیگر در کنکور شرکت کن، الان وضع طوری نیست که یک دختر جوان بتواند در هر محیطی کار کند.» ولی من به خاطر اعتماد بیش از اندازه به خودم، تصمیم گرفتم حتماً شغلی پیدا کنم- تا به اصطلاح، متکی به خودم باشم و در آینده روی پای خودم بایستم. از آن زمان در جستجوی کار برآمدم؛ بالاخره روزی در صفحه آگهی روزنامه ای، چشمم به یک آگهی افتاد. تماس گرفتم؛ قرار شد برای مذاکره به محل شرکت بروم.برغم نصیحتهای مادرم که سعی می کرد مرا از این کار باز دارد، رفتم. چون حقوق خوبی می دادند، پیگیری کردم و پس از مدت کوتاهی مشغول کار شدم.چند روز بعد، اسامی دانشگاه آزاد اعلام شد و من قبول شده بودم؛ قبولی دانشگاه فرصتی به مادرم داد تا بار دیگر خطراتی را که در محیط کار مردانه می تواند در کمین یک دختر جوان باشد، به من گوشزد نماید. ولی من استقلال و حضور در اجتماع را برای یک دختر، مساوی با داشتن شغل می دانستم؛ و از طرفی مطمئن بودم که قادر هستم روابط اجتماعی خود را با دیگران به گونه ای سالم، تنظیم کنم. به نصایح مادرم توجه نکردم و به محل کار خود رفتم- تا وارد دنیای جدیدی که به استقبالم آمده بود، شوم.پس از مشغول شدن به کار، سعی کردم مواظب برخوردها و رفتارهای دیگران نسبت به خودم باشم. در این میان، یکی از همکارانم که جوانی همسن و سال خودم بود و در شرکت او را «آقا فرشاد» صدا می زدند، هر از چند گاهی سعی می کرد به شکلی سر صحبت را با من باز کند. در ابتدا، به سردی با او برخورد می کردم؛ ولی بعدها که مقداری رویم باز شد، به سئوالات او کامل تر جواب می دادم. کار به جایی رسید که راجع به محل زندگی، موقعیت و وضعیت خانوادگی، اسم کوچک، تحصیلات و سایر اطلاعات شخصی ام پرسش کرد؛ و من هم ناخواسته جواب می دادم.کم کم احساس کردم فرشاد همه افکار مرا به خود مشغول کرده است. شبها به سخنانی که بین ما رد و بدل شده بود، می اندیشیدم و از این که در برخی صحبتها پا را از حد معمول فراتر گذاشته بودم، خود را سرزنش می کردم.در آن زمان، یکی از همکارانم که به او «زیباخانم» می گفتند، و دارای شوهر و فرزند بود، به شکلهای مختلف به من نزدیک شد وشروع به صحبت می کرد؛ و در بیشتر صحبتهایش، بدون این که دلیل خاصی عنوان کند، راجع به «فرشاد» حرف می زد- و از منش و اخلاق و صفات نیک او سخن می گفت.رفته رفته احساس کردم فرشاد در دلم جا باز کرده و هر چه می خواستم فکرم را متوجه او نکنم، نمی توانستم یا کمتر موفق می شدم. او هم هر چه پیش می رفت، خودش را بیشتر به من نزدیک می کرد. دیگر شوخی های لفظی بین ما امری طبیعی شده بود. روزی نبود که چیزی برای خوردن همراه خود به شرکت نیارود؛ و همیشه هم مرا دعوت می کرد تا با او همراه شوم. من هم که دیگر به دوستی با او بی میل نبودم، می پذیرفتم. ولی شبها که به محاسبه می نشستم، خود را ملامت می کردم؛ و می دانستم که رفتن به سمت او، خواست شیطان است- ولی دلم آلت دست شیطان گشته بود. و در این بین، زیباخانم هم مرتب با الفاظ شیطانی، آتش بیار معرکه عشق دروغین ما بود.یک روز، زیباخانم به من پیشنهاد کرد که برای خرید بیرون برویم؛ من هم به شرط پذیرفتن مادرم، قبول کردم. مادرم وقتی فهمید وی، شوهر و فرزندان دار است، جای نگرانی ندید و پذیرفت. فردای آن روز وقتی به شرکت رسیدم، مستقیم پیش زیباخانم رفتم و گفتم: امروز آماده ام تا با هم به بازار برویم. اما او با بهانه کردن گرفتاری زیادکاری، به من پیشنهاد کرد با فرشاد بیرون بروم- و گفت: این مساله را با فرشاد در میان گذاشتم، او هم پذیرفت! من اول جا خوردم و رنگ پرید؛ ولی زود به خودم مسلط شدم. زیباخانم هم شروع کرد به تعریف لذتهای تفریح و گردش با یک دوست پسر، آن قدر گفت تا بالاخره راضی شدم!ساعتی بعد، من و فرشاد در پشت میز رستورانی، گل می گفتیم و گل می شنیدیم. حالا دیگر من به تمام معنا دوست دختر یک پسر شده بودم-که به جز نام و نام خانوادگی، هیچ چیز از او نمی دانستم. غذایمان تمام شد. اما یک دفعه هوا بارانی شد و باران شروع به باریدن کرد. گویی تمام حوادث دست به دست هم داده بودند که من تا مرز سقوط پیش روم. فرشاد از فرصت استفاده کرده گفت: بهتر است در این هوای بارانی، به منزلشان که در همان نزدیکی بود، برویم؛ تا باران بند بیاید. ابتدا زیربار نرفتم؛ ولی طبق معمول، شیطان وسوسه ام کرد و با این توجیه که رفتن به خانه آنها از ماندن در زیر باران بهتر است، پذیرفتم.وقتی به خانه شان رسیدیم، متوجه شدم هیچ کس در منزل نیست. خیلی ترسیدم، به فرشاد گفتم: باید زودتر به خانه بروم، چون به مادرم گفتم زود بر می گردم. او وحشت زدگی مرا از چهره ام دریافته بود، مرا آرام نمود و قول داد به محض بند آمدن باران، خودش مرا تا نزدیکی منزلمان می رساند. بعد هم شروع به پذیرایی کرد.پس از چند دقیقه، به یکی از اتاقها رفت. من در این فاصله کوتاه، ناگهان به خود آمدم و خود را نهیب زدم؛ که تو در یک خانه خلوت، با یک جوان غریبه چه می کنی؟ در همین فکر بودم که یک دفعه دیدم مشتی مجله جلوی من روی زمین ریخته شد. از روی جلدشان حدس زد که محتوی چیست، عکس های مستهجن روی جلد، از عکسهای مبتذل تر درون آن خبر می داد. با حالتی نگران، سرم را بالا آوردم و به صورت فرشاد نگاه کردم. لبخندی- که شیطان در پس آن نهان شده بود- برگونه های فرشاد نقش بست. با همان حالت شیطنت آمیز گفت: تا تو نگاهی به اینها بیندازی، من هم قهوه درست می کنم.ترس و اضطراب همه وجودم را لبریز کرد، دیگر یک لحظه هم نمی توانستم آن محیط سنگین را تحمل کنم. با روی گشاده به پیشنهاد او پاسخ مثبت دادم؛ تا با خیال راحت به کارش بپردازد. به محض این که او به آشپزخانه رفت تا قهوه درست کند، فوری از خانه بیروم رفتم و خودم را به خیابان رساندم؛ و خوشحال بودم که از یک دام شیطانی گریخته ام.آن شب حالم بد شد. مادرم چون از قبل نگران من بود، سعی کرد بفهمد چه اتفاقی افتاده است. ولی چون تب داشتم، متقاعد شد که بیماری من منشا جسمی دارد و اتفاق خاصی روی نداده است. تا نیمه های شب، بیدار بودم و خوابم نمی برد و دایم در فکر آن اتفاق بودم. صبح، دیروقت از خواب بیدار شدم. دیگر دلم نمی خواست به آن شرکت لعنتی برگردم. بنابراین بیماریم را بهانه کردم و چند روز در خانه ماندم.پس از گذشت چند روز، برای تسویه حساب به شرکت رفتم؛ دلم می خواست چشمم به چشم آن زیبانام زشت باطن و آن جوان نامرد نیفتد راستش از دیدن آنها هراس داشتم. خوشبختانه وقتی وارد شرکت شدم، آنها نبودند. هنگام خروج، از نگهبان شرکت، سراغ آنها را گرفتم. گفت: پیش از ظهر، به فاصله چند دقیقه از همدیگر، از شرکت خارج شدند. با توجه به شنیده ها، حدس زدم چه برنامه ای باید باشد. پس به طرف همان رستوران لعنتی، به راه افتادم وقتی به آنجا رسیدم، از پشت باجه تلفنی که جلوی رستوران بود، تمام فضای رستوان را از زیر نگاهم گذراندم. پشت همان میز. فرشاد و زیباخانم روبروی هم نشسته بودند؛ صدای خنده شان به بیرون نمی رسید، ولی نیش هایشان تا بناگوش باز بود.
در راه بازگشت به خانه با خود می اندیشیدم که چه شد در این ورطه هولناک انحراف افتادم؟ آیا بی توجهی به نصیتحتها و تذکرات بزرگترها و بخصوص والدین منشا این سقوط بود؟ آیا اطمینان و اعتماد بیش از حد به خودم بود؟ آیا عدم شناخت کافی از محیط های کاری بود؟ آیا ظاهربینی و اعتماد به ظاهر آراسته و موقر زشت سیرتان آلوده اجتماع بود؟همه این عوامل دست به دست هم دادند و مرا تا مروز سقوط بردند، ولی خداوند مرا حفظ کرد. پاسخ به این سئوال که به پاس کدام فضیلت، خداوند رحیم مرا از آستانه ورود به یک رسوایی بزرگ نجات داد، اندکی سخت بود با کمی تأمل دریافتم که چشمان همیشه نگران مادر و دعاهای یر او، باران رحمت خداوندی را بر من نازل کرد تا پیوسته شکرگزار نعمت بزرگی چون مادر و کانون پرمحبتی مانند محیط امن خانه و خانواده باشم.آری، دوستان من! شما که می خواهید عفیف و پاک زندگی کنید، هوشیار باشید. اهریمنان و شیطان صفتان آلوده، در این دنیای وانفسا، همه جا در کمین عفت و پاکدامنی شما نشسته اند، تا با اندک غفلتی هستی تان را تباه کنند، و برای همیشه لکه ننگی بر دامان شما بگذارند .